ساحل انتظار
 تفاوت دوستی بازندگی مشترک


در دنیای دوستی همه روابط عاشقانه و بی عیب و ایراد است اما در زندگی مشترک این عشق ها کم رنگ شده و عیب ها خود را نمایان می‌سازند. بسیاری از جوانان تصور می‌کنند که زندگی مشترک و شرایط به وجود آمده در زمان ازدواج مانند شرایطی است که در زمان دوستی یا نامزدی بین دو طرف حاکم بوده است و مقایسه بین این دو شرایط برای تعدادی از زوج ها باعث شده تا بدبینی خاصی نسبت به زندگی مشترک داشته باشند. در حالی که دنیای دوستی و نامزدی دنیای بسیار متقاوتی از زندگی مشترک می‌باشد.

دنیای دوستی دنیای رویاها و ایده آل هاست در حالی که زندگی مشترک دنیایی کاملا حقیقی و ملموس است. دنیایی که در آن خوبی ها و بدی ها در کنار یکدیگر است و تنها می‌توان با تلاش و کوشش و صبوری دنیای ایده آلی ساخت. دنیای دوستی سراسر شیرینی، امید و شرایط مطلوب است. اینجا مرد مورد علاقه ات کاملا در اختیار توست. برای با تو بودن به اندازه کافی فرصت دارد تنها به تو می‌اندیشد و به همه خواسته هایت تن در می‌دهد. زن مورد علاقه ات به همان گونه است که تو می‌خواهی، تنها به فکر توست و برای رضایت و خوشنودیت تلاش می‌کند.

در زمان دوستی از گذشته خود به راحتی صحبت می‌کردی، از همه خواسته هایت بی پرده سخن به میان می‌آوردی و احساس می‌کردی که گذشته و حالت از خودت می‌باشد. و آزاد هستی تا در انتخاب خود تجدید نظر کنی. همه چیز را عاشقانه می‌نگریستی و از کمی ها و کاستی ها به راحتی می‌گذشتی چون باور داشتی که باید این زندگی رویایی را شیرین نگاه داشت و برای شیرین بودن آن باید از عیب ها گذشت. اما همین که وارد زندگی مشترک می‌شوی شرایط کاملا تغییر می‌کند. اینجا دیگر صحبت از تحمل کردن است. اینجا صحبت از یک عمر زندگی است. اینجا خوبی و بدی، شیرینی و تلخی و زشتی ها و قشنگی ها در کنار همدیگر است. در دنیای دوستی محبوب تو خود را به شکلی ایده ال به تو ارایه می‌کرد اما در زندگی مشترک تو باید از او یاری ایده آل بسازی.

دنیای دوستی دنیای نیاز های عاطفی، و نیازهای غریضی است. در این دنیا برای رسیدن به خواسته هایت باید محبوب و مطلوب دوستدار خود باشی. اینجا رفع نیاز هایت در ردیف اول اولویت های زندگیت می‌باشد بنابراین خود را برای برآورده شدن نیاز های عاطفی یا دیگر نیاز های غریضی خود آماده می‌کنی. اما در زندگی مشترک با برآورده شدن این نیازها، مسائل دیگری در اولویت زندگی قرار می‌گیرند. و مردان براساس ساختار مغزی و نوع وظیفه ای که در طول تاریخ آفرینش بر عهده آنها گذاشته شده کار و موفقیت های اجتماعی خود را در راس همه امور قرار می‌دهند. اما زنان ایده آل ترین شرایط زندگی برای آنها زمانی بود که مرد مورد علاقه شان تنها به آنها فکر می‌کرد و هیچ چیز جز زن محبوب شان در اولویت کار آنان نبود.

اما با ادامه زندگی و هویدا شدن نیاز های اساسی دیگر مرد، زنان از رابطه معشوقانه خود سر خورده شده و تصور می‌کنند که: محبت و عشق مرد مورد علاقه آنها کم رنگ شده است. بنا براین نسبت به همه روابط مشترک حساس شده که این حساسیت تصور سلطه طلبی و زیاده خواهی زنان را در افکار مردان پرورش می‌دهد و این مسئله خود باعث می‌شود تا در برابر نیاز عاطفی و احساسی زنان واکنش های منفی از خود بروز دهند. اینجا یک رابطه ساده وعاطفی تبدیل به رابطه ای پیچیده و پر از شک و ظن می‌شود که حل آنها تنها به دست روانکاوان متبحر انجام می‌پذیرد.

بزرگترین اشتباه زنان در این مرحله از زندگی این است که به حساسیت های خود دامن بزنند. یا بین خود و محبوبشان فاصله ایجاد کنند. یا تصور کنند که اگر با مردی دیگر ازدواج می‌کردند عشق آنها همیشه پر رنگ و ثابت بود. در حالی که همه مردان برای آشنا شدن به روحیات زنان و تطبیق دادن روحیات خود با زنان مورد علاقه شان نیاز به کسب مهارت عشق ورزی دارند که این وظیفه اصلی هر زنی است که مرد مورد علاقه خود را در مهارت بیان احساسات درونی و عشق ورزی متبحر کند.

او باید خود را به مرد مورد علاقه خود نزدیک تر کرده و به او بفهمانند که من یک زنم. من کانون عشق و عاطفه هستم. من دوست دارم وقتی با من زیر یک سقف هستی دنیای مردانه خود را فراموش کنی و چون من تو هم به یک کانون عشق و محبت تبدیل شوی. همچون زمانی که آرزوی با هم بودن را در سر می‌پروراندیم. محبت تو برای من تنها زمانی که نیاز جنسی داری برایم کافی نیست بلکه من باید دایم و پیوسته از تو انرژی محبت و عشق بگیرم تا بتوانم شاداب و با طراوت زندگی کنم.

زنان تصور نکنند که تنها با بیان یک بار این جملات وظیفه آموزش مرد مورد علاقه خود را به پایان رسانده اند. بلکه این کار نیاز به پشتکار و به کار گرفتن فنون و جذابیت های زنانه است. چون مردان وظیفه مهارت عشق ورزی و بیان احساسات خود را فراموش می‌کنند چون این وظیفه اصلی آنها نیست و نیمکره مغز آنان که وظایف غیر احساسی و عاطفی را به عهده دارد بزرگتر از نیمکره مغزی است که وظیفه عاطفی و احساسی را به عهده دارد. در ضمن مردان موجودات تنوع طلبی هستند که اگر آنان را رها کنید زنی دیگر را همچون شما اسیر نیازهای عاطفی و جنسی خود می‌کنند.

در دنیای دوستی همه روابط عاشقانه و بی عیب و ایراد است اما در زندگی مشترک این عشق ها کم رنگ شده و عیب ها خود را نمایان می‌سازند. در این نوع زندگی باید از خرد و اندیشه کمک گرفت و به خود و محبوبمان بفهمانیم که هر انسانی دارای معایب و محاسنی است و پیدا کردن فردی که فقط خوبی در او باشد محال است همانطور که خودم یا شما دارای نقاط ضعف و عیب هایی هستیم.

|+| نوشته شده توسط زینب در چهارشنبه ششم شهریور 1392  |
 برای همسرم
 
 
تقدیم به نازنینی که دیگه میشه گف شده همه وجودم:
 
گرچه هزارتا گل شکفت وکلی غنچه ها گل کردن ولی من هیشکدوم این گلا رو با ذره ای از گل
 
وجودت نه تنها عوض حتی مقایسه هم نکردم.
 
من تورو با دنیاعوض نمیکنم.تو دنیای منی آخه آدم که دنیاشو عوض نمیکنه.
 
قبلنا"مردوزن "بودن اصن شوهرکردن برام معنی نداشت.اما تواین چن وقت که با جواهری عین
 
خودت زندگی کردم فهمیدم مردبودن خوبه.زندگی قشنگه.گاهی اوقات توکارخدامیمونم که چرا
 
انقدماهی انقده مهربونی.هرچی من بدی وخطا کردم شما گذشت وصبوری پیشه کردی.
 
مرد که تو باشی زن بودن خوبه ، بخدا نمیدونی واسه تو خانمی کردن چه کیفی داره
 
واسه تو ناز خریدن چه عالمی داره همه میگن دیوونه شدی این همه صبروتحمل رو به خاطر اون خریدی؟
 
 این همه سختی لازم نبود. ولی اونا نمیدونن که من واقعا دیوونه توأم نمیدونن اگه تو رو داشته باشم
 
 به هر چی میخوام میرسم.
 
اونا حتی معنی واقعی عشق و نمیدونن دلشون برای گلا تنگ نمیشه وقتی ام که بارون بزنه چتر میگیرن
 
دسشون.عاشق عطرسیب نیستن.نمیدونن عاطفه خریدنی نیس.مهرومحبتت عددی نیس.
 
مهرمن بتو یه قلب کوچیک اما پرازلطف و صفاست.صفاوسادگی.یه عاشق واقعی که تا آخرعمردوست
 
 داره.همسرمهربان و فداکارم اگه که چه بگم میدونم خطاهایی کردم ک قلب مهربونتو آزردم.منو
 
بخاطر تموم بدیهام ببخش نه بخاطر خودم بلکه بخاطر خودت تاقلب رئوفت محل کینه نشه.
 
 
اونقدر میخوامت همه باهات بد شن
 با حسرت هر روز از کنار تو رد شن
حالم عوض میشه حرف تو که باشه
اسم تو بارون عطر تو همراشه
اون گوشه از قلبم که مال هیچ کس نیست
کی با تو آروم شد اصلا مشخص نیست
 
 
دوست دارم اندازه خدا.اندازه تموم این کوهها همه جنگلا...دریاها...تاقیامت...
 
قده خورشیدقده تک تک ستاره ها.اندازه هفتا آسمون خدا  میخوامت...
 
انقد برام عزیزی که نگو
 
 بهترین هایی رو برات آرزو دارم که هیشکی  برام آرزو نکرد...
 
|+| نوشته شده توسط زینب در دوشنبه چهاردهم مرداد 1392  |
 رمضان...


سلام اي ماه فضل وجود و رحمت

 

سلام اي ماه خوب اي ماه نعمت

 

سلام اي ماه احسان و کرامات

 

عطايم کن کمي سوز و مناجات

 

بيا اي ماه اشک و سوز و آوا

 

مرادعوت نموده پور زهرا

 

کجابودي؟ببين چشم انتظارم

 

براي ديدن تو بي قرارم

 

تواي ماه خدا اعجازکردي

 

درباغ جنان را باز کردي

 

گدايان خسته و بيچاره هستند

 

در اين مهمانسرا آواره هستند

 

بيابنگر که من غرق گناهم

 

خريداري ندارم بي پناهم

 

بيا تا باتو من محشور گردم

 

کمک کن تاز عصيان دورگردم

 

کمک کن تا به نفسم چيره گردم

 

مريضم من تويي داروي دردم

 

کمک کن تا از گنه دوري گزينم

 

کمک کن پيش خوبانت نشينم.

|+| نوشته شده توسط زینب در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1392  |
 مرا آنگونه که دوس داری...
تقدیم به یگانه معشوق عزیزم:

 مرا آنگونه که دوست داری تصور نکن من سوژه گالری پرتره عکس هایت نیستم من همینم،بدون فتوشاپ..

دیـگـــر نه اشـکـــهایــم را خــواهـی دیــد نه التـــمـاس هـــایم را و نه احســـاســاتِ ایــن دلِ لـعـنـتـی را…

به جـــایِ آن احســـاسی که کُـــشـتـی درخـتـی از غــــرور کـاشـتم.

دو چشم آبی ات را میپرستم

لبا ن عنابی ات را میپرستم

برای من تو بی تابی مکن یار

که من شادابی ات را میپرستم…

 شاید چون....... شاید....... تو بگو دلیلشو دلیلی داری برای گفتن؟ برای رفتن .

برای شکستن یه احساس . یه باوری که ترک برداشت..... شاید ندونستن دلیلش برام بهتر باشه

یه جوری دلم تنگ میشه برات محاله بتونی تصور کنی گمونم نمی تونی حتی خودت جای خالیتو تو

دلم پر کنی

 چشمانم در آسمان به جستجوی آخرین ستاره ی شب است و می روم به اوج ، کنار اون

ستاره ای که در سپهر آرزو یگانه تقدیر من است. از ديروزها به دنبالت دويدم و به اميد ديدارت

به امروز رسيدم ولي افسوس...! افسوس که تو به فرداها سفر کردي

 گفتم دوستت دارم ، نگاهی به من کرد و گفت : چندتا ؟ دستام رو بالا آوردم و تمام انگشتهای

دستمو نشونش دادم اما اون به کف دستام نگاه می کرد که خالی بود .

مرا اینگونه نگاه نکن دل من پر از سکوت است سکوتی که اگر نمایان شود عالمی را به آتش می کشد

در پس پوسته ی حرفهای من سکوتی پر معنا نهفته است صدها جلد کتاب یک دقیقه آن است

و در تاکستان ابدیت یک شاخه انگور دارد شرابی که از آن افشرده ام دنیاییی را مست میکندودیگری

را می کشد مرا رها مکن.

به سلام ها دل نمی بندم از خداحافظی ها غمگین نمی شوم دیگر عادت کرده ام به تکرار یکنواخت

دوری و دوستی خورشید و ماه

_همانکه نقطه ی عطف زندگی ام شد.عطف بین مرگ و زندگی.عطف بین امیدونا امیدی

واینگونه بود که از مرز بودن ونبودن "بودن"را انتخاب کردم.

_خدا اگه یه درو به آدم میبنده درعوض ده تا دردیگه روباز میکنه منتاهاما آدما انقدبی انصافیم

بسکه غرق دربسته شدیم درای باز رونمی بینیم...

_خداجون بخاطرهمه چی شکر...منوهرجوری که دوس داری مجازات کن ولی هیچوقت رهام نکن.


|+| نوشته شده توسط زینب در چهارشنبه دوازدهم تیر 1392  |
 لحظه عروج...
سلام...

نمیدونم آخرین روز از دیدار پدرم رو چطور بیان کنم؟؟؟زبونم قاصره و این انگشتای کوچیک

من طاقت نوشتن اینهمه شکنجه رو نداره.خیلی تلخ جانفرساتتنها میتونم بگم یه بوس

کوچولو بصورتش زدم انقده صورتش یخ بود که قلبم واقعن بدرد اومد.بوسه ای

که شایدهیچوقت ازذهنم پاک نمیشه...درنهایت هم براش دس تکون دادم وگفتم

شادباشی بابا...

و این بود بابایی که 25سال داشتمش چطور من خاطره 25 سال از خودگذشتگی

وایثار رو  تنها مرور کنم؟

چطور با عکساش زندگی کنم وحرفی نزنم؟

حالا دیگه کت و لباسش و این چن تا عکس شدن همدم تنهایی من...

هنوزم مثل همیشه نگرانشم دلم براش شور میزنه...دلم نمیخاد بابا باخودش فک کن

لحظه ای ازذهن ن پاک میشه...همیشه و همه جابیادشم.اتفاقی که منو از زندگیم

ساقط کردوزمینم زدشاید تموم درارو بروی خودم بسته می بینم...ولی...همه حرفا

که گفتنی نیس...بی خی

_ اونکه رفته دیگه هیچوقت نمیاد    تاقیامت دل گریه میخاد

_حس میکنم اتفاقات جالبی قراره بیفته که شایدبشه بهش گف نقطه عطف.

عطف بین مرگ و زندگی یا امیدو نا امیدی.خدابخیر بگذرونه.

               موفق و موید

|+| نوشته شده توسط زینب در یکشنبه نوزدهم خرداد 1392  |
 12روزای سختی که هیچوقت...
خواستم همین اول بگم اونایی که دوس ندارن میتونن نخونن البته یه جورایی حق دارن

چون دردوزخم آدما مال خودشونه و ازاونجایی که من اینجارو دفترخاطرات خودم میدونم میام

مینویسم ازطرفی دوس ندارم کسی که میخونه خسته بشه.پس همین اول بگم من برای دل

خودم اینارو مینویسم.اونایی که خسته میشن نخونن اونایی هم که میخوان بخندن ته نامردیه...

عمل بابا که تموم شد گفت شب بیاین هوش میاد رفتم بابا بهوش نیمده بود

گفتن نگران نباشید صب بهوشه.صبح زود که همه خواب بودن رفتم دیدم بابا سرجاش نیس

کلی جیغ زدم سروصدا کردم گفتم بابام کو؟گفتن اتاق عمله.رفتم پشت دره اتاق عمل مثل ابربهار

های های گریه کردم توعمرم اینجوری ذجه نزده بودم خیلی گریه کردم انگار باباروبرای همیشه

ازدس داده بودم انگار خدای ناکرده بمن خبر داده بودن همینجور گریه میکردم همه زنگ میزدن

ساعت شد12دکتر ازاتاق عمل اومد بیرون گف بیا اتاق من کارت دارم.دکترناراحت بود

من نمیتونستم جلو گریه هاموبگیرم.گف بابات دیشب خونریزی شدیدی بش دس داده

من تاخودموبرسونم طول کشید اگه ناراحت نمیشی باید لبگم بابا ت برای یه لحظه تموم کرد

ما احیارو انجام دادیم بابات برگشت 2واحدبش خون زدیم.ازیه طرف خوشحال بودم گفتم اگه قراربود

بابابره همون دیشب میرفت ازطرفی ناراحت بودم گف بابات حالش وخیمه حالا من چه گلی به سرم

بزنم؟من بدون بابا دق میکنم میمیرم دکترگف قلبشو نبستم بازه تافردا اگه خونریزی نداشت

من میبندمش گفتم من چیکار کنم؟گف دعا...

بدون کوچکترین توجهی به ادامه حرفاش رفتم نمازخونه داداشو دیدم الهی بمیرم چقدناراحت بود

حتی سرنمازم گریم میگرف نمیتونستم جلوموبگیرم غمداربود حال مناسبی نداشتم انگاردنیا

داشت روسرم خراب میشد.نمیتونستم آروم بگیرم.شب تا صب من امام رضارو قسم دادم بجون جوادش

بابامو برگردونه همه روصدازدم کلی صلوات و دعاخیلی التماس خداکردم.ازته دل صداشون زدم.

رفتم بیمارستان دکترگف خداروشکرخونریزیش بنداومده من قلبشومیبندم کلی خوشحال شدم

منوداداش کاملن بی سروصدارفتیم بالاسرباباگریمون گرف خداییش اصلن تحمل اشکای کس دیگه

روندارم اعصابم خردبود حالوروز خوبی نداشتم.اونم ازپشت شیشه اشکام خوردبه شیشه باباپیدانبود

بابای جوون من چی شده؟چه بلایی سرت اوردن؟باباحرف بزن.باباتوروخداچیزی بگو.بابای من ناز نکن

باباحسین توخدمته دم به دیقه زنگ میزنه عمل بابا چیشد؟بابابرگردباباجون هرکی که دوس داری برگرد.

سومین روز عمل بود دکتربیهوشیش گف حال خوبی ندارهگفتم ینی چی؟سکوت کرد.گفتم یعنی بابام میره؟

گف من همچین چیزی نگفتم.خیلی امید داشتم اول اینکه انقدپیش خدا التما س کرده بودم دیگه مطمئن

بودم دل کوچیک منو نمیشکنه.دوم اینککه دکترا اگه امید نمیدادن لا اقل نا امیدمونم نکرده بودن.

دمبال ریزترین نقطه برای بازگشت بابای زحمت کشم بودم...اما قلب ساده من کجا تقدیر بی رحم کجا؟

روزچهارم حسین طاقت نیوردوخودشو رسوندرف اتاق بابا صحبت کرد کلی حرفای خنده دار زدو

گف زینب بابا تکون نخورد حرفی نزد اما اشک ازچشماش اومده بود.پرستارابماخندیدن گفتن این اشکا

غیرارادیه.بابای فریده همینجوربود امابرگشت خیلی ها اینجوربودن اما برگشتن.زمان فقط میبره بهمه

گفتم برین دمبال کاراتون فقط زمان لازمه تابابا برگرده هروقت خب شدبهتون میگم بیابن.

کاش انقد امیدوارنبودم.کاش انقدخوش خیال نبودم...بابای مهربون من...

هیشکی سراغ کارای خودش نرف.چه خبربودمگه؟دکترخودش گف زمان لازمه.داداش پرونده پزشکیشو

میبر پیش دکترای دیگه.ضریب هوشیاری بابارومیپرسیدم نمیگفتن.دیگه بخودم قول دادم وقتی من

ازخداخواستم ایناچکارن مگه؟دیگه ازاون لحظه ببعدش از هیشکدوم هیچ سوالی نمیپرسیدم

فقط ملتمسانه خدارو برای برگشت باباصدامیزدم.دیگه از قرانو کلمات عربی انگارزبونش بامن همزبون نبود

رفتم روبوم خونه آتنا اینا نصف شبی با زبون خودم باهمون زبون فارسی خودم دستمو بردم آسمون

گفتم خداجون توروخدا بابایی که من تب میکردم میمرد الان داره میمیره خداجون قلب من پیشت گیره

کمکش کن.کمکم کن تنها نمونم.خداجون بابامو برش گردون.اون کلی کار داشت تازه50سالشه

بخدامسن تر ازاون عمل قلب باز داشتن بساعت نکشیده بهوش بودن.12 روز...روزایی که هیچوقت

از ذهنم پاک نمیشه.چون هر روزش حتی ساعتش دقیقه هاش ثانیه هاش حت یهرلحظش برام

اندازه 12 سال گذشت.خیلی سخت و جانفرسابود...12روزتمام من همه روز

میرفتم بالاسربابا.با اینکه جواب منو نمدادبا اینکه هیچ حرفی حتی تکونی نمیخورد.من عاشقانه

باهاش حرف میزدم دستشو میگرفتم تودستم انقد ورم داشت که نگو.اما خوشحال بودم تنش گرم

بودنفس میکشه هرچند بادستگاه.بابای زحمت کش من.این حقت نبود.بابا پاشو.آخرای سوره ی یس

معنای قشنگی داشت.گف دلسرد نشو اگه کسی نا امیدت کردمگه ازقدرت خداخبرندارن؟

این ماهستیم اگه بخوایم کسی روبرمیگردونیم اگه هم نخوایم کاری نمیشه کرد.هروقت میرفتم

پیشش 70تاحمدمیخوندم.کلی دعاهای دیگهروز آخرخواب بدی دیدم.ازترس اینکه خواب بدی ببینم

اصلن نمیخوابیدم.خواب تواین12روزبرام معنی نداشت.خواب.غذا.زندگی.کار.خنده.کاراصلی من فقط

دعابدرگاه خدای مهربون بود.کلی امام رضاروصدازدم گفتم اگه باباخوب شدخودم میارمش دسبوست

حسین اینا.مامان.داداش همشون نذرایی کرده بود خداییش اگه اگه بابا خوب میشد خیلی خوشحال

میشد.انتظار پشت اون درا خیلی زجرآوره.پشت درایی که هیشکدوم درکت نمیکردن.پشت داریی که

وقتی بالاسربابامیرفتم براش آب نیسان میبردم میگفتن دیگه این چرت و پرتارونکنیدتوحلق مریض

چراخاک میذارید؟ایناچه میدونن این خاک کدوم سرزمینه؟زمینی که حسین بافرزدانش توش خون

داده بودخاکی که پاکوشفابخشه...تربت کربلا بادعایی جوشن کبیر که خوندیم روهمون خاک...

من نگران ذجه های خودم نیستم ایشالا تک تک دعاهای من اون دنیا توشه ی راه بابام باشه

شایدقسمت نبود...شب آخری خواب بدی دیدم خواب انارترش...واین نشانه حزن و اندوهه کاش

نمیخوابیدم...روز آخری ...بمونه برای بعد...


|+| نوشته شده توسط زینب در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392  |
 دخترکی که همیشه دلواپس باباشه
 

هنوز مرابجان تو قسم میدهند...

می بینی؟؟؟

تنها من نیستم که رفتنت راباور نمیکنم!!!

 

نمیدونم چی بگم اصلن از کجاشروع کنم بابای من درعین حال که لاغر بود تیپ ورزشکار واستیل ورزیده ای 

داشت یادم نمیاد بابا مریض شده باشه یا بستری بشه جز برای پاش که گچ گرفتیم خوب

 شد.فک کنم20اسفند بود بابادچار حمله قلبی شد که داداش یاسربردش بیمارستان امام رضا

 آمل گفتن چن روزی باید توی مراقبت های ویژه بستری باشه بعدازاون مرخصه.ما اولش

 نمیدونستیم اسمش سکته. الهی بمیرم تا شنید دکتر گف بابات حمله قلبی خفیفی داشته

 بکلی روحیشو باخت.چقد از امراض و دوا و دکتر میترسید.ازاونجا گفتن قبل اینکه ببیرینش

 یه تست ورزش بدین بعد ببرینش چقدبابای من خوب دویید چقدنفس نفس زداما تا اومد

 پایین دیدم پرستارش ناراحته تندی به پرستار گفتم اگه هرچی هس بخودم بگین دیدم

 باصدای بلند گف یخده مشکوکه باید ببرینش برای آنژیوگرافی توی ساری.صب ساعت6 بود

 که باباروبردم ساری خیلی میترسید.باهاش حرف زدم گفتم باباجون من شجاع باش هیچی

 نیس بماند که باچه مشقتی تا اینجا اوردمشدکتر بابابهم گف خانم جعفرپور ناراحت نباش اکو

 آزمایش اینا همه چی خوب بود فقط چون تست ورزش مشکوک بود برا اطمینان آنژیو نوشتم

گف خیلی اگه خطرناک باشه با بالون حل میشه...گف با بالون حل میشه برای بابا توضیح

 دادم گفتم بابای من قوی باش تامث همیشه بهت افتخار کنم.

دسشو گرفتم شب باش حرفیدم توضیح دادم مراحل آنژیو رو انگاری از ترسش کم شده بودخلاصه

 بردمش برای آنژیو وقتی اومد بیرون گفتم بابا خوبی؟گف آره زیاد سخت نبود.گفتم خداروشکر.

بهم گفتن باپدرت برو توبخش مراقب با شکیسه شنی رو تا3ساعت از رو پاش تکون نده

و10 ساعت هم باید به پاش بخوابه تا آخرش واستادم هرچنیخده کم حوصله بودسروصدامیکرد

اما بالاخره تموم شدگفتن صبحی دکترش میاد وسیدی آنژیو هم میده دست هرمریضی صب

 ساعت7رفتم بیمارستانش دلگیربوداحساس کردم درو دیوارش میخوان بابای منو مریض کنن.

اصن همه بیمارستانا دلگیربودن.اما من همون درو دیوارو قسم دادم توروخدا مراقب بابای من

 باشین نه به دیوارش مشت کوبیدم نه لگد به درش زدم.

ساعت شد11 دکتر رسیدپشت دربودم اجازه نمیدادن بعد رفتم داخل دکتر همونجا بالاسربابا

 گفت 3نا از رگات بستس باس عمل بشی...بابای بیچاره من انگار دنیا رو سرش خرابشده

 بود اشکاشو پاک کردم بش دلداری دادم.پشت سر دکتر همینکه میدوییدم کلی حرفم

 زیرلب بش میزدم رفتم ایستگاه پرستاری دیدم اونجا واستاده گف باباتون حتمن باید عمل

 بشه گفتم چراجلوی بابام اینارو گفتین؟گف ما نمیتونیم چیزی رو از مریضمون کتمتن کنیم.

گفتم آمل که بودیم دکترطبسی گفته با بالون حل میشهگف دکترش فکرشونمیکرد3تا از

رگاش بستس.الهی ب میرم پس تا حالا چه جوری نفس کشیده؟چه جوریخونش میرسید؟

سرموگذاشتم زمین مث ابربهاری های های گریه کردم دکتربابی رحمی بهم گف اینجا جای

آب قره گرفتن نیس .مشتمو گره کردم محکم کوبیدم به دیواردلم سوخت نه برای خودم برای

 بابام چون مطمین بودم بابا اگه از درد نمیره اما ترس اونو داغون میکنه.اشکامو پاک کردم

و رفتم پیش بابا بش گفتم توروخدا ناراحت نباش همه چی درس میشه گف من میدونم میرم

 گفتم نه بابا قوی باش.روحیشو باخته بود رنگش زردبود.اومدم وسایلاشو جم کنم 

بریم دیدم  داداش یاسر رسید.باهم کارای ترخیصشو انجام دادیم گفتن که عملش اورژانسی

 نیس بعدتعطیلات عید بیاین وقتی میومدم به درش هم لگد زدم نه تنها دردم کم نشد که بدتر

 هم شدکسی از قلب کوچیک من چه میدونست؟چه میدونستن من چی میکشم؟حتی به

گریه هام خندیدناومدیم آمل از خودم بیشتر ازش مراقبت کردم.گف من عمل نمیکنم.گفتم

 باشه بابا توفقط آرم باش داروهاتم بخور کمتر حرف بزن باشه عمل نمیخاد.پروندشو باسیدی

 قلب بابابردم پیش دکتر طبسی.اول نشناخت بعدن گفهمون مریضی که برا رفتن به خونه

 بی تابی میکرد؟گفتم آره آره من دختر همون بابام بی تاب تر ازخودش اومدم دمبال کاراش

 گف نه بابا حتمن باید عمل بشه گف رگ اصلی بابا با دوتا بغلی بسته...

جشن خواهرم فک کنم ده  فروردین بودحسینم اومده بود مرخصی...باباخوشحال بود ولی

 نه اونقدری که عروسی داداش بش خوش گذشت اما خب معلوم بود که به آرزوش رسیده

 گفتم خدایا بابای من خوب بشه تو جشن منم توی آینده حالا هروقت که موقش شد همینجوری

 خوشحال ببینمش.دوروز بعدازجشن هدیه بودکه ازبیمارستان ساری برام زنگیدن باباروبیار.

باباگف نمیام.داداش گف من یه دکتری میشناسم که توی تهران بوده اما حالابابل میادوزیادتهران

نیست."دکتروفایی"رفتم تحقیق کردم همسایه خالجون که موقع نماز بود زنگیدم اونم خیلی

 تعریفشو میکرد. گفتن انگلستان درس خونده و تهران مطب  داشته والان برا خودش

 اسمی بهم زده وبیمارستان روحانی بابل هرازگاهی سرمیزنه اتفاقن یکی ازبستگان باباهم قبل

 عید عمل کردو یکی دیگه بچه های شهرک بودن...خلاصه رفتم بیمارستان روحانی گفتن عمل داره

یخده وایسادم دیدم طاقت ندارم رفتم به منشی گفتم کی میاد گف صبرکن میاد.دراتاقشو زدم گف

 بفرمایید رفتم داخل گف1رب دیگه بیاخلاصه کلی حرف وترس و که چرا تاحالا عملش نکردین؟

وضع بابات خیلی خطرناکه همین امروز بیارش حس کردم بیشترازخودم برای مریضش نگران بود.

چون تابرسم ایستگاه پرستاری به بچه هازنگ زدکه خانم چعفرپوربگین مریضشوبدازظهربیاره.

رفتم خونه با مامان حرف زدم که باباباحرف بزنه بلکه قانع بشه آخه انقد که من نگراتنش بودم

 بخداخودش نبود.حتی سراین قضیه دعوامون شده بودبش گفتم باباتو اگه دلت براخودت بسوزه

من بیشتردلم میسوزه اما وقتی توعین خیالت نیس منم  بی خیال میشمااا...بخداعین بچه ها

 دمبالش میدوییدم تا داروهاشو بش بدم.بابای من خیلی خوش صحبت بودبش گفتم دکتر گفته که

 زیاد حرف نزنی از من میرنجید.گفتم بابابقران بخاطرخودت میگم.برخلاف مامان بابا اصن بامریضی

 و پرهیزودکترواینچیزا میونه خوبی نداشت.بابارو نیمه راضی کردیم گف باشه فردامیریم.به فرداهم

 قانع بودم ولی اصلن طاقت اینو نداشتم که وقتی بیرونم یاسرکارم با استرس باشم و هرلحظه

 بهم خبربده که بابات افتاده یه گوشه و دیگه نفس نمیکشه.فرداشدمارفتیم برای عمل.آره

 دقیقن 20فروردین بود که بابارفت اتاق عمل...

منومامی دادش یاسر وآجی فاطمه بودیم که داداشم بنده خدا ظاهرن دیشب حرکت بوده که

 اونروز صبح رسیدباباخیلی خوشحال بود.بخدا تا داداشو دید انگار از این رو به اون روشد.

برای هرکاری به داداش میزنگیدم  اما ظاهرن طاقت نیورد و پاشد اومد...وقتی تخت بابامیرفت

 تو اتاق عمل برا مادس بلند کردو رفت...

بقیش بمونه یه وقت دیگه...با اینکه خیلی خلاصه کردم بازم تموم نشد...

هیچوقت تموم نمیشه این زخمی که به قلبم خورده تا ابد پاک شدنی نیس فقط همینو بگم جای امضا

بابا توی جشن من برای همیشه خالی موند...دیگه اصلن جشنی معنا نداره


|+| نوشته شده توسط زینب در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392  |
 آمدبهاران
باز کن پنجره ها را، که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد،

و بهار،

روی هر شاخه، کنار هر برگ،

شمع روشن کرده است.

همه ی چلچله ها برگشتند،

و طراوت را فریاد زدند.

کوچه یکپارچه آواز شده است،

و درخت گیلاس،

هدیه ی جشن اقاقی ها را،

گل به دامن کرده است.

باز کن پنجره ها را ای دوست!

هیچ یادت هست،

که زمین را عطشی وحشی سوخت؟

برگ ها پژمردند؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست،

توی تاریکی شب های بلند،

سیلی سرما با خاک چه کرد؟


با سر و سینه ی گل های سپید،

نیمه شب، باد غضبناک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه ی باران را باور کن!

و سخاوت را در چشم چمن زار ببین!

و محبت را در روح نسیم،

که در این کوچه ی تنگ،

با همین دست تهی،

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد.

خاک، جان یافته است.

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را ...

و بهاران را باور کن!

باز کن پنجره ها را ...


                سال نو همگی مبارک

|+| نوشته شده توسط زینب در دوشنبه پنجم فروردین 1392  |
 قرارنبود...
سال داره تازه میشه بعبارتی داره سال نومیاد ماچقد نو شدیم چقد تازه شدیم؟

تازه شدن چیه؟نوشدن یعنی کلاس گذاشتن و به بغلی ها فخر فروختن؟

اصلن چه چیزایی قراره انجام بدیم که نوشدن رو نشون بدیم.چه چیزهایی قراربود انجام

بدیم که ندادیم؟چه قرارهایی قرارنبود اما ما قرار کردیم؟؟؟

تاچه حدبقرارامون مهربی قراری زدیم که قرارای آینده رو پایبندداشته باشیم؟؟؟

قرار نبودتا نم بارون زد، دستپاچه شیم و زود ی چتر پلاستیک رو سر‌ بگیریم ک

نکنه مث کلوخ آب شیم. قرار نبوده اینقده دور شویم و مصنوعی،ناخنای مصنوعی،

دندونای مصنوعی،خنده های مصنوعی، آواز‌ای مصنوعی، دغدغه های مصنوعی ...

هر چی فكر می‌کنم می‌بینم قرار نبودما اینطوری با بغل دستیامون رقابت کنیم تا

 اثبات کنیم موجود بهتریم.این همه مسابقه و مقام و رتبه شاخ وشونه کشیدن براچی؟

قرار نبودکه همه از دم درس خونده شیم،از دم دکترا بدست بروی زمین خدا راه بریم

بعید می دونم راه بشری از دانشگاه ها و مدرکای ما رد بشه

باید یکی هم باشه که گوسفندا رو هی کنه، دراز بکشه نی لبک بزنه باسوزم بزنه.

قرار نبوده این ‌همه تومحاصره سیمان و آهن،طبقه روی طبقه بریم بالا

قرار نبود اینهمه میز و صندلی‌ِ کارمندی رو زمین وجود داشته باشه بی شک این همه

 کامپیوتر و پشتای غوز کرده آدمای ماسیده هم هیچ کجای خلقت لحاظ نشده بوده ...

تا بحال بیل زدین؟باغچه هرس کردین؟آلبالو و انار چیدین؟

کلاً خسته از یروز کار یَ برختخواب رفتین؟

آخ که با هیچ خواب دیگه ای قابل قیاس نی.این چشا برا نور مهتاب یا

 نور ستاره ها ی کویر،برای دیدن رنگ زرد گل آفتابگردون،برا خیره شدن به آب روون

اما برای ساعت پشت ساعت، روز پشت روز، شب پشت شب خیره موندن به نور مهتابی

 مانیتورها آفریده نشدن.

قرار نبوده خروسا دیگ بهیچ کارنیان و ساعتهای دیجیتال بجاشون صبخونی کنن.

آواز جیرجیرکای شب نشین حکمتی داشته حتماً،که شاید لالایی طبیعت باشه برا بخواب

رفتن‌ ما تا قرص خواب‌ لازم نشیمو این طور شب تا صبح پرپر زدن اپیدمی نشه.

من فکر می‌کنم قرار نبوده کار کردن، جز بر طرف کردن غم نون،بشه همه داروندار زندگیمون

همه دغدغه ‌زنده بودنمون.قرار نبودکنار هم بودنو زادو ولد کردن، این همه قانون مدنی عجیب

 و غریب و دادگاهو مهرو حضانت و نفقه و زندان و گروکشی و ضعف اعصاب داشته باشه

قرار نبوده اینطور از آسمون خدادورشیم و سی‌ سال بگذره از عمر‌مون و ۱شبم زیرطاق

ستاره ها نخوابیده باشیم.قرار نبوده کرِم ضد آفتاب بسازیم تا بر علیه خورشید عالم تاب

و گرما و محبتش، زره بگیریمو جنگ کنیم.

قرار نبودچهل سال از زندگی رد کنیم اما کف پاهامون۱بارم بواسطه کفش لاستیکی

یا چرمی۱مسافت صد متری روبا زمین معاشرت نکرده باشه.

قرار نبوده من از اینجا و شما از آنجا، صورتک زرد به نشونه سفت بغل کردن و بوسیدن و

دوست داشتن برا هم بفرستیم ...

چیز زیادی از زندگی نمی‌دونم، اما همینقدمی‌دونم که این ‌همه قرار نبوده ای

که برخلافشان اتفاق افتاده، همگی مون رو آشفته‌ و سردرگم کرده !

اونقد که فقط می‌دونیم خوب نیستیم، از هیچ چی راضی نیستیم، اما سر در نمیاریم چرا ؟؟؟

حالاناچه حدبه قرارهامون پایبندبودیم و چقدقرارنبوده هارو انجام دادیم؟؟؟

پیشاپیش سال نورو به همه ی دوستای گلم تبریک میگم ایشالاسال خوب وپربرکتی باشه براهمتون

 

|+| نوشته شده توسط زینب در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391  |
 قـدرت کلمـات را دسـت کـم نگیـریم

به جای خسته نباشید؛ بگوییم : خدا قوت

به جای
خدا بد نده؛ بگوییم : خدا سلامتی بده

به جای
بد نیستم؛ بگوییم :‌ خوب هستم

به جای
فراموش نکنی؛ بگوییم : یادت باشه

به جای
پدرم درآمد؛ بگوییم : خیلی راحت نبود

به جای
دستت درد نکنه؛ بگوییم : ممنون از محبتت، سلامت باشی

به جای
ببخشید که مزاحمتان شدم؛ بگوییم : از اینکه وقت خود را در اختیار من گذاشتید متشکرم

به جای
گرفتارم؛ بگوییم : ‌در فرصت مناسب کنار شما خواهم بود

به جای
دروغ نگو؛ بگوییم : راست می گی؟ راستی؟

به جای
قابل نداره؛ بگوییم : هدیه برای شما

به جای
شکست خورده؛ بگوییم : با تجربه
به جای
فقیر هستم؛‌ بگوییم : ثروت کمی دارم

به جای
بدرد من نمی خورد؛ بگوییم : مناسب من نیست

به جای
مشکل دارم؛ بگوییم : مسئله دارم

به جای
جانم به لبم رسید؛ بگوییم : چندان هم راحت نبود

به جای
مسئله ربطی به تو ندارد؛ بگوییم : مسئله را خودم حل می‌کنم

به جای
من مریض و غمگین نیستم؛‌ بگوییم :‌ من سالم و با نشاط هستم

به جای
زشت است؛ بگوییم :‌ قشنگ نیست

به جای
چرا اذیت می‌کنی؛ بگوییم :‌ با این کار چه لذتی می‌بری

به جای
غم آخرت باشد؛ بگوییم : شما را در شادی ها ببینم

به جای
متنفرم؛ بگوییم : دوست ندارم

به جای
دشوار است؛ بگوییم : آسان نیست


به جای جملاتی از جمله چقدر چاق شدی؟، چقدر لاغر شدی؟، چقدر خسته به نظر می‌آیی؟، چرا موهات را این قدر کوتاه کردی؟، چرا ریشت را بلند کردی؟، چراتوهمی؟، چرا رنگت پریده؟، چرا تلفن نکردی؟، چرا حال مرا نپرسیدی؟

بگوییم:
سلام به روی ماهت، چقدر خوشحال شدم تو را دیدم، همیشه در قلب من هستی ...


|+| نوشته شده توسط زینب در یکشنبه سیزدهم اسفند 1391  |
 کارما
"وقتی پرنده ای زنده است مورچه ها را می خوردوقتی می میرد مورچه ها او را می خورند

یک درخت میلیون ها چوب کبریت را می سازد اما وقتی زمانش برسد فقط یک چوب کبریت

برای سوزاندن میلیو نها درخت کافی است.

زمانه و شرایط در هر موقعی می تواند تغییر کند.در زندگی هیچ کس را تحقیر و آزار نکنید.

شاید امروز قدرتمند باشید اما یادتان باشدزمان از شما قدرتمندتر است.

پس خوب باشیم و خوبی کنیم که دنیا جز خوبی را بر نمی تابد.."

 بعنوان یک روح، شما جاودانه هستید. زندگی گذشته، حال و آینده‌ای دارید. برای اینکه در لذت، عشق و

هوشیاری رشد کنید، در یکسری بدن‌های فیزیکی متجلی می‌شوید تا موجودیت‌های مختلف را تجربه

کنید.هر دو جنسیت و همه نژادها، مذاهب و قومیت‌ها را در طول زمان‌های مختلف زندگی تجربه

خواهید کرد.تعریف کارما (karma) : کارما به این معنا است که در این زندگی یا زندگی‌های دیگرتان،

«وقتی می‌کارید، حتماً درو خواهید کرد» تاجاییکه عواقب کامل اعمال خود را درک کنید. کارما اصل

علت ومعلول، کنش و واکنش، عدالت کیهانی و مسئولیت فردی است. کارما برای سوق دادن شما

بعنوان روح درسفر فردی‌تان در کیهان آغاز می‌شود. کارما زمانی به پایان می‌رسد که در توانایی خود

برای عشق ورزیدن،کامل شده باشید.در زیر به اصول کارما که بر زندگی روی زمین حکمرانی می‌کند

اشاره می‌کنیم:

۱: کارما با تجربه آموزش می‌دهد نه با تنبیه:

بااینکه ممکن است مثل تنبیه به نظر برسد اما هدف کارما یاد دادن است نه تنبیه کردن. خیلی‌وقت‌ها

بهترین راهی که از طریق آن یاد می‌گیریم این است که همان نوع رنجی که به دیگران وارد کرده‌ایم

را تحمل کنیم.

۲: همه ما اینجاییم تا درس‌هایی که کارما یادمان می‌دهد را یاد بگیریم.

همه ما اینجاییم تا درس‌هایی را بعنوان موجوداتی معنوی در شکلی انسانی یاد بگیریم. این درس‌ها

برای کمک به رشد ما به سطوح بالاتری از عشق، لذت و هوشیاری طراحی شده‌اند. این درس‌ها

به ما یاد می‌دهند که«همیشه عشق را انتخاب کنیم»، «همه را ببخشیم» و «شاد زندگی کنیم».

وقتی نمی‌توانیم عشق را انتخاب کنیم، بخشش از خودمان نشان دهیم، تحمل و بردباری را یاد بدهیم

یا دلسوزی کنیم. کارما برای برگرداندن مابه راه این درس‌ها مداخله می‌کند.

۳:  ما کارما را «فراموش می‌کنیم» تا ببینیم یاد گرفته‌ایم یا نه.

قبل از اینکه وارد این جهان شویم، قبول کرده‌ایم که خودمان را در راه همه چیزهایی که باید یاد بگیریم قرار

دهیم. وقتی به اینجا رسیدیم، قبول کردیم که آن را «فراموش کنیم». هدف «فراموش کردن» این است که

دلمشغول جامعیت گذشته نشویم و در عین حال مطمئن شویم که درس‌هایمان را یاد گرفته‌ایم.

۴: کارما غیرشخصی، منطقی و قابل‌پیش‌بینی است.

کارما به شما این فرصت را می‌دهد که به استقبال سطح‌های بالاتری از عشق و محبت بروید. کارما

غیرشخصی عمل می‌کند: برای همه، همیشه و بدون استثنا صدق می‌کند. بسیار منطقی است: چیزی

که برداشت می‌کنید دقیقاً به همان اندازه‌ای است که کاشته‌اید. کارما به همان اندازه قوانین جاذبه

قابل‌پیش‌بینی است: چیزی که برای شما اتفاق افتاده است، نتیجه خالص چیزی است که در حق

دیگران کرده‌اید.

۵: کارما کاملاً عادلانه است و عدالت عمومی ایجاد می‌کند.

هر موقعیتی که ظاهراً ناعادلانه به نظر می‌رسد دقیقاً در موقعیت تناسخ قرار دارد. بعنوان مثال،

امروز هیچ فرد معصومی در زندان وجود ندارد، همه آنها به دلیلی آنجا هستند. اگر در زندگیشان معصوم

به نظر می‌رسند، به این دلیل است که در زندگی گذشته‌شان گناهکار بوده‌اند. آنها نمی‌توانند درک

کنند که علت این زندگی‌شان،تاثیر زندگی قبلی‌شان بوده است که گناهکار بوده‌اند.

۶: کارما باعث می‌شود اعمالمان را با عواقب آن مرتبط بدانیم.

علت این زندگی(های) همیشه تاثیر زندگی گذشته است. هدف کارما این است که اطمینان یابد اعمالمان

(علت) را با عواقب آن (معلول-اثر) مرتبط بدانیم. این خداوند متعال است که به هر روح کمک می‌کند خود را

باتجربه کسب کردن به بالاترین درجه توان معنوی خود برساند. این تجربیات ماست که به ما قانون عشق را

می‌آموزد.

۷: کارما به ما مسئولیت‌پذیری می‌آموزد.

هدف کارما این است که همه تجربیاتی که برای وارد شدن به سطح‌های بالاتری از عشق، لذت،

هوشیاری و مسئولیت‌پذیری نیاز داریم، به ما بدهد. کارما به ما یاد می‌دهد که برای همه شرایط زندگی‌مان،

چه گذشته،چه حال و چه آینده، مسئول هستیم.

۸: کارما عشق و محبت به همه را به ما می‌آموزد.

خودتان را مرکز دنیا ببینید. همه چیز را بخشی از خودتان ببینید. وقتی تصور کنید کاری که در حق دیگری

انجام می‌شود در حق خودتان انجام شده است، حقیقت بزرگ را خواهید فهمید. تحمل و شکیبایی

در عشق ومحبت را باز می‌کند.

۹: کارما ما را به سمت یکپارچگی با جهان سوق می‌دهد.

کارما مجبورمان می‌کند فراتر از خودمان را ببینیم تا خودمان را همانطور که هستیم ببینیم (شناخت خود).

وقتی خود را کامل فهمیدیم، می‌توانیم الوهیت خود (شناخت خدا) و یکپارچگی‌مان با کل هستی را ببینیم.

۱۰: کارما ما را به سمت خدمت کردن و بعد عشق ورزیدن سوق می‌دهد.

کارما ما را به سمت خدمت کردن سوق می‌دهد. خدمت کردن--همکاری با خدا--بهترین نمایانگر عشق

است.عشق یعنی خدمت: خدمت کردن انتخاب خودتان است. وقتی مسئولیت کامل زندگی‌تان را پذیرفتید،

خود راروحی در خدمت به زندگی خواهید دید. وقتی اینکار را بکنید، یک همکار واقعی خدا خواهید شد.

۱۱: درک کارما رمز هماهنگی است.

اعتقاد به کارما زندگی را پاک، قوی، آرام و شاد می‌کند. فقط اعمال خودمان می‌توانند مانع ما شوند؛

فقط کارهای خودمان می‌توانند مقیدمان کنند. وقتی بگذاریم این واقعیت را تشخیص دهیم، آزاد خواهیم

بود.طبیعت نمی‌تواند روحی را که با خرد قدرت یافته است را به بردگی بکشد.

۱۲: برای هر سوالی، پاسخ همیشه عشق است.

عشق محل تولد ما، پناه آخرمان و دلیل زندگی‌مان است. اگر تشخیص دهیم که محبت و عشق مقصد

نهایی سفر ماست، قلب جهان به ما پاسخ می‌دهد. کارما به ما نشان می‌دهد که عشق پاسخ همه

سوال‌هاست.

                                    موفق وموید...

|+| نوشته شده توسط زینب در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391  |
 به آغوش من بیا...
برای کودکان رنج دیده ای ک باجنگ زاده شده اند:

وقتی گردبادهای گریز در چشم‌هایت قدم می‌زنندبه سراغ دست‌های من بیا

به آغوش من كه برایت همیشه گرم است ...

عزیز من! این آغوش هر چند كوچك، ولی برای تو یك دنیا جا دارد.

این آغوش هرچند كوچك،ولی می‌تواند سرمای ترسی كه در جانت بیتوته كرده است.

را به تابستانی‌ترین ظهر ممكن برساند.

وقتی "گل‌ها فقط برای دیدن تو چانه نمی‌زنند" و كسی نیست كه برایت زنده بماند و زندگی كند

وقتی ثانیه‌های حیات، سال‌اند، وقتی مرگ در دو قدمی ما نفس می‌كشد و جوان می‌شود

وقتی دار و ندار جهان به پای اسلحه‌هایی می‌ریزد كه فقط بلدند آدم بكشند؛

به آغوش من بیا ...به این مطمئن‌ترین مكان دنیا كه برای تو می‌تواند جان‌پناهی باشد.

چرا كه عاقلان دنیا! سرپناهت را به موشك گرفتند و بازی‌های كودكانه‌ات را ناتمام گذاشتند.

عزیز من! من شاید كوچك باشم؛شاید دست‌های من برای به آغوش كشیدنت كوتاه باشد.

ولی دلم به اندازه تمام تابستان‌های تاریخ گرم است و آغوشم مطمئن‌ترین جا برای توست.

به آغوش من بیا و آرام بگیر ...

از این همه صدای مسلسل‌هایی كه در تاریخ راه می‌روند و گوش جغرافیا را كر كرده‌اند.

به آغوش من از نگاه‌های هیز مردانی كه چشم‌هایشان روی شكمشان باد كرده است و لبخند می‌زنند تا

دندان‌های كرم‌خورده‌شان را به زنان روی دیوار نشان دهند.

عزیز من، خواهركم، مطمئن‌ترین و گرم‌ترین نقطه جغرافیا آغوش كوچك من است كه برادر بزرگ توام.


|+| نوشته شده توسط زینب در شنبه هفتم بهمن 1391  |
 آب...بابا...
این شعر شمارو یاد چی میندازه؟؟؟


                          ما گلهای خندانیم

                                                      فرزندان ایرانیم

                         خاک ایران زمین را

                                                     بهتر ز جان میدانیم

                        ماباید دانا باشیم

                                                      هشیار وبینا باشیم

                         ازبهر حفظ ایران

                                                      باید توانا باشیم

                        آباد باش ای ایران

                                                      آزاد باش ای ایران

                        ازمافرزندان خود

                                                      دلشاد باش ای ایران


بابا آب داد...


             بابا نان داد...


                        آن مرد درباران آمد...


             تصمیم کبری آخرش چی شد؟


 چرا چوپون دروغگو خودشو خراب کرد؟


ریزعلی برا کی انقد جانفشانی میکرد؟


اینارو که دیدم یادگذشته افتادم دلم گرفت.دلم میخواس برگردم ب سال 72که بودم کلاس اول


دلم برا معلممون تنگ شده...آقای دایی.آقای حسنی.آقای محمودزاده...یادش بخیر


داد میزدیم از مافرزندان خود دلشاد باش ای ایران ولی الان خودمون ایرانمون رو خراب کردیم


خیلی دلم میخواس برگردم به گذشته ها.خداییش چه حسی دارید وقتی کتابای چن سال پیشو


نیگا میندازید؟دلم میخاد بگین که چه احساسی دارید.


راستی هرکی کتاب قدیمی داره مال سال 70 تا 75 من خریدارم.


                                                                موفق باشید...


|+| نوشته شده توسط زینب در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391  |
 معلم آبادی
برای یک معلم دلسوز و مهربان:

حس خوبی داشت ازاینکه برگشته بود پیش بچه هایی که 40سال پیش درس و زندگی یادشون میداده

همه چی شاعرانه بود .عین تو قصه ها...افسانه ای...رویایی...واقعی اما عجیب...تلخ ولی شیرین.

خونه ای ساده درعین حال باصفا.وای من چقد دلم میخواس گذشته رو زیرو رو میکردم وازتک تک اهالی

راج به اون موقع ها میپرسیدم ولی خب فضولی میشد.دوس نداشتم کسی سختش باشه ولی من

عاشق گذشته هام .عاشق تاریخم دلم میخواس با استادی مهربان و معلمی دلسوز و اون پدر مهربان

تموم گذشته بچه ها رو ازش میپرسیدم.الان چه حسی داش وقتی نیگاشون میکرد؟معلمی که تموم

اهل ده دوسش داشتن .عاشقش بودن.انقد که مهربون بوده .اصلن مگه چقد مهربون بوده که همه

دوسش داشتن؟چقد همه چی براش شیرین بودن که دوباره برگشت پیش بچه های 40 سال پیش؟؟؟

اون جایی که خدیجه رو رسوندیمش خونشون همه جاش قشنگ بود با اینکه یه شب بارونی و یخده

ترسناک بوده ولی خیلی شیرین بوده.خیلی خیلی شیرین بوده.ازخدیجه خانم پرسیدم معلمتون

مهربون بوده؟گف خیلی.همچین ابرو انداخت بالا که یعنی ازمهربون هم فراتر.دلم میخواس از خدیجه خانم

خیلی سوالا بپرسم .انقدقیافه خدیجه توذهنم بود تا اینکه استاد داشته عکسای بچه هارو نشون من

میداده گفتم این عکس خدیجه س؟گف :آره خودشه...با اینکه سالها شیکسته تر شده بودولی هنوز

همون  سادگی رو داشت.پاش یه کمی ناراحت بوده.ولی قلب رئوفی داشتن.دلم میخواس با تک تک

بچه ها (که نه چون یه روزی بچه بودن الان هرکدوم برای خودشون نوه نتیجه هایی داشتن)حرف بزنم

من اصولن ادم منطقی هستم ولی گاهی اوقات احساساتم با دیدن این واقعیت های شیرین

خدشه دار میشه...البته خدشه که نه احساسم جون میگیره.درو دیوار خاطرات یه چیزایی رو داد میزنن

که توی حال یا آینده هیچ چیزی پیدا نیس...

نمیدونم چی بگم یا چه جور میتونم خوشحالش کنم؟؟؟ولی خیلی دلم میخاد همیشه گل لبخند رو

روی شاخسار لباش ببینم...پدرم واقعن دوستت دارم.

_ بدم از آدمایی میاد که شخصیت حرف زدن رو صد سالم که بگذره یاد نمیگیرن.این آدما فطرتن بی ادبن

_ اومد به صاحب امتیاز دفت گفته زینب خانم منشی ما بشه؟خندم گرف از طریقه التماس کردنش.

_ تعجب میکنم بعضی از آدمها خیلی راحت تهمت میزنن خیلی هم زندگیشون از امثال مسی هم بالاتره

_ لذتی که توی بخشش هس توی انتقام نیست این جمله رو خیلی دوس دارم ولی کی تونسته این

دوتا حس رو باهم داشته باشه که همچین جمله لی رو گفته؟

_ ایام سوگوار اربعین تسلیت امیدوارم همگی حاجت رواباشید.

_ نیاز به آرامشی عجیب دارم تا از این افکار اخیر بیام بیرون.دیگه مخم عرور میده...


|+| نوشته شده توسط زینب در جمعه بیست و دوم دی 1391  |
 اندیشه کن اما نخند
به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید، ارباب. نخند!

به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز از آدامسهایش نمی خری. نخند!

به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چند ثانیه ای کوتاه معطلت کند. نخند!

به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شده. نخند!

به دستان پدرت، به جاروکردن مادرت،

به همسایه ای که هرصبح نان سنگک می گیرد،

به راننده ی چاق اتوبوس، به رفتگری که در گرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد،

به راننده ی آژانسی که گاهی مواقع چرت می زند،

به پلیسی که سرچهارراه با کلاه صورتش را باد می زند، به مجری نیمه شب رادیو،

به مردی که روی چهارپایه می رود تا شماره ی کنتور برقتان را بنویسد،

به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته و در کوچه ها جار می زند،

به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد،

به پارگی ریز جوراب کسی در مجلسی، به پشت و رو بودن چادر پیرزنی در خیابان،

به پسری که ته صف نانوایی ایستاده، به مردی که در خیابانی شلوغ ماشینش پنچر شده،

به مسافری که سوار تاکسی می شود و بلند سلام می گوید،

به فروشنده ای که به جای پول خرد به تو آدامس می دهد،

به زنی که با کیفی بردوش به دستی نان دارد و به دستی چند کیسه میوه و سبزی،

به هول شدن همکلاسی ات پای تخته،

به مردی که در بانک از تو می خواهد برایش برگه ای پرکنی،

به اشتباه لفظی بازیگر نمایشی نخند ...

نخند که دنیا ارزشش را ندارد که تو به خردترین رفتارهای نابجای آدمها بخندی!

که هرگز نمیدانی آنها چه دنیای بزرگ و پردردسری دارند!

آدمهایی که هرکدام برای خود و خانواده شان همه چیز و همه کسند!

آدمهایی که به خاطر روزیشان تقلا می کنند،

بار می برندیابی خوابی می کشند،کهنه می پوشند،جار می زنند،

سرما و گرما می کشند،و گاهی خجالت هم می کشند ...

انسانهای بزرگ، دو دل دارند؛

                                           دلی که درد می کشد و پنهان است

                                            و دلی که می خندد و آشکار است.

|+| نوشته شده توسط زینب در دوشنبه یازدهم دی 1391  |
 چطوری جوون بمونیم؟
باسلام ب قلبهای پاک و دلهای جوون دمای زمستونه وپاییز دیگه داره نفسای آخرشو میکشه

ولی خب این ما آدما هستیم که دلامونو بایدجوون نگه داشته باشیم...میگم باید چون لازمه زندگی کنیم

انقد این باید هارو باخودمون یدک بکشیم تا لحظه ی مرگمون برسه.

واسه ازنو شروع کردن هیچوقت دیرنیست واس نفس کشیدن و از صفر شروع کردن هیجوقت دیر نیس

نفس کشیدن لازمه ی زندگیه.البته نفس کشیدن مهم نیس.چه شکلی نفس بکشیم مهمه

یکی باحسرت زندگی میکنه و نفس میکشه یکی هم باید شادباشه تا نفس بکشه.خیلی وقتا واس

خیلی هامون خیلی چیزا پیش اومده که باسرمیندازتمون زمین دوباره یه چیزی پیش میاد که مارو

برمون میگردونه.

برای جوون موندن:

* اعدادوارقاموجان عزیزانت دوربنداز مث سن قد وزن.چون به هیچکدوم ارتباطی نداره.

بدم میاد از این آدمایی که افه غمزه سن وسال و مایملک میان

  * دائمن تو یادگیری باش! هرچندبپای اینشتین نمیرسی- بیشتر راجع به کامپوتر، کار دستی،

باغبونی و ای من عاشق گل و گیام .بندانداختنم دوس دارم ولی دلم ریش میشه...

خلاصه هیچوق نذار مغزت بی کار بمونه "مغز بیکار پاتوق شیطونه" که این شیطون  اسمش آلزایمره.

*از چیزای ساده، لـــذت ببر. اغلب بخنـــــد، قهقهه های بلند و طولانی اونقدر بخند که نفست بند

بیاد اگه دوستی داری ک خیلی باهاش می خندی، پس خیلی باهاش وقت بگذرون.وازمن میشنوی

تا آخرعمرت آویزونش باش آخه آدمای بی حسو حال آدمو بی حال میکنن. 

 *گاهی اوقات یه کم اشک بریز سختی کشیدنم تو زندگی ما آدما هس، غمگین بودن هس

فقط خواهشن کنه نباش ادامه نده مث چاقوی تیز ببر و برو.

تنها کسی که تو تموم طول زندگیمون کنار مونه، خودمونیم-غیرازخدا-.پ تا وقتی که زنده ای زندگی کن.

 * دور و اطرافتو با آدماو چیزایی پر کن که دوسشون داری با د وستا و فامیل، با یادگاریات، حیووون

خونگی، موسیقی ، گل و گیاه و خلاصه هرچیزی خوب حالا خونت پناهگاه و محل آرامشت شد؟

 بگو ببینم، رابطت با خدا چطوره؟

*سلامتیتو جشن بگیر و بش اهمیت بده! اگ سالمی، سعی کن این وضعیتو حفظ کنی اگه وضعت

متغیره،سعی کن متعادلش کنی و حالتو بهتر کنی اگ هم فک میکنی تنهایی از پسش بر نمی آی،

از یکی کمک بگیر خودسرنباش.

*بسمت ناراحتی ها ت سفر نکن! ماتوریاضی +بی نهایت داشتیم یادش بخیربهمون سمت میل کن

برو مرکز خرید، برو یه محله دیگه، حتی برو یه کشور دیگه اما هیچوق جایی نرو ک باعث سرافکندگی

 و احساس گناهت شه.

*از فرصتی ک داری استفاده کن و بهمه کسایی که دوسشون داری، عشقتو نشون بده

با احساس باش با عاطفه با گذشت درعین حال زرنگ وتیز باش

حالا اگ یه انقد جوون موندی ها نمیخاد مدیون ما باشی.

ــ انقد صداشو واس این پیرمرده برد بالا دلم رف اما بش توضیح دادم یه جایی از زندگیت یکی هم برا

خودت سینه سپرمیکنه و خردت میکنه.

ــ میگه هدفت از کار چیه؟گفتم اینکه بیکار نباشم اندوخته هامو به دیگران انتقال بدم و از اوناهم بدزدم

میگه پس پول این وسط شی شد؟ گفتم پول نیازه هدف نیست.خب من هدفم از کار همونی بود

 که گفتم.نفهمه قاطی داره نمیفهمه کلن.میگه پ پول نگیر ولی کار کن.گفتم خب دوس ندارم

 کارمو بی ارزش جلوه بدم.بی شعوره میگه آخرش نفهمیدیم پولو دوس داری یا نداری.

همش کفه پوله ابله...

راستی پیشاپیش یلدارو همتون تبریک میگم. اگه هندونه شب یلداتون تون سفید بود آجیلاتون پوک

 بود یا میوه هاتون نرسیده بود مهم نی مهم اینه که فال شب یلداتون خوب در بیاد...نه؟

شبهاتون یلدایی و یلداتون طولانی...

                                                    یاعلی...

|+| نوشته شده توسط زینب در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391  |
 چه کسی تو را بخاطر خودت دوست دارد...؟



به دنبال کسی باش که تو را به خاطر زیبایی های وجودت زیبا خطاب کند.

نه به خاطرجذابیتهای ظاهریت.

کسی که دوباره با تو تماس بگیرد حتی وقتی تلفنهایش را قطع می کنی.

کسی که بیدار خواهد ماند تا سیمای تو را در هنگام خواب نظاره کند.

انتظار کسی باش که مایل باشد پیشانی تو را ببوسد(حمایتگر تو باشد)

کسی که مایل باشد حتی در زمانی که درساده ترین لباس هستی تورا به دنیا نشان دهد.

کسی که دست تو را در مقابل دوستانش در دست بگیرد.

در انتظار کسی باش که بی وقفه به یاد توبیاورد که تا چه اندازه برایش

هستی و نگران توست وچه قدر خوشبخت است که تو را در کنارش دارد.

در انتظار کسی باش که زمانی که تو را می بیند به دوستانش بگوید اون

خودشه همان کسی که می خواستم.

|+| نوشته شده توسط زینب در دوشنبه بیستم آذر 1391  |
 چگـونه به کـودکان مهـرورزی کنیـم ؟

احتیاج کودک به محبت از نظر علمی قابل انکار نیست و طفل از مورد محبت قرار گرفتن احساس خوشحالی و صمیمیت می کند و نیازهای روحی اش برآورده می شود. کودک و به طور کلی انسانها میل دارد از دیگران محبت ببینند و حتی در مواردی ممکن است برای جلب محبت دیگران به خود صدمه وارد آورند. همچنین او نیاز دارد احساس کند که مورد توجه و علاقه والدین و مورد تأیید و حمایت آنهاست. کودک تشنه محبت و توجه پدر و مادرش است و به دنبال و جستجوی مرکز محبت است و از این راه می کوشد خود را تسکین بخشد.

محروم کردن کودک از محبت والدین در دوره نوزادی تأثیر نامناسبی در رشد شخصیت بر جای می گذارد. کودک در سالهای اولیه زندگی رفتار والدین را بررسی می کند و از طریق کوشش و خطا فرا می گیرد که کدام رفتارش موجب جلب توجه والدین می شود. محبت نیاز اساسی و طبیعی کودک و هر انسان دیگر است و اساس رشد و سعادت او بدان بستگی دارد.

محبت برای کودک یک نیاز مهم است از آن بابت که رشد جسمی و روانی او در سایه آن شکل می گیرد. طفلی که محبت نبیند هرگز رشد نخواهد کرد. محبت در رشد قوه تکلم بچه ها و جنبه اجتماعی حیات آنان تأثیر فراوانی دارد. در بعضی موارد دیده شده بچه هایی که نسبت به والدین خود محبت دارند در زندگی شخصی بیشتر به اصول پایبند هستند. محبت به بچه ها باید بصورت احترام به آنها و رعایت استقلال و آزادی ایشان ابراز گردد.


به گفته روانشناسان احتیاج به محبت امری دائمی است. در دوره بلوغ نیز بچه ها نیاز به محبت دارند. بچه هایی که از محبت والدین یا بزرگسالان محروم هستند اغلب حالت طغیان، بی اعتنایی و خصومت نسبت به دیگران در آنها ظاهر می گردد. کودک باید محبت را درک و لمس کند. بنابراین محبتهای قلبی پدر و مادر کافی نیست. وقتی که محبت قلبی در قالب رفتار محبت آمیز مثل تشکر، بوسیدن، نوازش، اهدای جایزه و امثال آن بروز و ظهور کند برای کودک مفید است.

درک محبت از طرف کودکان در سنین مختلف متفاوت است. در هفت سال اول زندگی، محبت بیشتر تکیه بر لذات حسی دارد و در دوره های بعدی حفظ شخصیت از نظر نوجوانان و جوانان مهم است. بنابراین در هفت سال اول باید بصورت بوسیدن، نوازش کردن، اهدای خوراکیهای خوشمزه و اسباب بازیهای جالب ابراز گردد. ولی در نوجوانی محبت به صورت تشکر، تعظیم و تکریم شخصیت، حسن لباس، پذیرفته شدن از طرف دیگران و امثال آن موجبات رضایت آنان را فراهم می کند.


با این که سخن درباره محبت بسیار است در عین حال محبت نباید مانعی برای امر و نهی باشد یعنی والدین و سایر پرورشکاران به خاطر رعایت اصل محبت مجاز نیستند که از امر و نهی به موقع کودک خودداری کنند. محبت اگر جنبه افراطی پیدا کند موجبات پرتوقعی، متکی شدن، زبونی و... کودک را فراهم کند. بنابراین از افراط در محبت باید پرهیز کرد. از طرفی عدم ارضای این نیاز موجب انحراف کودک از مسیر عادی زندگی است.

 

● محبتی که به کودک ابراز می شود

نوع محبتی که به کودک اعمال می شود باید دارای خصایصی باشد:

- محبت به کودک خواه از سوی والدین و خواه از طرف معلم یا دیگران باید راستین باشد.

- محبت باید به گونه ای باشد که او مزه آن را بچشد و این به هنگامی امکان پذیر است که ما عملاً محبت خود را به او نشان دهیم. بدینسان فقط دوست داشتن فرزند در دل و علاقمندی قلبی به او کافی نیست.

- محبت به کودک نباید بستگی به موقعیت او داشته باشد. به عبارت دیگر نباید به طفل ابراز محبت کرد از آن بابت که او زیباست، چشم و موی قشنگی دارد، رشدش خوب است و یا در منزل کارهایی انجام می دهد و...

محبتی که جان و تن انسان را شکوفا می کند، محبتی است معتدل و راستین و به دور از تکلف و تصنع و متناسب با سن و سال و وضع و حال کودک. چنین محبتی نباید به تبعیض آلوده شود، زیرا تبعیض در محبت میان فرزندان مانند آن است که نسبت به برخی فرزندان افراط و نسبت به برخی تفریط در محبت شده باشد.

 

● راههایی برای ابراز محبت

برای مهرورزی نسبت به کودکان راههای بسیاری وجود دارد:

- به کودک سلام کنید، در میان جمع او را به بازی بگیرید، او را ببوسید، درباره خواسته هایش توجه نشان دهید، سخنان و شکایاتش را بشنوید، اگر داستانی نقل می کند گوش دهید، آنجا که او می خندد شما هم بخندید، به او نشان دهید که از تأثر او متأثر می شوید با او آنچنان رفتار کنید که احساس ستم نکند و خود را مظلوم نپندارد، گمان نکند که مقررات فقط درباره او اجرا می شود، فکر نکند که والدین آزادند و او در بند است و...

- گاهی مهرورزی بصورت رسیدن به او و به شکم اوست، زمانی خرید اسباب بازی و وسایلی که مورد علاقه اوست، گاهی دادن پول، خرج کردن در راه او، بیدارماندن در بالای سرش به هنگام بیماری اوست و...


- هیچیک از پدر یا مادر نکوشد که محبت و مهر کودک را انحصاری خود کنند و طفل را به سوی خود جلب کنند. این امر برای کودک بسیار خطرناک است بخصوص که اگر خطری متوجه فرد مورد علاقه انحصاری او گردد، میزان مهر و محبت کودک و دلبستگی او به پدر و مادر باید بمیزان مساوی و با توزیع متعادل باشد.

- مهرورزی والدین نباید مانعی برای مصونیت کودک از امرها و نهی ها شود. آنجا که جای مهر است باید مهربان بود و آنجا که جای امر و نهی است باید همان را انجام داد.

 

|+| نوشته شده توسط زینب در پنجشنبه نهم آذر 1391  |
 سایه خوشبختی...

 

شب سرسام گرفته ی وحشتناکی بود ...

نمی دانم زمین چه بلایی بر سر آسمان آورده بود که آسمان آنقدر سوخته دل و ناراحت اشک

 می ریخت؟تازیانه های کمر شکن باران، جان سکوت را به لب رسانیده بود ! …

سکوت ماتمزده و غمناک، زیر دست و پای باران، دست و پا میزد و فریاد می کشید و در

پریشانی سینه خراش آسمان و ناله بی پناه سکوت، طوفانی افسار گسیخته و گیج،

 به جان درختها افتاده بود !

متصل درخت بود که ناله می کرد ! و در واپسین ناله ی یک آرزوی ناکام، می شکست.

گویی باغبانی سالخورده که گذشته های خزان زده در سوز و گداز مشتی آرزوی سرگردان،


زندگی او را از دستش ربوده بودند، عمدا درخت هایی را که خودش کاشته بود، می شکافت،


تا در پوسیدگی ریشه ی یکی از آنها، جوانی گمشده اش را پیدا کند.

در چنین شب وحشت زده ی وحشت آوری، سالها پیش از این فرزند طلا،


که بی چیزان خانه به دوش فقرش می نامند، پدر مرا بٌرد.

پدر من سالها پیش از این، در شبی گرسنه و لخت، لخت و گرسنه مٌرد.

من آنوقت بیش از شانزده پاییز ندیده بودم !

از اینکه نامی از بهار نمی برم تعجب نکنید، چون در طبیعت گرسنگان بیش از دو فصل وجود ندارد،

پائیز و زمستان ! ...

در سرتاسر زندگی محنت بارشان، این پائیز محنت زده است که در ماتمزدگی رخسار زرد و


ماتمزه ی آنها را نوازش می دهد و زمستان هنگامی فرا می رسد که قلب در هم شکسته ی


انسان گرسنه، مثل مرغ سر بریده، در تنگنای سینه ی دلسوخته اش جان می کند.

و اینک امروز، ناگهان به یاد مرگ پدرم افتادم، بخاطر سؤالی بود که یکی از دوستان ساده ام

از من کرد که :راستی چرا اکثریت مردم هیچ روی خوشبختی را نمی بینند ؟

گفتم برادر، یکروز هم من همین سؤال را با پدرم در میان گذاشتم:

گفتم پدر، راستی تو هیچ روی خوشبختی را دیده ای ؟

پدرم خندید، خوشبختی ؟ من که ندیدم ! ...

گفتم چرا ؟گفت : نمی دانم، همانقدر می دانم که تنها شبی، اشتباها سایه اش را،

 سایه ی خوشبختی رادر خواب دیدم، بر اسبی زرین سوار بود، به پای اسبش افتادم،

زین اسب را به آغوش کشیدم،به سینه فشردم و بوسیدم، بوسیدم و خندیدم، خندیدم

 و گریه کردم.درست مثل دیوانه ی بخت برگشته ای که یکبار دیگر پس از عاقل شدن،

 تنها از شدت خوشحالی دیوانه شده باشد ! ...

آنوقت گفتم : آخر چرا ؟ خوشبختی یکبار در کلبه خراب مانده ی مرا نمی کوبد ؟

مگر من، مگر فرزند من، مگر ما بشر نیستیم ؟!

سایه ی خوشبختی با نعره های جگر خراش، صدا در سینه ام خفه کرد و فریاد کشید برو،

 برو انسان ساده دل.تا هنگامی که در کف دست تو آنچه که هست، هست، خوشبختی

 را با تو کاری نیست !به کف دستم نگاه کردم، شرافت خود را دیدم، که مغرور و سرفراز،

 پینه های دستم را نوازش می کرد ...

 

|+| نوشته شده توسط زینب در سه شنبه سی ام آبان 1391  |
 یادم باشد که...
یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم

حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند

یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ،

نه آن گونه که می خواهم باشند

یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم

که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا

با خودآشتی دهد.

یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم

چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان

باش.عمری با حسرت و اندوه زیستن نه برای خود فایده ای دارد و نه

برای دیگران بایداوج گرفت تا بتوانیم آن چه را که آموخته ایم با دیگران

نیز قسمت کنیم . . .

لحظات از آن توست؛ آبی، سبز، سرخ، سیاه، سفید

رنگهایی را که بایسته است بر آنها بزن

روزهایت رنگارنگ...

|+| نوشته شده توسط زینب در جمعه نوزدهم آبان 1391  |
 روابطی که احتمال شکست در آنها بیشتر از 50 درصد است


این سوالی است که ذهن خیلی از ما را به خود مشغول کرده است. از کجا باید بفهمیم که آیا این رابطه هم مثل خیلی از روابط دیگر که شروع خوبی داشته اند اما در نهایت منجر به شکست شدند، به جدایی ختم می شود یا نه؟


شاید یکی از آرزوهای بزرگ هرکس در آستانه انتخاب همسر و ازدواج این باشد که پیشگو یا فالگیری را پیدا کند که بتواند آینده ازدواجش را پیشگویی کنید. برای اینکه بدانید رابطه تان تا چه حد در معرض خطر است، با علایم خطر آشنا شوید:

1- رابطه ای که در آن عشق یک طرفه است

حتما شنیده اید که می گویند «عشق یک سره باعث دردسره!» اگر میزان علاقه و انرژی ای که شما برای رابطه تان می گذارید به طرز چشمگیر و احتمالا آزاردهنده ای بیشتر از طرف مقابل است (یا برعکس)، امکان اینکه در رابطه تان دچار ناکامی شوید زیاد است.


تحقیقات روان شناسان اجتماعی نشان داده است که رابطه ای که حالت متعادل دارد و دو طرف تقریبا به یک اندازه به آن علاقه دارند و سرمایه گذاری (مادی و معنوی) نسبتا یکسانی در رابطه شان می کنند دوام بیشتری دارد.


روابطی که در آن زن و مرد با هم تناسب کافی ندارند (یکی از آنها از هر جهت موقعیت بسیار بالاتری نسبت به دیگری دارد) در حالت عدم تعادل قرار دارند و آینده خوبی برایشان پیش بینی نمی شود.


2- رابطه ای که در آن یکی از طرفین یا هر دو تغییر زیادی کرده اند

اگر شما یا طرف مقابلتان به خاطر دیگری تغییری اساسی در زندگی یا شخصیت خود ایجاد کرده باشید، چه از روی اجبار و چه از روی علاقه بیش از حد و برای از دست ندادن طرف مقابل، بسیار محتمل است که دیر یا زود مثل فنر سر جای خودتان برگردید و رابطه را مختل کنید.


افرادی که به خاطر رابطه اولویت بندی زندگی خود را تغییر می دهند، از خصوصیات زنانه یا مردانه طبیعی خود دست می کشند، از شغل آرمانی (به خصوص آقایان) یا از دلبستگی های همیشگی (به خصوص خانم ها) صرف نظر می کنند، خصوصیات شخصیتی خود را به ناگهان تغییر می دهند


یا خود را مجبور به قبول اعتقادات و ارزش هایی می کنند که در عمق وجودشان آن را قبول ندارند، در واقع از همان اول چنان برداشت بزرگی از حساب پس انداز عاطفی رابطه شان کرده اند


که رابطه هر لحظه ممکن است با کوچک ترین مشکل از هم بپاشد و نخواهد توانست از شرایط سختی که در هر زندگی مشترکی پیش می آید به سلامت عبور کند.


3- رابطه ای که در آن یکی از طرفین در دسترس نیست

«از دل برود هر آن که از دیده برفت»؛ جمله تلخی است و اصلا رمانتیک نیست، اما حقیقت دارد. افرادی که در دسترس نیستند، خواه ناخواه به رابطه آسیب می رسانند. ازدواجی که در آن قرار است شما در یک شهر باشید و همسرتان در شهر دیگر و مثلا فقط آخر هفته ها با هم باشید،


به یک دوستی از راه دور تبدیل می شود. احتمالا الان دارید استثناهای این قانون را دذر ذهنتان مرور می کنید تا از پذیرفتن این حقیقت تلخ سر باز بزنید، اما ما براساس قوانین کلی تصمیم گیری می کنیم نه موارد استثنا.


از موارد دیگری که در دسترس نبودن را شامل می شود، درگیری عاطفی یک از طرفین با شخصی دیگر (مثلا رابطه فعلی با شخصی خارج از رابطه شما یا عشق فراموش نشده یا قطع رابطه نکردن با همسر سابق و...) و همچنین درگیری شغلی بیش از اندازه است که هر دو باعث می شود یک طرف به اندازه کافی در این رابطه حضور نداشته باشد.

4- رابطه ای که به خاطر تفاهم های بی معنا شکل گرفته است


گاهی انگیزه ما برای ورود به یک رابطه، انگیزه موجهی نیست. مثلا کسی که به علم ریاضیات علاقه بسیار زیادی دارد ممکن است وقتی با فردی مواجه می شود که او هم عاشق ریاضیات است و یا حتی بدتر از آن، استاد ریاضی است این فکر به ذهنش برسد که «خودش است!».


این به همان اندازه عجیب است که کسی که عاشق فرهنگ بومی آفریقای جنوبی و سبک زندگی عجیب و غریب قبایل آفریقایی است بخواهد با یکی از بومیان آفریقا ازدواج کند! اما ازدواج هیچ ربطی به ریاضیات، ماسک های قبایل آفریقای جنوبی و یا مسایلی مثل این که طرفدار چه تیمی هستید


و یا اسمتان چقدر به هم می آ ید و... ندارد. ازدواج یکی از تصمیمات مهم زندگی است که با ید براساس معیارهای جدی که تمام ابعاد یک زندگی واقعی را دربر دارد درمورد آن فکر کرد.


5- رابطه ای که در آن شیفتگی شدید وجود دارد

اگر شما و طرف مقابلتان آن چنان شیفته هم هستید که حتی تا تاریخ عروسی تان نمی توانید صبر کنید، آینده چندان خوشی برای رابطه تان متصور نیست. شاید این جملات برایتان آشنا باشد: «بی تو نمی توانم زندگی کنم»،


«حتی یک لحظه هم نمی توانم از تو جدا شوم»، «زندگی بدون تو برایم ممکن نیست»، «بی تو می میرم». به دو دلیل در این مرحله نباید ازدواج کنید: 1) در این حالت مغز شما توانایی تشخیص درست و


غلط را ندارد و درواقع تصمیم گیریتان برعهده هیجانات و هورمون هاست؛ و 2) در این حالت انتظاراتی که از عشق و ازدواج احتمال بروز دلزدگی بعد از ازدواج برایتان زیاد است.


6- رابطه که عجولانه شکل گرفته است

عجله کار شیطان است. این را همه می دانیم اما موقع ازدواج که می شود آن را فراموش می کنیم. اگر فکر می کنید برای ازدواجتان دیر شده یا به هر دلیلی می خواهید هرچه زودتر ازدواج کنید (بعضی ها برای ازدواجشان یک ماه بیشتر وقت ندارند


چون بعد از آن باید برای ادامه تحصیل به «خارج» بروند!). پس منتظر باشید که یک روز هم برای جداشدن عجله داشته باشید چون دیگر حتی یک لحظه هم نمی توانید این آدم را تحمل کنید. آمار نشان می دهد افرادی که قبل از ازدواج دوره نامزدی معقولی داشته و به شناخت کافی از هم رسیده اند زندگی زناشویی موفق تری را تجربه می کنند.

علایم خطر دیگری هم در مورد روابط وجود دارد که اگرچه به اندازه موارد قبل جدی نیست، اما می تواند به عنوان هشداری برای ما باشد تا با دقت بیشتری در این موارد تصمیم گیری کنیم: 1- ازدواج در سن کم. 2- ازدواج برای راضی کردن دیگران 3- انتظارات غیرواقع بینانه ازدواج. 4- تحصیلات پایین. 5- والدین طلاق گرفته. 6- درآمد ناکافی برای ادامه زندگی.


7- تفاوت فرهنگی زیاد (خانواده ها و فرهنگ قومی و قبیله ای)

 8- تفاوت سنی زیاد.

 9- اختلاف شدید دیدگاه های سیاسی.

 10- تفاوت شخصیتی عمیق.

یک فرمول خوب برای پیش بینی آینده رابطه تان!

ویلیام کارلین گلسر در کتاب «ازدواج بدون شکست» فرمول جالبی را برای پیش بینی میزان موفقیت یک ازدواج ارایه می دهند. با درنظر گرفتن این فرض اساسی که ازدواج هایی بیشترین دوام را د ارند که زن و شوهر با هم شباهت زیادی دارند، آنها نیازهای اصلی انسان را به پنج دسته بقا، عشق، قدرت، آزادی، و تفریح تقسیم می کنند و هرکدام از این موارد را براساس مقیاس 5تایی در زن و مرد به صورت مجزا می سنجند. نیمرخ حاصل از این ارزیابی، راهنمایی خوبی برای پیش بینی آینده ازدواج آنها خواهد بود.

برای روشن شدن مطلب، پنج نیاز اصلی به این صورت شرح داده می شود:

1- بقا: محتاطانه عمل کردن؛ اهمیت دادن به سلامتی، تغذیه و ورزش؛ اهمیت دادن به رابطه زناشویی.

2- عشق: محبت دیدن و محبت کردن؛ کلام محبت آمیز؛ صمیمیت جسمی و رفتاری.

3- قدرت: توانمند بودن و قدرت را در دست داشتن؛ مطرح بودن؛ ریاست کردن.

4- آزادی: پایبند و اسیر نبودن؛ آزادی در تصمیم گیری برای زندگی؛ انتخاب های آزادانه؛ روابط آزاد.

5- تفریح: بازی کردن؛ لذت بردن از زندگی و انجام فعالیت های لذت بخش؛ شوخی و خنده؛ پارک و سینمارفتن.


موفق ومویدباشید...

|+| نوشته شده توسط زینب در دوشنبه هشتم آبان 1391  |
 تفاهم
 

انس...الفت...تفاهم...دوس داشتن...

انس یا خو گرفتن با محیط یا آدماتوهر حیطه ای کار شاقی نیس

بنظرمن بستگی بخودمون داره...

تفاهم رو اگه تجزیه کنیم بقول آق دکی از ۳تا "ت" تشکیل شده.

تفاهم یعنی توانایی تحمل تفاوت ها...درسته آدما باهم فرق دارن ولی باید واسه

اینکه خودمونو تو محیط کار آروم جلوه بدیم مخصوصن ما خانما با تفاوتها کنار بیایم

خیلی چیزا هس که نمیشه تحمل کرد بنظر من هیچ چیزی غیرقابل تحمل نیس

اگه هم همچین چیز پیش اومد میشه سکوت کرد.

تو محیط کار جدید هم یه حسین آقا داریم که کلن با من لجه.مرد خوبیه ولی همش

میخاد حال گیری کنه غرورشم اجازه نمیده ازم تعریف کنه...هه

نمیدونم شیکا کنم.گاهی اوغات انقد عرصه رو برمن تنگ میکنه که دلم میخاد

دادبکشم و اعتراف کنم که دیگه بریدم اما نه نباید کم بیارم.

اینکه به یه نفر خودتو خواسته هاتو تحمیل کنی خیلی هنر نکردی که بگی من تفاهم

رو ایجاد کردم.تفاهم یعنی همون که تفاوتهارو تحمل کنی.

باعث افتخارمه که نه اینکه بگم همه ولی باافراد خانواده و دوستان و همینطورمحیط کار

زودی انس میگیرم و یه جورایی با همه اقشار کنار بیام.

یه چی بگم نمیخندین؟

من آدما رو دوس دارم...

ــ از شوخی های من دلخور شدنمیدونم جمبه اون کم بود یامن راه شادکردنو بلدنبودم.

ــ داداش بزرگه که دومادشدو رفت داداش کوچیکه هم رفت خدمت مقدس سربازی اعصابم خرده.

دلم واس حسین تنگ میشه

ــ دوس داشتن حس قشنگیه که به آدما نشاط میده...

ــ کاش دعا کنیم واس آدمایی که هیشکیو ندارن دیگه تنهانمونن.

                                               موفق باشید

|+| نوشته شده توسط زینب در پنجشنبه بیستم مهر 1391  |
 یه جاهایی تو زندگی هست که...


به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمیاونی که زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده. ولی اونی که دیر میرنجه دیر میره، اما دیگه برنمیگرده ...به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
رنج را نباید امتداد داد باید مثل یک چاقو که چیزها را می‏بره و از میانشون می‏گذره از بعضی آدم‏ها بگذری و برای همیشه قائله رنج آور را تمام کنی.
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان اینه که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشه نه شعور لازم برای خاموش ماندن.
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
مهم نیست که چه اندازه می بخشیم بلکه مهم اینه که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود داره.
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
شاید کسی که روزی با تو خندیده رو از یاد ببری، اما هرگز اونی رو که با تو اشک ریخته، فراموش نکنی.
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگ‌ترین هنر دنیاست.
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
از درد های کوچیکه که آدم می ناله؛ ولی وقتی ضربه سهمگین باشه، لال می شه.
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
اگر بتونی دیگری را همونطور كه هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو کاملا واقعیه.
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
همیشه وقتی گریه می کنی اونی که آرومت میکنه دوستت داره اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته.
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
كسی كه دوستت داره، همش نگرانته. به خاطر همین بیشتر از اینكه بگه دوستت دارم میگه مواظب خودت باش.


و بالاخره خواهی فهمید که :همیشه یک ذره حقیقت پشت هر"فقط یه شوخی بود" هست.

یک کم کنجکاوی پشت "
همین طوری پرسیدم" هست.

قدری احساسات پشت "
به من چه اصلا" هست.

مقداری خرد پشت "
چه میدونم" هست.

و اندکی درد پشت "
اشکالی نداره" هست.
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
زندگی چون گل سرخ است

پر از عطر... پر از خار... پر از برگ لطیف...

یادمان باشد اگر گل چیدیم

عطر و برگ و گل و خار همه همسایه دیوار به دیوار همند...!



چقد دلم واس وبم تنگیده بود واس دوستای وبلاگی...خوبین بچه ها؟

|+| نوشته شده توسط زینب در چهارشنبه دوازدهم مهر 1391  |
 زنده بمون...
 

شب ها زود بخواب. صبح ها زودتر بیدار شو.نرمش کن. بدو. کم غذا بخور.زیر بارون راه برو.

 گلوله برفی درست کن. هر چند وقت یک بار نقاشی بکش.در حمام آواز بخوان و کمی آب بازی کن.

 سفید بپوش. آب نبات چوبی لیس بزن.بستنی قیفی بخور.به کوچکتر ها سلام کن.

 شعر بخون. نامه ی کوتاه بنویس.زیر جمله های خوبی که تو کتاب ها هست خط بکش.

 به دوست های قدیمیت تلفن بزن.شنا کن.هفت تا سنگ تو آب بنداز و هفت تا آرزو بکن.

خواب ببین. چای بخور و برای دیگران چای دم کن.جوراب های رنگی بپوش.

 مادرت رو بغل کن. مادرت رو ببوس.به پدرت احترام بذار و حرفاش رو گوش کن.

 دنبال بازی کن. اگر نشد وسطی بازی کن.به برگ درخت ها دقت کن. به بال پروانه ها دقت کن.

 قاصدک ها رو بگیر و فوت کن. خواب ببین.از خواب های بد بپر و آب بخور.

 به باغ وحش برو. چرخ و فلک سوار شو. پشمک بخور.

کوه برو. هرجا خسته شدی یک کم دیگه هم ادامه بده.خواب هات رو تعریف نکن.خواب هات رو بنویس.

بخند. چشم هات رو روی هم بگذار.شیرینی بخر. با بچه ها توپ بازی کن.برای خودت برنامه بریز.

 قبل از خواب موهات رو شانه کن.به سر خودت دستی بکش.

 خودت رو دوست داشته باش.برای خودت دعا کن!برای خودت دعا کن که آرام باشی.

وقتی توفان می آید، تو همچنان آرام باشی.تا توفان از آرامش تو آرام بگیرد.

 برای خودت دعا کن تا صبور باشی؛

آنقدر صبور باشی تا بالاخره ابرهای سیاه آسمون کنار بروند و خورشید دوباره بتابد.

برای خودت دعا کن تا خورشید را بهتر بشناسی. بتوانی هم صحبتش باشی و صبح ها برایش

 نان تازه بگیری.برای خودت دعا کن که سر سفره ی خورشید بنشینی و چای آسمانی بنوشی.

 برای خودت دعا کن تا همه ی شب هایت ماه داشته باشد؛

چون در تاریکی محض راه رفتن خیلی خطرناک است.

 ماه چراغ کوچکی است که روشن شده تا جلوی پایت را ببینی.

برای خودت دعا کن تا همیشه جلوی پایت را ببینی؛ آخه راهی را که باید بروی خیلی طولانی است.

خیلی چاله چوله دارد؛ دام های زیادی در آن پهن شده است و باریکه های خطرناکی دارد؛

پر از گردنه های حیران و سنگلاخ های برف گیراست.

 برای خودت دعا کن تا پاهایت خسته نشوند و بتوانی راه بیایی.

چون هر جای راه بایستی مرده ای و مرگی که شکل نفس نکشیدن به سراغ آدم بیاید،

 خیلی دردناک است.هیچ وقت خودت را به مردن نزن!

برای خودت دعا کن که زنده بمانی. زنده ماندن چند راه حل ساده دارد!

برای اینکه زنده بمانی نباید بگذاری که هیچ وقت بیشتر از اندازه ای که نیاز داری بخوابی.

 باید همیشه با خدا در تماس باشی تا به تو بیداری بدهد.

بیداری هایی آمیخته با روشنایی، صدا، نور، حرکت.

تو باید از خداوند شادمانی طلب کنی. همیشه سهمت را بخواه

و بیشتر از آنچه که به تو شادمانی ارزانی می شود در دنیا شادمانی بیافرین تا دیگران هم

سهمشان را بگیرند.برای اینکه زنده بمانی باید درست نفس بکشی و نگذاری هیچ چیز ی

 سینه ات راآلوده کند.برای اینکه زنده بمانی باید حواست به قلبت باشد.

 هرچند وقت یکبار قلبت را به فرشته ها نشان بده و از آنها بخواه قلبت رامعاینه کنند.

دریچه هایش را، ورودی ها و خروجی هایش را و ببینند بهاندازه ی کافی ذخیره شادمانی

در قلبت داری یا نه!! اگر ذخیره ی شادمانی هایت دارد تمام می شود باید بروی پشت پنجره و به

آسمان نگاه کنی. آنقدر منتظر بمان و به آسمان نگاه کن تا بالاخره خداوند از آنجا رد بشود؛

آن وقت صدایش کن؛به نام صدایش کن؛

او حتماً برمی گردد و به تو نگاه می کند و از تو میپرسد که چه می خواهی؟؟!

تو صریح و ساده و رک بگو.هر چیزی که می خواهی از خدا بخواه.

 خدا هیچ چیز خوبی را از تو دریغ نمی کند.شادمان باش.

 او به تو زندگی بخشیده است و کمکت می کند که زنده بمانی. از او کمک بگیر.

از او بخواه به تو نفس، پشمک، چرخ و فلک، قدم زدن، کوه، سنگ، دریا، شعر، درخت... تاب، بستنی،

 سجاده، اشک، حوض، شنا، راه، توپ، دوچرخه، دست، آلبالو، لبخند، دویدن و ...عشق... بدهد.

 آن وقت قدر همه ی اینها را بدان و آن قدر زندگیت را ادامه بده که زندگی از این که تو زنده هستی به

 خودش ببالد!!

 دیگران را فراموش نکن...

|+| نوشته شده توسط زینب در دوشنبه سیزدهم شهریور 1391  |
 حرفای یواشکی باخدا...
 
گفتم: خسته‌ام.

گفتی: لاتقنطوا من رحمة الله
.:: از رحمت خدا نا امید نشید (زمر/53) ::.

گفتم: هیشکی نمی‌دونه تو دلم چی می‌گذره.

گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه
.:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.


گفتم: غیر از تو کسی رو ندارم.

گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید

.:: ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/16) ::.

گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی!

گفتی: فاذکرونی اذکرکم

.:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.

گفتم: تا کی باید صبر کرد؟

گفتی: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا

.:: تو چه می‌دونی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/63) ::.

گفتم: تو بزرگی و نزدیکت برای منِ کوچیک خیلی دوره! تا اون موقع چیکار کنم؟

گفتی: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الل

.:: کارایی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه (یونس/109) ::.

گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچیک... یه اشاره‌ کنی تمومه!

گفتی: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم

.:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.

گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل... اصلا چطور دلت میاد؟

گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم

.:: خدا نسبت به همه‌ی مردم - نسبت به همه - مهربونه (بقره/143) ::.

گفتم: دلم گرفته.

گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا

.:: (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشن (یونس/58) ::.

گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله.

گفتی: ان الله یحب المتوکلین

.:: خدا اونایی رو که توکل می‌کنن دوست داره (آل عمران/159) ::.

گفتم: خیلی چاکریم!

ولی این بار، انگار گفتی: حواست رو خوب جمع کن! یادت باشه که:
و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره

.:: بعضی از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت می‌کنن. اگه خیری بهشون برسه، امن و آرامش پیدا می‌کنن و اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن، رو گردون میشن. خودشون تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنن (حج/11) ::.

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم.

گفتی: فانی قریب

.:: من که نزدیکم (بقره/186) ::.

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش می‌شد بهت نزدیک شم.

گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال

.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/205) ::.

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!

گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم

.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/22) ::.

گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی.

گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه

.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/90) ::.

گفتم: با این همه گناه... آخه چیکار می‌تونم بکنم؟

گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده

.:: مگه نمی‌دونید خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌کنه؟! (توبه/104) ::.

گفتم: دیگه روی توبه ندارم.

گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب

.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/2-3) ::.

گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟

گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا

.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/53) ::.

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟

گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله

.:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/135) ::.

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌کنه؛ عاشق می‌شم! ... توبه می‌کنم: یا غافر الذنب، اغفر ذنوبی جمیعا

گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین

.:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/222) ::.

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک

گفتی: الیس الله بکاف عبده

.:: خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/36) ::.

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار می‌تونم بکنم؟

گفتی: یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما

.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/42-43) ::.

 ــ پروردگار در پی دلیلی است که ببخشد ماراگاهی بهانه یک دعا در حق دیگری...

 بیایید دست دعا و توسل به درگاه پروردگار دراز کنیم و شفای عاجل وی را مسئلت نمائیم.

و منتظر باشیم تا دوباره ایشان را در مسند حیات ببینیم.شاید امروز آن روز بی دلیل باشد ..!

ــاز اینکه طفیل شما پاکان دراین میهمانی خدا باشم مایه مباهات است.

 

                                              موفق باشید...

|+| نوشته شده توسط زینب در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391  |
 20 راه کوچک موفقیت...
1-در مقابل آینه بایستید و از خود تعریف کنید: این کار در کسب اعتماد به نفس، بسیار مؤثر است. هر روز صبح چند دقیقه این کار را انجام دهید. سعی کنید هنگام نگاه کردن در آینه به موارد مثبت چهره خود نگاه کرده و از آن تعریف کنید.

۲- در حال زندگی کنید: اگر در حال زندگی کنید و تمام انرژی خود را متوجه زندگی در لحظه نمایید، فردای شما هم تضمین خواهد شد. چرا که فردای شما محصول عملکرد صحیح امروز شما است. اگر عمر خود را در حسرت دیروز با نگرانی فردا سپری کنید، لحظه‌ها را از دست خواهید داد و این به معنی از دست دادن فردا نیز می‌باشد.

۳- دست دادن خودرا محکم‌تر کنید: به اصطلاح شل و وارفته دست ندهید، به خصوص اگر نظامی هستید، محکم و قدرتمند دست بدهید و همچنین گرم و صمیمانه.

۴- به موفقیت‌های خود نگاهی بیندازید: از موفقیت‌هایی که تاکنون داشته‌اید، برای خود لیست تهیه کرده و همراه خود داشته باشید و هرگاه احساس عدم اعتماد به نفس کردید، نگاهی به آن بیندازید.

۵- به خودتان تبریک بگویید: حتی از گفتن جمله‌هایی مانند شب بخیر و دوستت دارم به خود امتناع نورزید. حتی برای خود جشن تولد بگیرید و در کل به خودتان برسید.

۶- نیروی نگاه خود را تقویت نمایید:
افراد نظامی به خصوص آن‌هایی که در شغل فرماندهی بوده‌اند ناخودآگاه نیروی قدرتمندی دارند، اگر می‌خواهید به این مرحله برسید، تمرین مؤثر زیر را انجام دهید: «ساچمه‌ای سیاه را در وسط سینی قرار دهید، و سعی کنید با نگاه خود از فاصله ۲ متری آن را حرکت دهید.»

۷- همیشه با خود مبلغی پول داشته باشید: وجود مقداری پول در جیب و کیف شما، اعتماد به نفستان را زیاد می‌کند، تاکنون شما شاید این موضوع را بسیار تجربه کرده باشید.

۸- مهم‌تر از همه نه گفتن را یاد بگیرید: بسیاری از افراد، قدرت نه گفتن را ندارند و این موارد برای آنان مشکل‌هایی ایجاد نموده است. اگر پیشنهاد یا درخواستی به شما می‌شود که میل ندارید آنرا بپذیرید، با قاطعیت اما با احترام بگویید نه.

۹- فکر کنید که اعتماد به نفس بی‌نظیری دارید: هرگز این فکر را به خود راه ندهید که اعتماد به نفس ندارید، همیشه سعی کنید نسبت به خود فکرهای مثبت و والایی داشته باشید. اگر خودتان فکر کنید که اعتماد به نفس ندارید، چه‌طور انتظار دارید که دیگران فکر کنند که شما اعتماد به نفس دارید. فراموش نکنید که به هرچه فکر کنید، به سرتان می‌آید. اگر فکر کنید که کاری را نمی‌توانید انجام دهید به طور حتم نمی‌توایند. آنچه مهم است، فقط افکار شماست.

۱۰- سرعت راه‌رفتن خود را بیشتر کنید: کسی که اعتماد به نفس دارد گام‌های مستحکم بر می‌دارد و هدفمند راه می‌رود. قوی، قدرتمند و پر انرژی باشید.

۱۱- سر خود را بالا نگه دارید: این کار باعث می‌شود جریان خون از قلب به مغز (خون شریانی) و از مغز به قلب خون وریدی) به آسانی انجام پذیرد. حجم ریه‌ها افزایش یابد و در واحد زمان، اکسیژن بیشتری با خون مبادله شود. راه‌های هوایی از قبیل نای، نایژه‌ها، حلق وبینی تا حدودی در یک امتداد قرار گیرند و تنفس، راحت‌تر شود، میزان دید بیشتر شود، به برازندگی ظاهری شخص کمک کند و از همه مهم‌تر، اعتماد به نفس شخص را زیاد می‌کند.

۱۲- با ترس خود روبه‌رو شوید: مطمئن باشید چیزی که از آن ترس دارید به آن بدی که شما فکر می‌کنید نیستند. روبه‌رو شدن با آنچه شما از آن می‌ترسید باعث افزایش اعتماد به نفس می‌شود.

۱۳- صحبت کنید: اغلب اوقات در مورد یک موقعیت با یک شخص دچار توهماتی می‌شویم که درست نیستند، اگر شک و تردید و سؤالی برای شما پیش بیاید و آن را رفع نکنید، این شک و تردید روی رفتار شما تأثیر می‌گذارد.

۱۴- مغلوب نشوید: چیز دیگری را انتخاب کنید. شما با یک تجربه ناموفق مغلوب نمی‌شوید، به این فکر کنید که آیا هیچکس قبل از موفقیت شکست نخورده است. تنها چیزی که احتیاج دارید یک راه متفاوت است.

۱۵- عذر تراشی نکنید: شایع‌ترین بهانه‌ای که می‌تواند در برابر هر تغییر مثبتی آورده شود، این است که من ذاتاً این‌طور هستم یا من این‌طور بزرگ شده‌ام، خیر، عذر شما پذیرفته نیست.

۱۶- مهارت‌های ارتباطی خود را گسترش دهید: در واقع خود باوری و اعتماد به نفس ریشه در ارتباط با دیگران دارد. داشتن ارتباط اجتماعی به افراد کمک می‌کند تا واقعیت‌هایی را در مورد خود بدانند. این افراد می‌آموزند که در درون اجتماع برخی از افراد توانایی‌های بیش‌تر از آن‌ها و برخی دیگر توانایی‌های کمتر از آن‌ها دارندو در واقع آن ها می‌آموزند که کم توان‌ترین افراد جامعه در همه ویژگی‌ها نیستند.

۱۷- در اجتماع بودن را تمرین کنید: به فعالیت‌هایی ملحق گردید که همواره در ارتباط با دیگران باشید، مانند: باشگاه، کلاس‌های ورزشی، انجمن‌های دانشجویی و کلوپ‌های تفریحی، در این محیط‌ها همواره باید اجتماعی بوده و با مردم معاشرت کنید. پس از مدتی خواهید دید ارتباط با دیگران برایتان عادی و راحت می‌شود.

۱۸- از طرد شدن نهراسید: یکی از عامل‌های اصلی در اعتماد به نفس پایین، ترس از عدم پذیرش (طرد شدن) است. آنچه را که فکر می‌کنید درست است انجام دهید. به یاد داشته باشید این انتظار اشتباهی است که بخواهیم همیشه مورد پذیرش و تأیید دیگران باشیم.

۱۹- نگرش مثبت داشته باشید: سعی کنید به موفقیت‌ها و نکات قدرت خود فکر کنید. ترفند کار در این است که خود آگاه (تمرکز حواس به خود) نباشید. اعتماد به نفس پایین، تردید و دودلی هنگامی رخ می‌دهد که شما به عیوب و نقایص خود فکر می‌کنید. در عوض افکارتان را سراسر به شخصی که در حال گفت‌وگو هستید متمرکز گردانید. هم شما اضطراب خود را از خاطر خواهید برد و هم اینکه طرف مقابل از توجه شما خرسند و مشعوف خواهد شد.

۲۰- توقعات خود را کاهش دهید: همیشه عالی بودن غیر ممکن است افرادی که می‌خواهند همیشه عالی باشند هیچ‌کاری را انجام نمی‌دهند.

 

|+| نوشته شده توسط زینب در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1391  |
 میون بر پرخطر...
باسلام....

شب چهارشمبه بود ک داداش یاسر گف بریم قم.از اونجایی که مث همیشه یهویی خبر دار شدیم

تا آماده شیم حرکت کنیم ساعت شد3خلاصه ساعت 7صب بود ک رسیدیم خونه یکی از آشناها

نزدیکای تهران که ناهار خوردیم بعدناهاربراهمون ادامه دادیم.گرمای هوا خیلی آزار میکردغروب رسیدیم

قم رفتیم زیارت و بعدازاون بسمت جمکران حرکت کردیم هواخیلی گرم بود.خوابیدیم تا صب دمای اذان

بیدارشدیم رفتیم داخل زیارت وآماده شدیم برای مراسم دعای ندبه جمعه.که افتخاری نصیبم شد

یک حال معنوی خاصی داشت.یادش بخیر.ساعت8ک مراسم تموم شد خادما با سینی های پر از گلای

نرگس روبروی صحن زانو زدن و شعری در رابطه با انتظار آقا خوندن که واقعن حس غریبی بود بغضم ترکید

و گریم گرف ولی حیف ک نمیشد بیشتر از این صحنه استفاده کنیم.

با تموم این صحنه های زیبا و عرفانی دل کندیم و راهیی حرم حضرت معصومه شدیم دوباره.

رفتیم بازارو دوباره زیارت و نمازو برگشتیم.هوا شدیدن گرم بود باید زودترر حرکت میکردیم

دیگه داشتیم مریض میشیدیم.50درجه هواش گرم بود دلم لک زده بود واس بارون اینجا.ماشینم ک بخاطر

گرمای زیاد دیگه جواب نمیداد کولر روشن کنیم...

غروب جمعه حوالی6بود که رسیدیم هراز آقا تو این هیرو ویری پلیس راه اعلام کرد جاده ها

 یه طرفه برگردین.اعصابمون خراب شد.دوباره برگشتیم دمای 8بود که رسیدیم دماوندنزدیکای شیرگاه

 ک رسیدیم یک ترافیک سنگینی بود که تا نیم ساعت ماشین 1جا واستاده بود.وقتی که بالارو میدیم

باخودمون گفتیم تا1اینجاموندگاریم.خسته بودیم همه کلافه خسته گشنه...بعضی ها زدن کنار.بعضی

 ها برگشتن رفتن بعضی ها دور گرفتن مث ما دمبال ی راه میونبر.مرده گف هرکی دمبال 1راه فرعیه

 بامن بیاد این ترافیک تا 4ساعت دیگه باز بشو نیس.5تا ماشین بسمت حرفای مرده رفتیم.انقد رفتیم

 تا رسیدیم یه جاده خاکی همون مرده پیاده شد...گف خانواده ها میترسن همه گفتن نه گف کمربندا

محکم باسرعت خیلی زیاد اگه بریم تا 1ساعت دیگه میرسیم.خلاصه خودمونو آماده کردیم طه کوشولو

 با امیر که همون اول راه خوابشون برد ماشین ما آخر از همه بود.وای خدا یک صحنه ای بود ک هیچوق

 هیشکدوممون ب عمرمون ندیدیم.باسرعت۴۰-50تو جاده ای پیچاش انقد بهم نزدیک بودن ک اگه

زیادم فاصله نبود میخوردیم بهم.تو جنگلی که تموم شاخه هاش انقد بهم نزدیک بودن ک ب تاریکی

 جنگل بیشتر اضافه میکرد.جنگلی که هوا مه داشت و بارونی بود وقتی پشت ماشینو نیگاه میکردیم

ترسمون صدبرابر میشد.همه جاش وحشت ناک بود.مث این سریال های حساس تموم سوالمون

 این بود ک آخرش چی میشه؟خوابمون رف.هیشکی انگار گشنه نبودیم.خونمون انگاری سوخت

گلومون خشک شده بوداما راهش هنوز تموم نشده بود که هیچ حتی یه چراغی آدمی

جنبنده ای یا اصن حتی حیوونی هیچی ب چشمون نخورد.داشتیم سکته میکردیم.داداش یاسر گف

 چرا ساکتین؟ههممون گفتیم ما نگفتیم چون نخواستیم روحیه راننده تضعیف بشه.ولی نگو

داداش یاسر خودشم فهمیده بود.نیم ساعت از اون ی ساعتی که یارو گف رفته بود.انگاری مرده

 هم فهمیده بود خانواد ه های این سرنشینا توی این جنگل مخوف ترسیده بودن.خوردیم ب 1سراهی

 مرده اولی واستاد گف میترسین راننده ها گفتن نه.گف خب یخه دیگه موند.انقد که این داداش یاسر

 محکم میرف میترسیدم بیفتیم پرتگاه.چقد ترسناک بود خدایا.پایینو نیگاه میکردم ببینم ارتفاعش

 چقده اگه یه وقت خدای ناکرده افتادیم چقد میریم پایین.

ما همش فکرای منفی داشتیم.مامی میگف نکنه ماشین خراب شه.نه ایرانسل نه همراه اول

 هیشکدوم از ماها آنتن نمیداد.لعنتی طلسم شده بود راهشم تموم نشده بود.ما به کی زنگ

میزدیم اگه ماشینمون خراب میشد یا داداش یاسر سرعتش کم میشد ما اونارو گم میکردیم چ

گلی باید ب سرمون میزدیم؟میگف چیزی نیس الان نزدیک شدیم.هزار باری با خودمون گفتیم

 کاش 6ساعت تو اون ترافیک مونده بودیم اما این راه رو انتخاب نمیکردیم...

ی کم ک شد از اون بالا چراغای ده پایین رو دیدیم بخدا انقد ذوق کردیم

خوشحال بودم که ب آبادی هرچند فاصله بود اما نزدیک شده بودیم...

همه جارو نیگاه میکردم ببینم خانواده عمو جن یا زن عمو جن هستن یانه؟مطمئنم اینا این جور جاها

زندگی میکنن.خداییش حتی از جن هم خبری نبود50مین ک گذشت راننده پژو جیغ هار هورا

ماهم خوشحال شدیم خواستم برای آخرین بار ب عقب ماشین نیگاه کنم آخه در کنار ترس ی جورایی

هیجان هم داشت.دلم نمیخواس برسیم.صحنه های جالبی بود بیشتر از ترس هیجان داشت.

خلاصه حرف مرده حرف نداشت 2 مین بیشتر از 1ساعت بود که رسیدیم آخرای شیرگاه یادمم رف اسم

اون آبادی رو بپرسم ولی خداوکیلی قسم میخورم تو عمرم همچین حسی همراه با هیجان و ترس باهم

نداشتم...

یاش بخیر...دلم میخواد ی روز...شب نه1 روز برم و دوباره اونجا رو ببینم...


_ همیشه ی راه برای رسیدن وجود داره.

_ یه راه میون بر  پر خطر بهتره یا راه طولانی بی خطر؟

                                            موفق و موید

|+| نوشته شده توسط زینب در سه شنبه بیستم تیر 1391  |
 آدم از وسط نصف شه ولی ضایع نشه...
باسلام...


اینکه آدم کجاها چه برخوردی داشته باشه همش مربوط میشه به خودش.آدمایی که شوخی میکنن باید

جمبه شوخی هم داشته باشن.شوخی هم تا حدی باشه که نخواد یکی دیگه رو ضایع کنه.

بعدم بنظر من بعضی آدما خیلی بی جمبن.من که خداوکیلی جمبه بدترین حرفارو دارم.

شوخی بابا مامان دایی هام پسردایی ها دوستان و....

در کل روی هم رفته نمیدونم چرا زودی بایکی پسرخاله میشم ضایمون میکنن.ولی خب بازم من اخلاقم

همینه عوض نمیشم.ولی طبق اصول منطق خودم سعی میکنم کم کم دورشو خط بکشم.چون آدمی که

جمبه حرفی نداشته باشه نمیتونی بش نزدیک شی.البته اینم بگم شوخی یا حالا بانمک بازی هم حدو

اندازه داره.نه اینکه بیای هیکل طرفو...گیر بیاری که مثلن بگی داری شوخی میکنی نه بابا از این خبر مبرا نی

کلن از سکوت خوشم نمیاد ولی هر از گاهی که 1گوشه میشینم و چیزی نمیگم همه میگن 1چیزیت میشه

میگم نه بخدا فقط یخده کم حوصله شدم.بعدم تندی بشون میگم اون موقع که فک میزنم اصن نیگامم

نمیکنید حالا ک ساکتم عزیز شدم؟

ارتباط اجتماعی رابطه عاطفی بالایی نمیخاد همینکه زبون داشته باشی میگن فلانی ارتباط اجتماعیش بالاس

ولی برای اینکه واقعن مهربون باشی و نشون بدی ب همه که نقش بازی نمیکنی ارتباط عاطفی بالا میخاد

نه چرب زبونی و چاپلوسی.البت 1تبصره:همه جا لزومی نمیبینم آدم عاطفی برخورد کنه و همینطور همه جا

بخواد زبون بازی کنه.بنظر من همه جا برحسب موقعیت و آدماش.

شهامت سخنوری داشته باشه ولی وقتی میخواد جوک بگه یا 1چیز خنده دار بگه خودش اول کار هی نخنده

چون اگه بخنده و بعد اینکه لطیفه رو تعریف کرد بقیه نخندن مطلقن ضایع میشه در حد لالیگا .

اونوقته کهه باید بره آب دریا رو با چی؟ چنگال قورت بده....هه هه هه

ولی خدا وکیلی ها 1بار ضایع شدم خیلی هم بد ضایع شدم هرچند زودی زدم تو پوزش اما خداییش تو دلم

غوغا بود ولی اصلن بروی خودم نیوردم.آدم بره نوار خالی بزنه برقصه ضایع نشه...اه

لذا تجربه ای ک از ضایع شدن کسب کردم رو در اختیار دوستان میگذارم.شکیبا باشید اصن احساس ناراحتی

بهتون دست نده و باسرعت عمل خیلی بالا جواب طرف رو دندون شکن بدید.اگرهم ناراحت شدیدبریزیدتوخودتون

گریه مریه که بیشتر ضایعتون میکنه پس بالبخن نمکین خیلی ریلکس ج طرفو بدید تا طرف خردو خاک شیر بشه.

                           موفق باشید...

_ گستاح بودن آسونه به تلاش نیازی نداره و نشانه ضعف و ناامنیه. مهربونی بیانگر تأدیب نفس و

عزت نفس عظیمه. مهربونی تو برخورد با افراد گستاخ آسون نی بلکه خصیصه کسیه که

کارهای فکری مثبت زیادی انجام میده و به بینش عمیقی از خود فهمی و عقلی دس یافته.

مهربونی نشون قدرته نه ضعف.

اینم برای تموم بابای زحمت کش ب مناسبت روز پدر

_ به سلامتی پدری که لباس خاکی و کثیف میپوشه میره کارگری برای سیر کردن شکم بچه اش ، 

اما بچه اش خجالت میکشه به دوستاش بگه این پدرمه !

                                                           یا علی...


|+| نوشته شده توسط زینب در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1391  |
 زن...
 

باسلام خدمت دوستای گلم ب دلیل وقت کمم چن وقتی نبودم الانم که اومدم از وبلاگ یکی از دوستان

 که تقریبن مطالبشون شبیه حرفای خودم بود کپی برداشتم و چون خیلی با ارزش بود گذاشتم تا شما

 هم استفاده کنید...از دوست خوبم محمد امین قبل از هر چیزی عذر میخوام وک کمی ویرایش کردم

حرفاشونو...زن از نظر اسلام یه موجود حساسیه.از دیدگاه دکتر شریعتی زن بسیار زیبا معرفی شده

.

.

.

نه نيما نکن عاقبت نداره خداروخوش نمياد دشمني با خدا نکن دختره بدبخت ميشه جواب خودش

خونوادش شوهر آيندش رو ميخواي چي بدي ؟؟

- به من چه وقتي با هزار تا قلم و آرايش مياد تا من نگاش کنم و ريه هام پر از لذت هوس و شهوت بشه .
وقتي واسه يه کارت شارژ هزاري تن به دوستي ميده وقتي با يه بوق بالا مياد وقتي با يه دوستت دارم

دلش ميره در حالي که تنها هدف من لذت از جسمشه و احساسم دروغي...

وقتي خودش ميخواد وسيله هوس من بشه و تنشو واسه لذت من به حراج بذاره ميگي من چيکار کنم؟؟

به من چه ميخواست قبول نکنه.........خب حداقل دست بهش نزن بذار سالم بمونه بعدش ولش کن.

روحشو که داغون ميکني حداقل بذار جسمش سالم باشه..

- جسم؟؟ هه هه  چي ميگي تو..اينا اگه سالم موندن جسم واسشون مهم بود که همچين تيپ هايي

نميزدن..راه رفتنشو نگاه..آرايش صورتشونو..

وقتي من هيچي نميگم طرف مياد و ميگه بايد دستمو بگيري بايد بوسم کني تا باورم شه مال توام..

وقتي خودش حيا رو کنار ميذاره و رابطه جنسي ايجاد ميکنه.... منم که از خدامه چرا نکنم.. چراتيغش

نزنم وقتي که بهش ميگم ديگه بسه ول کن نميخوام باهات باشم برميگرده ميگه بگو کدوم اخلاقم بده تا

عوض کنم اصلا بيا منو ... فقط ولم نکن...........................

نگاهي  به اطرافم کردم ديدم نه راست ميگه واقعا دخترا خودشونو فروختن...

ديديد پسرا چطور شمارو بازي گرفتن ؟؟  گوش داديد که فقط از جسمتون ميگن ؟؟ ديديد فقط جنبه هوس

 و شهوت شمارو درنظر گرفتن ؟؟ ديديد که خودتون و روحتون رو ناديده گرفتن ؟؟ ديگه اين شما نيستيد

اين جسمتونه که خودنمايي ميکنه و شما و شخصيت شما از بين رفته .

غرب رو ببينيد . داريم عين اونا ميشيم . اونا ديگه به جنبه هاي انساني و روحاني زن توجه نميکنن .

براي اونا دختر يعني جسم يعني شهوت يعني هوس......

و مگر نه اينکه از جسم زن براي گرم کردن بازار مصرف و فروششون استفاده ميکنن و ارزش زن رو فقط در

زيبايي جسماني زن مي بينن . اين يعني حذف وجود زن يعني حذف انسانيت و وجود اصلي زن ...

اگه قديم الايام يه مرد به خاطر داشتن قدرت و پول ميتونست صدها زن رو تصاحب کنه امروزه با سوغاتي

هاي تمدن غرب يه مرد فقط با يه ماشين و مقداري پول ميتونه هرگونه استفاده اي از دختر ببره .

چيزهايي که امثال فتحعلي شاه و ناصرالدين شاه و هارون الرشيد با تمام درباريانشون حتي خوابش رو

هم نميتونستن ببينن .

خيلي حرف ها و مورد هايي ديگه هم هست که خودتون بهتر ميدونيد اما دوس داشتم بعضي واقعيت

هارو از زبون يه پسر بشنويد . پسري که تو دل جامعس و ميدونه پسرها چه جور آدم هايي هستن .

دوست پسرهايي که تو دانشگاه هر دختري رد ميشه فقط جنبه سک... بودن دختر مورد توجهشونه .

اينارو گفتم چون هرروز دارم ميسوزم زني که خدا اونو مظهر زيبايي خودش ميدونه  چرا بايد تبديل به

هوس بشه...

اينارو گفتم تا بدونيد خودتونو به دست خودتون دارين نابود ميکنيد.. با خودتون  چند دقيقه فکر کنيد .

کدومشون واستون با ارزشه : وجودي که فقط جسميست براي شهوت ديگران يا وجودي که فقط خود

شما باشيد با تمام خصوصيات و اخلاق دروني . وجودي که وقتي با يه پسر حرف زدين به خودتون توجه

کنه نه اندام و ظاهر هوس آلود..اينارو گفتم تا با خودتون فکر کنيد چرا نبايد حضرت مريمي باشيد که خدا

 اونو والاتر از هر جنس مذکري تو زمان خودش خواند ؟؟؟ چرا نبايد حضرت فاطمه اي باشيد که بخاطر

عظمتش بهشت خلق شد ؟؟ چرا نبايد همون مادر دلسوزي باشيد که خدا محبتش رو تو دلش قرار داد؟؟

به چه قيمتي ميخوايد خودتونو بفروشيد ؟؟؟وقت اون نشده ديگه تن به اميال هوس بازانه پسرها و نفس

خودتون نديد ؟به جاي اينکه خودتونو دنبال اونا بکشيد و تن به خواسته هاشون بديد چرا با حيا و عفت و

 رفتار و حجاب درست اونارو به سمت عشق نميکشونيد تا واقعا جسم و  روحتونو باهم بخوان نه براي

 هوس بلکه براي عشق براي آرامش براي محبت ... ؟؟

من اينارو فقط براي دخترا و زن ها گفتم چون برطرف شدن اين مشکلات و حيا جامعه دست زنه . من از

پسرها و مرد ها قطع اميد کردم . چون مردونگي و غيرت رو زير پا گذاشتن . چون آرايش ميکنن . چون

ناموس خودشون رو ميفروشن و فقط زن ها هستن که ميتونن اوضاع رو درست کنن.خدا به شما زيبايي

داده که اگه درست و به موقع ازش استفاده نکيين و بيش از حد بهش بها بدين وجودتون زيرش محوميشه

 شخصيت اصليتون محو ميشه ولي اگه درست ازش استفاده کنيد مکمل وجوتون ميشه و با ارزش تر و

زيباتر ميشيد زيبايي که واقعا زيباست و حقيقي نه هوس . و اين زيبايي حقيقي جسم و روح فقط با

عشق معلوم ميشه . اونوقته که اگه همسرتون بهتون گفت چقدر زيبايي. وقتي لمست ميکنم آرام

ميشم نترسيد چون ديگه اون هوس نيست عشقه که شمارو زيبا توصيف ميکنه...

بيشتر فکر کنيد...........

 واسه خودت بذار کسي باشي نه جلو مشکلات و هوس ها و تنبلي کم بياري..

بساز خودت و  آيندتو....تو ميتوني...................

ــ یه زن خوب میتونه یه جامعه رو بسازه درحالیکه یه دختر خوبی بوده باشه.

ــ امروز روز میلاد حضرت فاطمه معروف ب روز زنه به تموم زنای ایرونی و مادرای آینده تبریک میگم.

ــ رسول اکرم:هرکس پیشانی مادر خویش را بوسد از آتش جهنم بدور است.

                         موفق و موید...

|+| نوشته شده توسط زینب در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391  |
 سال جدید...شغل جدید
سلام به همه ی دوستای گلم همشهری و غیر هم شهری بچه بابل بچه آمل

سلام به همه ی ایرونی ها.سال نورو به همتون تبریک میگم امیدوارم سال خوب و پربرکتی

 برای همتون باشه.امیدوارم سالی باشه که توش به تموم آرزو هاتون برسید.

خلاصه ازته دلم برای همتون اون بهترینی که آرزو دارید آرزو میکنم...

هوف چقد انرژی مصرف کردم...دیگه چ خبرا؟عید امسال که اصن با حال نبود.

البته خدارو شکر ولی خداوکیلی اصلن شبیه عید نبود.بازار امسالم که داغون ما نه وقت

خرید کردن داشتیم نه پولشو

روی هم رفته بخام بگم اصن شبیه عید نبود ما که شب ۲۹اسفندتا۳مغازه بودیم.به هرکی

گفتم هنگ کرد.

اول فروردین بود ک داداش یاسر زنگید بریم اصفهان و شیراز.وای مگه میشد بش بگم من

 نرفتم آرایشگاه و آماده نیستم و خرید نکردم و فلان و...خب زشت بود دیگه!هی ما هرچی

 گفتیم آماده نیستیم هی داداش یاسر میگف شب حرکته خلاصه فک کنم۳فروردین بود

 رسیدیم قم دلم خیلی عجیب گرفته بود.دستم به بارگاه نرسید اما خیلی اونجا حرفیدم.

ازش خواستم کمکم کنه.دستم رو بگیره تا زمین نخورم...هی ....

بنده خدا داداش یاسر خیلی زحمتش شد دوباره مارو برد اصفهان یه دو روزی اونجا بودیم ک

خیلی خیلی خوش گذشت.مث همیشه عالی بود.بعدم رفتیم زرین شهر و ۱روزی اونجا

 تلپ شدیم این بارم نرسیدیم بریم شهر کوروشنمیشد دیگه مغازه کسی نبود

همه کار داشتیم داداش یاسر باس میرف محل کارش...هدیه...نمیشد.

 تا اومدیم خالجون رف مکه و دیگه جایی نرفتیم تا۱۳...واس همین میگم بی معنی بود.

هم عید و عید دیدنی و عیدی...اصلن من عیدی نگرفتم.خیلی کوشولو...اینقدی اندازه یه نقطه.

همه هم به یه کلمه ختم میشه"دلار رف بالا"خلاصه اینکه تموم اینا دس رو دست هم گذاشتن

 تا اقتصاد مغازه ما اقتصاد جیب ما بیاد پایین.تا ما فکرامو نو بکنیم و پروژمونو تهنا تهنا شروع کنیم.

در ب در دمبال ی شریک خوب و زرنگ واس این کار جدید.احتمالن تا چن روز دیگه شروع ب کار

 میکنم البته فعلن ک استارت کارم رو زدم حالا ببینم تا خدا چی میخاد.ولی ...ولی هر چی

 هس دلم میخادثابت کنم که منم میتونم رو پای خودم وایسم.نمیدونم آخرش شی میشه.

آخرش برام مهم نی اولش برام مهمه که باتوکل به خدا شرو کنم و بعد هم تموم تلاشم رو برای

 این کارم میذارم هرکاری لازم باشه انجام میدم...ایشالا که میگیره.

ما تلاشمون رو میکنیم اگه شد که شکر خدا اگه نشد که حتمن قسمت نبود مهم اینه ک من

تلاشم رو کنم.نه؟

ــ چقد اینجا خاک گرفته بود؟چقد دلم واسه همه چی تنگیده بود؟دلم میخواس یه وبلاگ

تکونی کنم واس عید اما متاسفانه اصلن وقتش رو نداشته و ندارم.

ــ اگه بخوام روی شریک فک کنم ب گمونم سمی تموم شرایط رو داره.هم زرنگه هم تجربه

داره و هم مایه تیلشو...

امیدوارم همه تو کاراشون موفق و موید باشن...

 

                                                      یاحق...   


برچسب‌ها: اقتصاد, عیدی, فروردین
|+| نوشته شده توسط زینب در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391  |
 دوران مف خوری
عجب دوره خوشی بوداااا


دورا ن دبیرستان فک کنم بهترین دوره من بود...عجب روزگاری داشتیم یادش بخیر همش میگفتیم بابا پول


بده مامان پول بده.الان برعکس شد.یعنی الان دیگه خودمون رو پای خودمون واستادیم.


بطور خلاصه بخوام بگم دوران مفت خوری تموم شد...


مامی اون عروسک بگیر بابا پول بده بریم اردو بابا پول بده لباس بخریم


همش برنامه کودک و بازی و یخده هم درس خداییش سختی توش نبود همش رفاه و راحتی


هرچند واسه ما خیلی راحت نبود.همش روزایی بود که تو گرماش گرممون بود و تو سرماش یخ


میزدیم.حتی با همه ی سختی هاش خداوکیلی بازم شیرین بود چون توش آرامش بود


دنیای خودت بود و عروسکات نه دنیایی که دیگرون برات ساختن...


سخت بود اماشیرین بود دنیای بی شیله پیله ای بود.تو اوج صداقت باهم میحرفیدم نه که الان


دروغ مث آب خوردن شد...هرچند من که از اونا نیستم...هه


دنیای ما عوض شد.همش پولی شد اقتصادی شد.صداقت زیرپا له شد...عروسکای دنیای ما فریبنده


شدن انگاری دیگه عروسک نیستن...


ولی خداییش بازم این دنیا هنوز انقد بد نشده.نه؟باحاله...هرچند مث دوران کودکی ایام مف خوری نیس


ولی خب یه سری جمبه های خوب هم داره...مثلن اذیت کردن خیلی.سر بسر گذاشتن رفقا


خیت کردن خیت شدن...حال بعضی از دوستای دانشگاه رو گرفتن...ای خدا...گریش گرفته بود بچه


دعوا افتادن با حسین دردو دل کردن با آقای خان داداش...غر زدن بجون مامی و بقیه


ایناهمش عجنگه دیگه نیاید حقیقت رو زیر پا گذاشت.مگه نه؟


_ کادوی ولن تاین امسال از 60تا خاطرات کودکی بالاتربود...هه...راستی شما ولن چی گرفتین؟


_ هر آدمی کودک درون داره که وقتی بچه بوده اون شکل برخورد میکرده و مطلقن برمیگرده به همون


حالت اولیش...


_ یه چن وقتیه حوصله نت و کاامپیوترو اینارو ندارم تازه به امتحانای خودمم که گند زدم.میفکرم فکرم


مشغوله یه چیزیه که خودم خبرشو ندارم.کلن همینم دلم شور میزنه اما دلیلش رو نمیدونم.مسخرس


برچسب‌ها: مف خوری, پول, عروسک, کادو
|+| نوشته شده توسط زینب در دوشنبه یکم اسفند 1390  |
 مادر...

مادر

.

.

.

کم اوردم.

واقعن نمیدونم شی بگم...شبهای بی ستاره ی زیادی پای من نشست چه قصه های قشنگی

که واسه من نگفت...لالایی های شبونه که خواب به چشمام میگذاشت و ازته دل منو آروم میکرد

اگه مشکلی برام پیش میاد فک کنم تنها جای امنی که بتونم بش تکیه کنم همین مادره.

اگه بخوام کلمه ی مادر رو خلاصه کنم فک کنم به جرات بگم خدای دوم من...

آدما از محبت کردن به کسی انتظار متقابل دارن اما مادر تنها کسیه که بی منت محبت میکنه

حتی اگه یه وقتایی عصبانی میشم و بش غر میزنم خدا وکیلی حتی راضی نیس که منه احمق

غرورمو بشکنم و ازش عذر خواهی کنم.مهربونه خیلی مهربونه صبوره.دوس داشتنیه و هر کاری واسه من

اگه از دسش بر بیاد انجام میده خیلی دوسش دارم.

اگه یه وقت مریض بشه تب میکنم اگه هم تب کنه میمیرم...حالا شما بگین با اینهمه صداقت و مهربونی

که تو وجود یه موجود مهربونی مث مادر خلاصه شده انصافه اگه اون چیزی از من بخواد بگم نه؟

یا اگه یه وقت مریض شه من الکی بگم خوب میشی؟باید دستش رو بگیم و ببوسم و بش بگم

مامان گلم همه دنیامی و هر وقت تو زندگیم کم اوردم تنها شونه ای که جون پناه گریه هام بوده مادرم

بوده...نمیدونم چی بگم؟دلم همه روز هر لحظه که ازش دور میشم براش میتنگه.دلم میخواد تا اینجا که

اون واسه من و آرزوهام سنگ تموم گذاشته حالا من قطره ای از دریای محبتش رو جبران کنم...

البته جبران شدنی که نیس فقط واسه تسکین دلش و دلم اونچه که میخواد رو در حد توانم برآورده کنم

و همینجا روی گلش رو میبوسم و بش میگم:

مامی خوبم همه ی آرزوی من خوشبختی و سر افرازی تو ء.

هم داداش گلم هم بابای زحمتکشم و همه ی خانوادم

_ هرچقدر کاغذ و وقت جمع بشه فک نکنم بتونم مادر رو توصیف کنم و از اونجایی که کم اوردم تمومش کردم.

_ انقد بزرگه که بنظرمن تو هیچ کلمه ای نمیگنجه.

_ داداشم یه روز تا جاده گیر کرد تازه دیشب رسید هنوز ندیدمش اما همینکه حضورش رو احساس میکنم

خیلی خیلی خوشحال میشم آخه خیلی دوسش دارم.

_ عجب برف باحالی بود اما چقد دلم گرفت که انقد زود تموم شد.

_ تعجب کردم همچین دخترایی هم وجود دارن که خانوادشونو بفروشن؟؟؟

_مترسک اینقدر دستهایت راباز نکن کسی تورادرآغوش نمیگیرد...تنهایی ایستادگی می آورد.


                                                  یا علی...


برچسب‌ها: مادر, برف, صداقت, خانواده
|+| نوشته شده توسط زینب در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390  |
 داستان عشق و دیوانگی

 در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها دور هم

جمع شده بودند، آنها از بی کاری خسته و کسل شده بودند.ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت بیایید یک

 بازی بکنیم مثل قایم باشک.همگی از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد، من چشم

 می گذارم و از آنجایی که کسی نمی خواست دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد.

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن .. یک .. دو .. سه ..

همه رفتند تا جایی پنهان شوند.

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد، خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد، اصالت در میان ابرها

مخفی شد، هوس به مرکز زمین رفت، دروغ گفت زیر سنگ پنهان می شوم اما به ته دریا رفت، طمع

داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و دیوانگی مشغول شمردن بود هفتاد و نه … هشتاد …

 و همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود نمی توانست تصمیم بگیرید و جای تعجب نیست

 چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است، در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می

 رسید نود و پنج … نود و شش. هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و بین یک بوته گل رز پنهان

 شد.دیوانگی فریاد زد دارم میام. و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود

 جایی پنهان شود و بعد لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود، دروغ ته دریاچه، هوس در مرکز زمین،

 یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق و از یافتن عشق نا امید شده بود. حسادت در گوش هایش

زمزمه کرد تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او در پشت بوته گل رز پنهان شده است.


دیوانگی شاخه چنگک مانندی از درخت چید و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و

 دوباره تا با صدای ناله ای دست کشید عشق از پشت بوته بیرون آمد درحالی که با دستهایش صورتش

 را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد شاخه به چشمان عشق فرو رفته بودند و

او نمی توانست جایی را ببیند او کور شده بود! دیوانگی گفت من چه کردم؟ من چه کردم؟ چگونه می

 توانم تو را درمان کنم؟ عشق پاسخ داد تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کمکم کنی

 می توانی راهنمای من شوی.


و اینگونه است که از آنروز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره همراه اوست! و از همانروز تا همیشه

 عشق و دیوانگی به همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند …

 

ــ کلی عروسی و مراسم بقول لعبت ما که لباس نداریممممممممممممممم....هه

ــ فکر خرید ماشین افتاد تو کلم خیلی سنگین.اما پول ندارم که...

ــ باز دوباره کمبود وقت اومد سراغم.دم و عیدو هزارتا بی خوابی دیگه.

ــ ان شاالله بعد عید پروژمو شروع میکنم.نمیدونم کارم میگیره یانه مهم اینه که تصمیمم رو گرفتم

هیچ ترسی هم ندارم بقول داداش همه ی تلاشمو واسه این کار میکنم حتی اگه باه بی خوابی

هم تحمل میکنم حالا اگه نشد خیالم راحته که من تلاشمو کردم شاید قسمت نبود

که ایشالا هست...یارب به امیدت خدایا خودت کمکم کن.

 

                     با آرزوی موفقیت واسه همه

|+| نوشته شده توسط زینب در شنبه هشتم بهمن 1390  |
 اینجا کجاست؟
اینجا سرزمین واژگان واژگون است

جایی که گنج جنگ میشود...درمان نامرد میشود...قهقه هق هق میشود...

اما دزد همان دزد است و درد همان درد...

تعجب میکنم شهری که توش زندگی میکنم اولین شهر شرور بعد از سیستان بلوچستان شناخته

 شده.یادمه یه بار بودم کافی نت خانم تبری با اون دختره بحثم شده بود.همش سر همین چیزا بود

دیگه.من وقتی مغازم بامشتریم که میحرفم اصلن احتیاج به روابط عمومی بالا نیست.

وقتی قیمتو میپرسن وقتی میگم قابل نداره انگاری بشون فحش دادی.چرا اینجا اینجوریه؟

اینجا امن نیست مث شهر من مردماش پاک نیستن.نمیخام جسارت کنم یا سیاسی بحرفم که

 اصلن حوصله سیاستو ندارم ولی دلم میخاد یخده راحت باشم.

اینجا حرف اولو پارتی میزنه.اینجا آدماش عاشق چشم و هم چشمی ان.اینجا وقتی غروب

 پنج شمبه بیای بیرون جووناش انقده اربده کشی میکنن که حالت بهم میخوره واسه همین دلت

 یه جایی امن مث خونه رو میخاد.دلت پرمیکشه سریع تر بری خونه کنار خانوادت.اینجا شهر رعب

 و وحشته.اینجا آسمونش مهتابی نیس.اینجا کسی دلش برا گلای باغچه تنگ نمیشه و کسی

هوس سیب نمیکنه.اینجا دروغگوهاش فراوونه و باعث میشه آدمای خوبم بد بشن.آدمای خوب کم

پیدا میشن...تو ایام محرم بقول میثم بیرون رفتن یعنی گناه.راستم میگه خدا شاهده من رفته بودم

فلان تکیه بخدا قسم یک مدلایی دیدم که نمیفکرم تو ژورنالم این مدلا رو دیده باشم.

نمیدونم من خیلی عقبم یا اینا خیلی جلو ان؟؟؟

خدایا سادگی ها کجا رفت پس؟اینجا راحت دروغ میگن به راحتی آب خوردن مردم و میزنن و

جنسای قلابی میندازن به ملت.هیشکی صداقت نداره.اینجا خوردن مشروب یه چیز ساده و پیش

 پا افتاده.من تهرانم که رفته بودم خدا شاهده ملتش این شکلی نمیگشتن.هرکی هرجور دلش

بخاد میگرده اینجا آزادی حرف اولو میزنه ولی چه آزادی؟به چه قیمتی؟

آزادی بیان پس چرا کسی نداره؟اینا آزادی رو چه جور تفسیر کردن که حرمت ها زیر پا رفت؟

اینا لبخند رو توی چی میبنن که انقد باسیاست راه میرن؟دلم سوخت واسه اون گدای سرخیابون

که اینهمه بش خندیدن؟

دلم گرفت از اون لحظه ای به مقدساتم به پوششم اهانت کردن...اما یه چیزی اجازه نداد مث

 همیشه ساکت باشم ج همشونو دادم.

اینجا جایی که یه مرد یه خانواده رو کشت حتی اون نوزادی که اینهمه گریه میکرد...چه اتفاق

 دردآوری بود.همین یه هفته پیش بود خیلی هم دور نیست...

خیلی شرمندم ولی اینجا آدماش دم از فرهنگ میزنن اما هیشکدومشون نمیدونن فرهنگ چیه

خیلی ها میدونن که ملت اینجا آداب و رسوم شهرای دیگه رو ندارن.آدماش دور از ادبن

راحت جسارت میکنن راحت روی دلا پا میذارن...

چی بگم؟نیدونم چی بگم؟احساس میکنم بیشتر ازاین گفتنش یعنی خیانت به هم شهری هام

ولی یه چیزی رو بعنوان ختم کلام اگه بخوام بگم اینه که من یک هزارم حرف دلم رو اینجا نگفتم.

ــ دوس ندارم حرفامو به تعبیر سیاسی بودن بذارید حرفایی بوده از سره دلتنگی که بازم میگم

ادامه دانش یعنی بی حرمتی...

ــ انقد مشکلات پشت هم ردیف شده که نمیدونم برای درمون کدومش راه چاره بچینم.

ــ خیلی دمبالش گشتم پیداش کردم ولی عوض شده بود.اونی نبود که قبلن بود

حوادث روزگار ازش یه آدم سردو بی روح ساخت خداکنه خودش رو بکشه بالا...

ــ فاحشه را خدا فاحشه نکرد آنانکه در شهر نان تقسیم میکننداورا لنگ نان گذاشتندتا هروقت

لنگ هم آغوشی ماندند اورا به نانی بخرند...

     فروغ فرخزاد

|+| نوشته شده توسط زینب در پنجشنبه هشتم دی 1390  |
 یک درس و یه عالمه تجربه...
روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که ازیک پیرمرد
 
 قرض گرفته بود، پس می داد.

کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار
 
متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر
 
کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد ودخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و
 
پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت : اصلا یک کاری می کنیم
 
من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با
 
چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر
 
 من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که
 
با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود
 
باید پدر به زندان برود.

این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود. در همین
 
 حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه
 
شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت !

سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.

تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید ؟ چه توصیه ای برای آن دختر داشتید ؟

اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :

1ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.

2ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.

3ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند تا پدرش به زندان نیفتد.

لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری
 
 است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود. معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر
 
منطقی حل کرد.

به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟!

و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد :

دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی
 
بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده.
 
پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه ها دیگر غیر ممکن بود.

در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم ! اما مهم نیست. اگر
 
 سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست
 
 من افتاد چه رنگی بوده است....

و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد.
 
آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار
 
پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است.

نتیجه ای که 100 درصد به نفع آنها بود.

1ـ همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.

2ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم.

3ـ هفته شما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه باشد.
 
ــ یه نوشته دارم میخام بنویسم میترسم سیاسی شه...نظر دوستان؟؟؟
|+| نوشته شده توسط زینب در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390  |
 قلب...
صبح پنج شمبه یه روز پاییزی بود حسین بابل کار داشت منم دس تنها بودم جنسم اومده بود

با اینکه از دانیال خوشم نمیاد متاسفانه وقتی زنگید نتونستم بش کم محلی کنم.گف لب تاپم

به نت وصل نمیشه بش گفتم پاشو بیامغازه کارت دارم خلاصه مخشوکار گرفتم اومدیه چن تا

آهنگ از محسن یگانه گوش میدادیم که گوشیم زنگ خورد سمیه بود گف میتونی بزنگی شارژم

تموم شد.بد زنگیدم دیدم داره گریه میکنه.هیچوقت این حالتی نبود دخترک عین خودمه کمتر

احساساتش رو بروز میده فک کن چی شد که اینجوری گریه میکرد دلم داش در میومد هی میگم

 چته چی شد؟خیلی خلاصه گف زینب بابا تصادف کرد حالش خیلی بده گفتم خاک تو سرم چرا؟

چی شد مگه؟گف دیروز رف بیرون ما شب نگرانش شدیم همه جا زنگیدیم گفتن نه نیومد

دمای صب بود زنگیدیم تموم پاسگاه های آمل ولی خبری از بابا نبود آخرین جایی که زنگیدیم ۱۷

شهریور آمل بود که گفتن یه ناشناس اوردن بیاین شناسایی کنین چقد دلم سوخت اینارو گفت

زنگیدم به حسین کاراشو جفت و جور کنه بیادسریع با دانی کارها رو کد زدم فرستادم انبار

مشتری ها مگه ول کن بودن؟خلاصه تا برم پیشش شد ظهر.بلافاصله ضریب هوشی رو از سمیه

پرسیدم گفت۷.ولی بش دروغ گفتن آخه ضریب هوشی ۷ک گریه کردن نداره.سمیه رو تو آغوشم

گرفتم بش گفتم نگران نباش گریه نکن فقط دعا کن.اونجا یه پیرمرده بود گف نیگا پسر من ضریب

 هوشیش ۴ بود ۳بار کاسه سرش عمل شد شکر خدا خودش راه میرفت.همه اینارو به سمیه

نشون دادم ولی اون خیلی ناراحت بود.بش گفتم بشین دعا کن از ته دلت بابارو از خدا بخواه

مطمئن باش برمیگرده...دور از چش سمیه رفتم با دکتر مخصوصش بحرفم نذاشتن.با مردی که

تو قسمت آی سی یوکار میکرد حرفیدم گف این ضریب هوشی باباش ۳مخم سوت کشید

 آخه ضریب هوشی ۲.۵در حد مرگه.گف مغزش ۴جاپارگی داره حق ملاقات نداره.بم گف به

دوستت امید نده.تو دلم گفتم  پس شماها غلط کردین ضریب هوشی رو این حد بردین بالا

 و گفتین۷.خلاصه اون روز خیلی برام سخت بود به بهترین دوستم چی بگم؟اگه امید بدم

که کلن دروغ گفتم اگه نا امیدش کنم که خدا خوشش نمیاد...اعصابم خراب بود.ساعت شد۳

از روی مانیتور بابای سمیه رو نشون دادن اصلن امیدبخش نبود.سمیه فقط گریه میکرد

دلم داشت از جا در میومد...اگه باباش بر نگرده؟؟؟اگه خدای نکرده...

سمیه حتی حال دعاخوندنم نداشت.شب تا صب صب تاشب براش ملک و آل یاسین و دعای

سریع الاجابه رو خوندم...دقیقن دوروز بعد آقای پرستار بم گف به نظرت دوستت راضی به

 اهدا عضو میشه؟گفتم چی داره میگی اون انقد اعصابش خرابه میگه کسی که بابارو زده بگیرم

 داغونش میکنم.چه برسه به این چیزا.خانوادش با من حرفیدن که سمیه خیلی بی تابی میکنه

میتونی ببری خونتون باش بحرفی باباش فقط قلبش سالمه...گفتم من شرمنده همتونم

آخه این منطقی نیس.چرا به اون دوستش نگفتن؟رفتم کنارسمیه..گفتم چطوری؟گف تازه اول

بدبختی هامه یخده آزارش کردم بعد خندیدانگاری دنیارو بم دادن...هرکاری کردم راضی نشد بیاد

خونمون.زنگیدم حسین اومد کنه شدیم بردیمش یه چیزی خوردیم یعد بش گفتم سمیه جون صب که

رفتی داخل آی سی یو باباچطوربود؟گف برعکس روزای قبل تنش سرد بود گف سرمو کشیدن

گف من بالاسرش دعا گذاشتم اونا گرفتن.گف زینب اینا با من خیلی بدن.اینا یه چی میخوان بگن

خدایا من چه جور بش میگفتم؟احساسم رو گذاشتم کنار یاد حرفای پرستار و زهرا خانم افتادم

همشون بم گفتن زینب یادت باشه هیچ امیدی نیست.چرا امیدی نبود؟؟؟

سریع گفتم سمیه با این چیزایی که میدونی آیا دوس نداری قلب بابا توسینه یکی دیگه بزنه؟؟؟

ناراحت شد ازم رنجید صدتارنگ عوض کرد.خب درست نبود من اینارو بش بگم اون امیدواره قلب

 باباش مث ساعت کارمیکرد اونوقت منه احمق رو وادار به کار به این سختی کردن...سریع گفتم

 سمیه جون تا تورضایت ندی کاری از پیش نمیره مطمئن باش.مث آدمای خل سریع آماده شد گف

 بریم بیمارستان.گوش کردم.رفتیم بیمارستان میگه بابارو دارن آماده میکنن واسه اهدا...گفتم خفه

شو چی داری میگی؟تا تورضایت ندی کاری نمیکنن.ساعت شد ۳تموم این چش براه ها جیگر

گوششونو از رو مانیتور فقط حق داشتن ببینن.بابای سمی تکون نمیخورد.تموم صورتش بسته

 بود دهنش پره پمبه بودکه نکنه بسته شه و نفسش قط شه...این حقیقتی بود که من میدیدم

 ولی همش به سمیه امید میدادم .گفتم خدایا تو اگه بزرگی میتونی باضریب هوشی ۳هم

برگردونی...خیلی دعا کردم.آقای پرستار زهرا خانم مادرش همه ازم پرسیدن چیکار کردی؟

گفتم چیو چیکار کردی؟قلب باباش داره میزنه من بگم برو کف دست بگیر و ببخش به یکی دیگه؟

خواستم ببرمش بالا سره اونی که به قلب احتیاج داشت( تا یه لحظه برگرده به دنیا )گف نمیام.

گفتم شاید اگه ببینه دلش برحم بیاد...گیج شده بودم.نمیدونستم چیکار کنم.قلبم یه چیز میگف

 عقلم یه چی دیگه.رفتم خونشون...معذب بودم دلم میلرزید همه دستم میلرزید.خدایا کمکم کن

من چی بگم به دخترک؟بزنم امیدشو نا امید کنم؟آقای پرستار گف کلیه هاشم دیگه از کار افتاده

رفته بودم پیش دکتر ده شیری...گف امیدی به بازگتش نیس.گفتم خدایا خودت کمک کن.

من بعنوان یه دوست وظیفم چی بود؟خدایا مگه میشه کسی رو نا امید کرد؟شب سومی

 اوردمش خونه خودمون گفتم صب که رفتی داخل بابا حالش چطور بود؟گف بم گفتن کلیش از کار

 افتاده.گف رفتم داخل با همشون دعوا افتادم.گفتم اگه به بابای من دس بزنید از دس تک تکتون

شکایت میکنم.داشت گریه میکرد.گفتم عیبی نداره گریه کن.سبک میشی...درکش میکردم

اون انقد امیدوار بود گف دمبال کسی هستم که بتونه کلیه بخرم واسه باباتا برگرده حالا من بش

بگم قلب باباتو ببخش؟

این ته نامردیه.بش گفتم سمیه حالا اگه ایشالا خداخواست و کلیه پیدا شد ولی کسی پیدامیشه

که مغزش رو ببخشه؟مگه کسی حاضره خودشو فدای کس دیگه کنه؟تو تا حالا پیوند مغز شنیدی؟

گف زینب چی میخوای بگی؟گفتم سمیه جون فدای شکل ماهت من که از خدامه بابات خوب شه

دارم سوال میپرسم و از توهم مث همیشه انتظار جواب دارم.میدونید شی گف؟

گف من حاضرم بابام همینجوری باشه ولی بدونم سایش بالا سرمه بدونم بابام یه سال بیشتر پیشمه

و من می بینمش.گفتم تو حاضری اون بخاطر خودخواهی تو اینهمه شکنجه بشه؟

گف این خودخواهی نیس که بابا ی من زندس میخوان قلبشو بگیرن؟هرچی میگفتم دخترک مث

همیشه حاضرجواب بود.تا۳بیداربودیم .بد صب زود رفتیم بیمارستان.خلاصه چن روزی کارماهمین بود

که از پشت مانیتور ببینیمش...سمیه مغازه نمیرفت...هراز گاهی هم بسکه لج میکرد لباس

 بهداشتی تنش میکردن میرف داخل باباشو بینه.دلم شور میزد که نکنه خدای ناکرده باباش بره

 و سمیه قلبش رو به کسی نبخشه.واسه همین فقط دعام این بود که خدایا یا برش گردون

 یا سمیه راضی شه.

صبح روز پنج شمبه بود که به دلیلی مغازه ما بسته بود گوشیم زنگ خورد اکرم بود دوست سمیه

بسکه ترسیدم دلم نمیخواس گوشی رو ج بدم.آماده شدم تا برم بیمارستان دیدم اکرم دوباره زنگید

گفتم چیه؟گف بابای سمیه به رحمت خدا رف.نشستم زمین دلم رف پیش همون صحنه ای که

 بم خبر دادن دایجون واسه همیشه رفت.گفتم ان لله و انا علیه راجعون...گوشی رو قط کردم جیرینگی

 با حسین رفتم خونشون جم بودن با همه سلام احوال کردم و رفتم پیش سمیه برعکس

 همیشه منو بغل کردگفتم خدابهت صبربده گف زینب تو که میگفتی بابا خوب میشه...

سرمو گذاشتم پایین...گف زینب قلب بابا چی؟کاش میبخشیدم...گف من فک نمیکردم بابا

به این زودی تنهام بذاره...گفتم خدابت صبر بده عزیزم گریه نکن.امیدوارم تسلی دلت باشم...

تا کاراشو انجام بدن و جنازه رو بمابدن شد صبح جمعه...باباشو دادیم به خاکه نامردو اومدیم .

این بی قراری های سمیه دلمو از جا میکند...آخه من خیلی دوسش دارم.قلدره...از اونجایی که

 داداش نداره دخترک عین یه پسر بار اومده از هیچ کی هیچ ابایی نداره...عاشق همین اخلاقاشم

یه دنده و مغروره ولی بر خلاف من شجاعه ترسو نیس...تفاوت بعدی اینکه اون یه کم احساسیه

 من منطقی ترم.درکل تموم اخلاقامون شبیه همه...دلم عین دل اونه...بش آرام بخش میدایم

هر کاری از دسم برمیومد کردیم...ولی زمان باید بش تسکین بده...خاک سرده...مهرو از بین میبره.

این از بابای خدابیامرزه سمیه...این چن وقتم در گیر این کارا و مراسمات بودم که نتونستم بیام

کما اینکه احساس میکنم محیط وبلاگم دیگه امن نیس آخه یکی که من خوشم نمیاد اینارو میخونه

واسه همین ترجیح دادم کمتر خصوصی بنویسم اصلن شایدم دیگه سر نزدم...

ــ نمیدونستم که مرده رو واسه این کافور میزن که بوی کافور باعث میشه حیوونا ازش دوری کنن.

ــ اگه بخوام بین کسی که دوسش دارم و کسی که دوسم داره یکی رو انتخاب کنم مطلقن اونی

 رو انتخاب میکنم که دوسم داره.به هزاران هزار دلیل که اولیش میتونه گذشت باشه.

ــ داریم یه شرکت تاسیس میکنیم با دایجون و همکاراش احتمالن که ما توش یه نفعی ببریم

مدیری یا مدیرعاملی چیزی بشیم.

ــ میحرفه اما معنی حرفاشو نمیدونه...صدباری بش گفتم فقط یه حرف بزن اما معنیشو بدون.

ــ دلم خیلی واسه گوشیم تنگیده کاش میشدیه بار دیگه صفحش بیاد بالا من کلی از شماره

 هامو داخلش میخوام.کلی کار دارم باش...خداکنه درس بشه.

ــ بازم آش نخورده و دهن سوخته...واسه همین ترجیح دادم سکوت کنم شاید گذر زمان بش

 ثابت کنه من اون حرفو نزدم...فکرشو نمیکردم یه زن اینهمه میتونه رذل باشه که...عیبی نداره

من صبرم زیاده حوصله حرفوحدیثو ندارم دیگه...

ــ میخوام برم کلاس یوگا شاید آرامش از دس رفتمو از این راه جبران کنم.

ــ اگرخواستی بدانی چقدرثروتمندی هرگز پولهایت رانشمار قطره ای اشک بریز و آنوقت دستهایی

را که برای پاک کردنشان میشتابند بشمار...اینست ثروت واقعی...کوروش کبیر

                                      به خدا میسپارمتون.یاحق...

|+| نوشته شده توسط زینب در پنجشنبه هفدهم آذر 1390  |
 تکرار این جملات عاشق ترتان می کند_مخصوص زوجین

تقدیم  به آتنا جون و همه ی زوج های خوشبخت:

شاید فکر کنیم که زندگی کردن نیازی به مهارت ندارد و همه ما ذاتا می ‌دانیم چگونه زندگی کنیم،

 اما اگر این طور بود هیچ مشکلی را در زندگی زناشویی خود تجربه نمی‌ کردیم در صورتی که هر

کدام از ما در زندگی دچارمشکلات کوچک و بزرگی هستیم که نمی‌ دانیم چگونه به وجود آمده‌ اند

 و چگونه می‌ توانیم آنها را برطرف کنیم.

تکرار این جملات عاشق ترتان می کند:
وقتی بدانیم مشکلات از کجا آغاز می ‌شوند و چگونه ادامه می ‌یابند و بزرگ می ‌شوند، می ‌توانیم

جلوی آنها را بگیریم و وقتی بدانیم که یک زندگی بدون مشکل چه مزیت‌ هایی دارد آن وقت

قبل از هر چیز درصدد یاد گیری مهارت‌ های زندگی برمی ‌آییم.

یکی از مشکلات اساسی در زندگی مشترک عدم ارتباط کلامی موثر بین زوجین است.

بسیاری از زوجین نمی دانند بهتر است از چه کلمات و جملاتی در گفتگو با همسرانشان استفاده نمایند.

جمله‌های‌ کلیدی برای جذب همسر زندگی زناشویی را باید چون نهالى دانست که لازم

است تمام تمهیدات را به‌کار بست تا این نهال سست و شکننده، حفظ و بارور شود و به درختى

تناور تبدیل گردد و ریشه‌ی آن، در اعماق جان زن و مرد نفوذ کند. آن‌چه در این میان دارای

اهمیت می‌باشد، محبت و شیوه‏هاى صحیح ابراز آن است. محبت بین زن و مرد ،

اکتسابى ست، بدین معنا که هم زن و هم مرد، باید شیوه‏هاى ابراز آن را آموزش دیده،

تمرین کنند و به کار برند.

در این قسمت ۳۱ جمله کوتاه، مفید و مختصر عاشقانه و سازنده را برای شما می‌آوریم. باشد که

برای تقویت زندگی ما و روابط مناسب و عاشقانه‌مان خوب و مؤثر باشند. این ۳۱ جمله مشت نمونه

خروار است:

۱ – یاد خدا باش – با خدا باش – شاد باش.

۲ – سینه خود را پر از انرژی مثبت کنید.

۳ – در پشت‌بام ذهن خود سبزه و گل بکارید.

۴ – به تمام اعضای بدن خود بگو فریاد بزنند: الهی شکر.

۵ – مسیر زندگی را از وجود تیغ‌ها و خارها پاک کنید.

۶ – تانکر عشق و محبت را همیشه پر نگه دارید.

۷ – دشمنی و کدورت را ذوب کنید و در چاه بریزید.

۸ – هوای پاک تنفس کنید. فکر منفی سینه شما را مریض می‌کند.

۹ – همیشه در کوچه زندگی، دنبال خانه مهربانی باشید.

۱۰ – ورد زبانتان کلمه: دوستت دارم، عاشقتم، باشد.

۱۱ – با چشم خود همسرتان را شیفته کنید.

۱۲ – هر کسی پرسید: حالت چطوره؟ بگویید: خیلی خوبم.

وقتی بدانیم مشکلات از کجا آغاز می ‌شوند و چگونه ادامه می ‌یابند و بزرگ می ‌شوند، می ‌توانیم

جلوی آنها را بگیریم و وقتی بدانیم که یک زندگی بدون مشکل چه مزیت‌ هایی دارد آن وقت قبل از هر

چیز درصدد یاد گیری مهارت‌ های زندگی برمی ‌آییم

۱۳ – همواره تصور کنید خوشبخت‌ترین آدم دنیا هستید.

۱۴ – خوب گوش کن: کسی در دوردست برایت دعای خیر می‌کند که سلامت و موفق باشی.

جوابش را بده.

۱۵ – توجه کن! دلت می‌گه تا دوستی هست چرا دشمنی؟

۱۶ – سعی کن برای همسرت، زیباترین باشی.

۱۷ – گاهی اوقات فکر ما نیاز به سمپاشی داره تا سالم و خوب باشیم.

۱۸ – بگذار دیگران هر چه می‌خواهند بگویند مهم این است که ما با هم هستیم.

۱۹ – هرشب فکر می‌کنم که آیا فردا زنده هستم که باز هم تو را ببینم.

۲۰ – اگر بگویی بمیر، نمی‌میرم. چون می‌خواهم تا انتها با تو باشم.

۲۱ – تا وقتی خنده و شادی هست چرا گریه و غم. پاشو به دنیا بخند پاشو.

۲۲ – چه بوی خوبی می‌دی، چه دست مهربون و گرمی داری.

تکرار این جملات عاشق ترتان می کند

۲۳ – چقدر مزرعه دل شما سبز و خرم است. باغت آباد.

۲۴ – می‌دونی چیه؟ تا حالا از گل نازک‌تر به من نگفتی. ممنون تو هستم.

۲۵ – نمی‌دونم اگر تو نبودی چه کسی می‌توانست مرا خوشبخت کند.

۲۶ – پدر و مادرم به خاطر زحمات و محبت‌های تو همیشه دعایت می‌کنند.

۲۷ – راستی چرا آماده نمی‌شوی برویم پارک، قدری قدم بزنیم. به یاد گذشته‌ها.

۲۸ – آدم وقتی وارد این خونه می‌شود. همه ناراحتی‌هاش برطرف می‌شه.

۲۹ – خدایا! زندگی از این زیباتر و بهتر دیگه نمی‌شه. شکر شکر شکر…

۳۰ – می‌دونی عزیزم، خیلی دوستت دارم، خیلی زیاد.

۳۱ – بی‌خیال غم دنیا، بیا چند دقیقه با هم از ته دل بخندیم و برای زندگی بهتر برنامه ریزی کنیم!

_ جواب حسابداری اومد با اینکه میدونستم میفتم اما نمیدونم باز چرا ناراحت بودم.

_ عیدقربون بودیم ده الهام اینا خیلی خوش گذشت امیدوارم  همه خوش باشن.

                                  

|+| نوشته شده توسط زینب در سه شنبه هفدهم آبان 1390  |
 خاطرات سفر
 

نمیدونم از کجاهاش بگم در کل خیلی خوش گذشت جای داداش خالی بود هرچند خودش بهتر از

 اینجاها میگشت...

اصفهان شهر تاریخ و تمدن فوق العاده جذاب و دیدنی...اون موقع ها که کوشولو بودم رفتم چیزی

یادم نمیاد.اما ایندفه واقعن از لحظه لحظه ش استفاده کردم.

اول رفتیم هشت بهشت حرمسرای شاه عباس چه اتاقای با حالی داشت

کلی عکس انداختیم از درو دیوارش با دوربین با موبایل هرچند یخده این موبایل اذیتمون کرد

ولی خب بد نبود

بعد رفتیم۳۳ پل چقد محشر بود روز دوم رفتیم پل خواجو .چقد آقا سعید سمیه خانم آقا روح الله

 افتادن تو زحمت ایشالا روزی بشه که بتونیم زحمتاشونو جبران کنیم.

بعدم غروب با وجیهه جون رفتیم پل چویی پل فلزی عالی قاپو...همش بوی تاریخ میداد

حسین هی میزنگید که بی خیال شاه و دارو دستش شم اینارو قبض روح نکنم ولی من که زیاد

عکس ننداختم...

بعد اون فرداش رفتیم میدون نقش جهان یا همون میدون امام خمینی که قبلن معروف به میدون

 شاه بوده.کلی توریست بودن که از سرزمین کوروش دیدن کردن یخده دسو پاشیکسته باهم

 گپیدیم ایمیل همو گرفتیم...انقده با حال میحرفیدن...ولی تو اون میدون تموم چیزای منبت کاری

 هر کردومش خداتومن قیمت داشت.بعد تو میدون به اون خوشتلی سوار درشکه شدیم

انقد اسطوره ای بود...همه جاش جالب بود

دلم میخواس برم کلیسای وانک که متعلق به ارمنی ها بود و حتی یکشنبه هام تعطیل بود

اینهمه غر زدم که بیشتر بمونیم ددی گف نمیشه باث بریم...انقد دلم میخواس بیشتر بمونیم

دلم خواس بریم سرزمین کوروش مرد تاریخی ایرن زمین البته تا پاسارگاد زیاد راه بود

ولی خب مهم نبود میرفتیم چی میشد مگه؟از کشورای خارجی میان اینجا دیدن میکنن از

تاریخ کشور ما دیدن میکنن ما مگه دل نداریم؟

نیگا من چقد گناه دالم...دلم میخواس دیه تونم...

خلاصه دوروز آخرو رفتیم زرین شهر خونه زندایی جان مارو برد پارک ساحلی بعد رفتیم خونه

 آجی هاش همینجا جا داره از آقا جعفرم تشکر کنم که زحمتای زیادی کشیدن.

عجب جای با حالی بود این پارک بادی انگده خوش گذشت.

دوستم کلی زنگید توروخدا بیاین نایین زیاد با زین شهر فاصله نداره دلم میخواس تا اونجا که

رفتیم یه سر به دوست گلم شیما خانم بزنم اما حیف که ددی هی میگف بریم من کار دارم

احساس میکنم ازم دلخور شد شیما جان خب حقم داره بنده خدا اینهمه زنگید...

در کل بد نگذشت فقط وقتمون فق العاده کم بود استراحت کافی نداشتیم

بعدازوانم اومدیم تهران دفتر داداش با آقا مهران برگشیم آمل فک کنم غروب سه شمبه بود که

رسیدیم.

ــ بهم گف مارکوپولو چقد تیکه بانمکی بود ولی کاش مث مارکوپولو بودم من.

ــ سفر باحالی بود درعین حال که عقده ای شدیم بخاطر وقت کممون.

ــ داداشم از دبی برگشت کادوی خوشتلی اورد دسش دردنکنه بوسسسسسسس

ــ حرفای قشنگی ازش یاد گرفتم اینکه اگه حرفی ته دلم مونده مغرور نشم

حرفامو بگم...چون فاصله ی بین مرگ و زندگی خیلی کمه شاید فرداهای دیگه وقت نشه

ــ تولد امیرجونه نمیدونم واسه این شازده پسر دیگه شی بگیرم که واسه من نازو غمزه نیاد

خدا خودت رحم کن

                       ایستاده بمیرید بهتر است تا روی زانوانتان زندگی کنید

             کوروش کبیر

|+| نوشته شده توسط زینب در یکشنبه یکم آبان 1390  |
 رابطه یا ضابطه؟
 

از لحاظ لغوی رابطه یعنی پیوند و ضابطه یعنی دستور یا قانون...

اما توی کاربرد امروزی جای این دو باهم عوض میشه؟چرا؟

خیلی ها جای اینارو باهم اشتب میگیرن.البته تو مملکت ما که یه چیز عادیه بخوای

اعتراضم کنی میگن فلانی عقب موندس.ولی من خیلی از این عقب موندگی ها داشتم

تا حقم زیر پا نمونه.مخصوصن تو دانشگا حتی حاضربودم نمرمو از دس بدم ولی غرورم

زیر پا له نشه.

روانشناس بزرگ دکتر باربارا میگه آدما باید انقد تو برخورداشون صادق باشن که موقعیت

رو بالا پایین نکنن.یعنی چی؟

یعنی اینکه یه نویسنده یا یه کارمند بانک یا یه بازاری یا کاسب و استاد دانشگاه برخوردشون

فقط برای آدمای دورو برشون خوبه.مثلن من (البته من که ارتباط اجتماعی بالایی دارم) ولی

 بازم اگه دوستام یا کسی بخواد آشناشو بیاره مغازه میگم بش بگو معرفی کنه.این معنیش

 اینه که ما توی ارتباطاتمون ضعیفیم.و باید اینو سوق بدیم نباید مصنوعی باشیم.باید انقد

 رابطه اجتماعی مونو ببریم بالا تا دیگه برای آشنا و غریبه جدا نباشیم.

چرا برای آشناهامون سنگ تموم میذاریم اما غریبه هارو حتی نیگاهم نمیندازیم...

یاد اون داستان افتادم خانمه توخیابون با یکی برخورد کرد کلی عذرخواهی و ببخشید و

 حواسم نبود و این حرفا نثارش کرد اما اومد خونه تو آشپزخونه بچش رف آشپزخونه اشتباهن

 رو پاش لگد گرف هرچی تو دهنش بود بارش کردمگه کوری؟چش نداری؟چرا نمی بینی؟بعد

 چک نواخت زیر گوشش بچه رف تو اتاقش گریه کنه دسته گله از دسش میفته بعد رو یه

کاغذ بسکه دلش میگیره مینویسه مامی من خواستم این دست گلو تقدیمت کنم بخاطر

 زحمتایی که همیشه تو خونه برا ما میکشی.چون دسته گلو از پشت گرفتم متوجه نبودم پامو

کجامیذارم.منو ببخش مامی...

وای خدا چقد من با این داستان تحت تاثیرقرار گرفتم...چقد دلم سوخت.

ماها خیلی زود به آدم تازه وارد دل میبندیم اما از اون طرف مادر یا خواهری که سالها با مابوده

 رو نمی بینیم.جدن ما فراموشکاریم؟یا خائن؟

یه حرف خصوصی اینجا باید میگفتم خیلی به این قسمت مربوط میشد البته حرف نبود نظر

شخصی منه ولی...بی خی...

واقعن ما آدما یا این شکلی خانوادمونو زیر پا میذارم یا اونشکلی بخاطر موقعیت دل دیگرونو

 راحت میشکنیم...ما جز کدوم دسته ایم؟اینکه خستگیمونو انقد به رخ بکشیم تا خانوادمونو

نبینیم؟یا انقد میخوایم افه و کلاس اخلاقمونو بذاریم که به آشناها محل بذاریم و بقیه رو خیلی

عادی سلام احوال  کنیم؟

واقعن ما جز کدوم دسته ایم؟ولی یه سری ها دسته سومن:نه اهل افراطن نه تفریط...

نه اهل ضابطه ان نه اهل رابطه.آدمایی که حد وسط تو زندگیشون دارن.به نظرمن همه چی در

حد معمول باشه خیلی عالیه!

دیگه هیشکی بخودش اجازه نمیده ضوابط رو جایگزین روابط کنه و همه چیو باهم قاطی کنن.

ــ کاش روزی برسه که ما آدما رابطمونو تقویت کنیم که با همه بهترین برخوردو داشته باشیم.

ــ شاید امروز آخرین روزیه که تو اصفهانیم.وما الان توزرین شهر مهمونیم خوشحالم که این آپم رو

اینجا یادگار گذاشتم...خیابون امام شمالی ـ پاساژامام رضا ـ کافی نت ترنم...

ــ خوشم نمیاد کسی ج منو نمیده.درهرصورت آدم از کسی سوال میپرسه انتظار جواب داره.

همونطور که وقتی با کسی دردودل میکنی انتظار همدردی داری...همینجاس ک فاصله میفته.

ــ عاشق ترشی بود.ولی تا فهمید یارو دس زد حتی نیگاشم نکرد.مجبور شدم یه ظرف دیگه

ببرم براش.چقد بعضی اوقات اخلاق ما دخترا زشت میشــــه

ــ سکوت منو میذاره بحساب شخصیتم و چون اینجوری فک میکنه هرچی تو دهنشه میگه

نمیدونه من اگه بخوام حرفی بزنم حتمن میگم.و آخرشم گفتم اما خیلی مودبانه نه وقیح.

ــ تولد حسینوزنگیدم بش تبریک گفتم اما هنوزم کادوشو نگرفتم.شرمنده اگ بد شد آخه خیلی

 ب عجله نوشتم...روزای خوشی روبراتون آرزومندم.

ــ در روز گاری که لبخند آدمها بخاطر شکست توست برخیز تابگریند!

                 کوروش کبیر

|+| نوشته شده توسط زینب در شنبه بیست و سوم مهر 1390  |
 هوای غصه عجب بارانیست...
دیروز غروب اصلن غروبای جمعه دلم عجیب میگیره .با اینکه بیرون بودیم ولی من حال خوبی نداشتم

پریشون بودم و دل نگرون.نمیدونم چه اخلاق زشتیه که یه اتفاق بدی اگه بیفته تا یه هفته فکرمو

مشغول میکنه.هرکاری کردم خودمو بزنم به بی خیالی نشد.البته در حد همون اشتباهم.

هر از گاهی که اینجور دلم میگیره حال غریبی دارم.نمیفهمم شیکا کنم؟بالاخره دل درده دیگه...

به چن تا از دوستام اس دادم اما گویی همشون مشغول کاری بودن.ناراحت نشدم خوب طبیعیه

یه وقتایی خودمم ج چن تا از دوستامو نمیدادم چون واقعن سرم شلوغ بود نمیشد.داداشم که

ایران نبود دلم خیلی براش میتنگه.نشستم مث بچه ها زار زار گریه کردم.اما هیشکی که ناراحت نبود...

ولی دلم میخواد هر موقع که من ناراحتم همه ناراحت باشن.خودخواهیه؟نه؟

حتی اگه خودخواهی هم باشه دلم همینو میخواد ولی چه فایده دیشب هیشکی ج منو نداد.

خواستم قرآن بخونم ولی جایی بودیم که بقرآن دسرسی نداشتیم.

یهو یاد سوره"یوسف: افتادم.یعنی اون لحظه که داداشای حضرت یوسف(ع) انداختنش تو چاه

چه خدای مهربونی بوده که اون کاروانو سر راهش قرار داده تا صداشو بشنون و نجانتش بدن.

پس میشه نتیجه گرفت هیشکی اگه صدای ادمو نشنوه حتی اگه نزدیک ترین دوستتم سرش شلوغ بود

غصه نخوری آخه یه خدایی هس اون بالاها که فقط کافیه از دلت صداش کنی مطمين باش حتی اگه

سرشم خیلی شلوغ باشه بازم ج تو میده.

ولی ...

ولی....

ولی...

هیچی مهم نبود.

ولادت امام رضا (ع) رو به همه تبریک میگم.

_ تعجب کردم که تو امانت خیانت کرد آخرشم بروی مبارک نیورد.

_ میگن که این هفته باید بریم اصفهان...باید خوشحال باشم؟اونم تو این هیرو و یری؟

_ کاش میشد برگشت به عقب.ولی حیف که خیلی چیزا از دس رفت.

_ انقد حرفش...که نه احساسش خنده دار بود حتی نکردم جوابش رو بدم.ولی احساس کردم

از سکوتم سوء استفاده کرد.یعنی یه جورایی احساس خودش رو بمن انتقال داد.اما من هیچ

نظری راجع ب هیشکی ندارم.

_ روانشناسی رنگهارو  سند کردم هیشکی نتونست ج بده جز یه نفر که خداوکیلی خیلی

دوسش دارم خیلی باحاله و شیطون اما من فعلن باش قهرم به یکی دیگه هم گفتم بم گف

تو بالاتر از همه رنگهایی.با اینکه میدونستم داره اراجیف میگه اما چقد بخودم بالیدم.

_ وای خدا تولد حسینه نمیدونم چیکار کنم؟خفه کردن مارو با این تولدشون...

_ احساس میکنم اشتباهی انجام دادم که آماده هر نوع تمبیهی از جانب خدا هستم.

_خوشحالم که وبلاگم تاثیر گذاره واسه خیلی ها تا این حد که بش وابسته شدن

ولی چقد تلخه که میان دس نوشته هامو میخونن باش به آرامش میرسن اما یه نظر ساده برام

نمیذارن.بی خی مهم نی...


          __ دلمان که میگیرد تاوان لحظه هاییست که دل میبندیم...


       موفق باشید و موید لحظه هاتون سرشار از آرامش


|+| نوشته شده توسط زینب در شنبه شانزدهم مهر 1390  |
 سی ام شهریورسال58
خوابیدی بدون لالایی و قصه

بگیر آسوده بخواب بی دردوغصه

دیگه کابوس زمستون نمیبینی

توی خواب گلای حسرت نمی چینی

دیگه خورشید چهرتو نمیسوزونه

جای سیلی های باد روش نمیمونه

دیگه بیدار نمیشی با نگرونی

یاباتردید که بری یا که بمونی

شاید زندگی اون جشنی نباشه که همیشه فکرشو میکردی ولی حالا که بش دعوت شدی سعی

 کن زیبا برقصی...

دایجون خوبم.!

تولدت مبارک...هرچند نیسی و ما جای جشن تولد۳۲ سالگیت عزای ۳سالگیتو گرفتیم...

اما اینو بدون که جای هیچکس رو هیچ کس دیگه ای نمیتونه پر کنه...

دلم برات تنگ شده...توی شهریور تولدی زیاد بودن...ولی اونی که نبود تو بودی...

شرمندم دایی حتی وقت نکردم برم سر خاکت تورو تو آغوشم بگیرم و بگم:عزیزم تولدت مبارک

چی بگم؟ازکجاها برات بگم دایی دلم خیلی میخوادت...خیلی دلم هواتو کرده...خیلی بیشتر

از اونچه که فکرشو کنی...عکساتو دونه دونه ورق زدم ولی هیچی از دردم کم نکرد حتی اضافه

 هم کرد...

کاش میشد من از این دایره پرواز کنم.مث آن شبنم یخ بسته ی گلهای سپید درتوتبخیر شوم...

ــ سی شهریور تولد ثریا خانم آقای حجتی...حامد...دخترعمه و دایجون بوده  فقط اس دادم.

ــ ۱۳ تولد موبینا جون و۲۰ تولد داداش گلم که مث همیشه از کادویی که براش گرفته بودم

خوشش اومده  بود.

ــ کاش توی زندگی این فرصتو داشتیم که یه بار تجربه کسب کنیم و یه بار دیگه تجربه هامونو

 بکار ببریم.

ــ توبهشت تنهاموندن خوشبختی نیس توی کویر با کسی بمونی خوشبختی نیس...

خوشبختی هیچی نیس که ما دمبالش بگردیم جز اینکه خودمونو باور کنیم...همین

ــ راه های زیادی برای اعتماد بنفس وجود داره تعجب میکنم چرا بیراهه رف.

ــ نمیدونم چرا کم حوصله شدم ولی یه کتاب خریدم انقده با حاله دلم میخاد همتون بخونید.

                                                 

|+| نوشته شده توسط زینب در جمعه یکم مهر 1390  |
 بخشش یا انتقام ؟

 



آخرین باری که کسی کاری در حقتان انجام داد که اصلاً دوست نداشتید کی بود؟

اصلاً خوشایند نبود، نه؟

شاید آن فرد چیزی درموردتان گفت که درست نبود و الان اعتبار شما را پیش

رئیستان از بین برده است. یا شاید کسانی که تصور می‌کردید دوستتان هستند،

دیگر مثل قبل دوستانه رفتار نمی‌کنند. و دلیل آن این است که کسی چیزی درمورد

شما پیش آنها گفته است. چیزی که اصلاً درست نبوده و حقیقت نداشته است.

انتقام یا بخشش؟

اما ممکن است چیزی که درمورد شما گفته‌اند درست هم باشد. شما فکر

می‌کردید که آن یک راز است. و هیچ دلیلی نداشته است که کسی درمورد آن راز

شما چیزی بفهمد. موضوع مربوط به گذشته بوده است. اما یک نفر پی به آن

موضوع برده و فهمیده که چه اتفاقی برای شما افتاده است. و حالا این داستان

فاش شده است. همه از آن باخبر شده‌اند. و مطمئن هستید که خیلی از

دوستانتان را از دست خواهید داد.


وقتی اتفاقی مثل این می‌افتد، واقعاً دردآور است، نیست؟

احتمال اینکه حسابی عصبانیتان کند هم زیاد است.

و در چنین زمان‌هایی—در وسط عصبانیتتان—احساس می‌کنید باید به آن فرد که آن داستان را برملا

کرده است، ضربه بزنید. احساس می‌کنید شما هم باید حرفی درست به همان اندازه بد بزنید یا حتی

بدتر از آن. دوست دارید به کسی که به شما صدمه زده است، صدمه بزنید. دوست دارید برای کار بدی

که در حقتان شده است، انتقام بگیرید.


آیا این همان احساسی نیست که در این لحظه تجربه می‌کنید؟

خوب با این احساس آشنا هستید.

احساس مورد خیانت قرار گرفتن از طرف کسی که به او اعتماد کرده بودید. شما به

او چیزی گفته بودید—اطلاعاتی به او داده بودید که دوست داشتید محرمانه باقی

بماند. ممکن است واقعاً یک راز نبوده باشد اما هیچ دلیلی هم نداشته است که

آنها آن مطلب را با کس دیگری هم در میان بگذارند. اما اینکار را کرده‌اند. و قبل از

اینکه بفهمید، موضع را به یک نفر دیگر هم گفته است.


بعد یکدفعه می‌بینید که دچار مشکل شده‌اید، بی هیچ دلیلی!

یا چیزی را از دست داده‌اید که داشتنش حق شما بوده است.

انتقام یا بخشش؟

احساس می‌کنید به شما خیانت شده است!

احساس می‌کنید چیزی از شما دزدیده شده است!

احساس می‌کنید صدمه دیده‌اید!

و در چنین لحظاتی، خیلی طبیعی است که بخواهید شما هم به آن فرد ضربه

بزنید. این طبیعی‌ترین احساسی است که ممکن است داشته باشید. می‌خواهید

کاری بکنید که آن فرد هم همان احساس شما را تجربه کند.


این یک حس کاملاً طبیعی است. هر روز، در سرتاسر جهان اتفاق می‌افتد.

این احساس واقعاً طبیعی است.

اما آیا می‌دانید که خداوند در کتب آسمانی درمورد چنین لحظاتی حرف زده است؟

او می‌گوید، "به دنبال انتقام نباشید. ببخشید."

و حالا موضوعی پیش می‌آید که اصلاً آسان نیست.

برای بیشتر ما، بخشیدن دیگران چندان ساده نیست. خیلی سخت که در چشمان

آن فرد نگاه کنیم—کسی که ضربه بدی به شما زده است یا کسی که چیزی بسیار

باارزش را از شما دزدیده است—و به او بگوییم، "اشکالی ندارد، می‌بخشمت."


حتی اگر آن فرد از شما عذرخواهی کند، و حتی اگر از ته دل بگوید، "برای کاری که کردم واقعاً متاسفم.

واقعاً اشتباه کردم." حتی وقتی این اتفاق می‌افتد، باز هم بخشیدن آسان نیست.


هست؟

گذشتن از آن عصبانیت آسان نیست.

گذشتن از آن احساس بدی که آن فرد در شما ایجاد کرده آسان نیست.

حتی ممکن است از آن فرد متنفر شوید. و گذشتن از آن آسان نیست.

آیا می‌توانید تصور کنید که 15 سال در زندان ماندن برای جرمی که مرتکب نشده‌اید

یعنی چه؟ و بعد تصور کنید که در آخرهای گذشت آن 15 سال، آزادتان می‌کنند

چون یک نفر تحقیق و بررسی کرده است و حقیقت را کشف کرده که شما تمام این

مدت راست می‌گفتید. که بی‌گناه بودید و آن جرم را مرتکب نشده بودید. کس دیگری مقصر آن ماجرا

بوده است. و حالا که آن فرد بالاخره اعتراف کرده است، بخشش یا انتقام؟


آیا می‌توانید حس زمانی که از در زندان بیرون می‌آیید را درک کنید؟ اینکه ازاد شوید

واقعاً عالی است، نیست؟ اما چه حسی درمورد آن فرد که باعث شد 15 سال از

زندگیتان را در زندان بگذرانید خواهید داشت؟


این یک داستان واقعی است، چند وقت پیش آن را شنیدم. واقعاً اتفاق افتاده بود.

اما مسئله جالب این بود که مردی که تمام آن مدت در زندان مانده بود حتی عصبانی هم نبود. فقط از اینکه آزاد شده بود احساس خوشحالی می‌کرد. آن مرد گناهکار را هم بخشید.


بخشش!

برای بیشتر ما آسان نیست. اما همه باید هرازگاهی بخشش داشته باشیم. و همه ما بخاطر خودمان

نیازمند بخشش هستیم.


به کارهایی فکر کنید که درحق دیگران کرده‌اید.

به چیزهایی فکر کنید درمورد دیگران گفته‌اید.

ممکن است کار خیلی بدی انجام نداده باشید. شاید آن چیزهایی که گفته‌اید

خیلی بد نباشد. اما مطمئنم در زمانی در طول زندگیتان حرفی زده‌اید که کسی را

رنجانده است. ممکن است یکی از اعضای خانواده‌تان بوده باشد.


آیا این اذیتتان کرده است؟

حتی ممکن است عذرخواهی هم کرده باشید اما خواهر یا برادراتان یا شاید مادر یا

پدرتان، همان کسیکه از شما رنجیده است، هنوز از شما کینه به دل گرفته است.

دوست داشتید بخشیده می‌شدید، اما این اتفاق نیفتاد.

قبول آن سخت است، نیست؟

همه ما دوست دارید مورد بخشش قرار گیریم.

خیلی کارها دربرابر خدا انجام داده‌ایم. خیلی کارهای واقعاً جدی. مثل دور شدن از او بی هیچ دلیلی،

فقط بخاطر اینکه ما بنده‌های خودخواهی هستیم و دوست داریم حرف، حرفِ خودمان باشد.


همه ما کارهایی کرده‌ایم که می‌دانستیم اشتباه بوده است. کارهایی که می‌دانستیم مورد پسند خداوند نبوده است.

اما آیا می‌دانید خدا درمورد می‌گوید؟

او می‌گوید، "من شما را خواهم بخشید. تنها کاری که باید بکنید این است که به

سمت من بیایید و از من بخواهید که شما را ببخشم."

همچنین می‌گوید، "من شما را خواهم بخشید، مهم نیست که چه کاری کرده

باشید."


می‌توانید تصور کنید یکی از دوستانتان چنین چیزی بگوید؟

احتمالاً نه.

اما این دقیقاً حرفی است که خداوند می‌گوید.

این نوع بخشش می‌تواند شامل حال شما هم بشود.


ببخشید تا بخشیده شوید.


_ دیروز عقد آتاجون دخترخالم بود با حسن آقای گل از دوستای وبلاگی خیلی خوش گذشت.

وای چقداین شازده دوماد مهربون بود.براشون ازته دل آرزوی خوشبختی دارم و امیدوارم سالهای

سال باهم جاده ی موفقیت رو تا انتها طی کنن.چقده این آتنای من ناز شده بود...وای خدا

_ چهارشنبه امتحان داشتم خیلی راحت بود ولی از اونجایی که کمبود وقت داشتم حتی یه مرور

کوشولو هم نکردم درنتیجه سرجلسه بغضم گرفته بود بسکه به مخم فشار اوردم اما چیزی یادم نیومد.

_ روزای سختیه مراسم تولد داداش...تازه خالجونم شدم...باید یه چیز شیک بگیرم.ولی احساس

میکنم وضعیت اقتصادی مناسبی ندارم. نمیدونم چیکار کنم.اوضاع آشفته ای دارم.

_ انقد اصرار کرد نفهمید نگفتن من دلیل بر لج کردن نبود و چون خجالتم میومد بش نگفتم.تازه قهرم

شده...به درک...

_ سرم خیلی شلوغه دل مشغولی هام زیاد شده احساس میکنم استرس دارم فقط دیروز تو جشن

آتنا یخده حال و هوام عوض شده بود وگرنه دارم دیوونه میشم و بروی خودم نمیارم.

_ فریده هم از شیراز اومده اینجا وقت ندارم حتی دومین پای حرفاش بشینم.

فعلن...

 

|+| نوشته شده توسط زینب در شنبه بیست و ششم شهریور 1390  |
 سکوت سرشار از نگفته هاست
سکوتم از رضایت نیس    دلم اهل شکایت نیس

هزار شاکی خودش داره    خودش گیرو گرفتاره

همون بهتر که ساکت باشه این دل  جدا از این ضوابط باشه این دل...

چه بارون عجیبی بود توی تابستون...چقد دلم برا همچین بارونی تنگیده بود.

بقول سهراب چترهارو شستم و رفتم زیر بارون دونه های درشت بارون بهصورتم سیلی

 میزد...چقد خیس احساس شده بودم .بوی طراوت منو یاد شالیزار های مزرعه ی بابابزرگ

 انداخت.هی یادش بخیر منو هم بازیهام توی محصولات چه غلطی میخوردیم تو اون بارون

همه چی خیس شده بود و اعصابی واسه بابابزرگ بجا نذاشته بود چه روز عجیبی بود و چه

 بارون غیرمنتظره ای ...رفتم مغازه چادرمو گذاشتم جایی تا خشک شه هنوز چن مین

ننشسته بودم که تلفنمون زنگید ج دادم دیدم آقای ایکس بوده.انقد اعصابش خرد بوده که حتی

 سلام احوالم نکرد بعد چن تا آمار خواستو بش دادم و گف یه سری جنس قراره فردا برسه وای

 اعصابم از جنس ردیف کردن بهم میخوره.سر آخرم که اومد قط کنه یه حرفی زد خیلی حالم ازش

 بهم خورد اولش فک کردم داره شوخی می کنه لی وقتی با اون وقاحت به حرفاش ادامه داد

 فهمیدم خیلی جدیه هیچی نگفتم .گفتم شاید دلش از خانمش یا چه میدونم جای دیگه

 پره ترجیح دادم سکوت کنم.سکوت کردم  نه که فک کنید بلد نبودم.بلدم ولی شخصیت دارم

 برا خودم تازه بقول داداش اگه من جواب بی حرمتی رو با بی حرمتی بدم پس ازاونم کمترم.

قط کردیم کلی به اراجیفاش فک کردم...خواستم به داداش بگم این شکل حرف زدنش دلخورم کرد

 ولی دوس نداشتم اعصاب داداشمو بهم بریزم.ریختم تو خودم انقد تو خودم شکستم گفتم وقتی

 بیاد مغازه حتمی باحرفاش ثابت میکنه اشتباه کرد اما وقتی دیدم گستاخ تره میدونیدبه چه

 نتیجه ای رسیدم؟اینکه اون سکوت منو نذاشت بحساب شخصیتم  شاید باخودش فک کرده

من ترسیدم یابلد نیستم از حق خودم دفاع کنم.

ــ بی خیال آدمایی که از رو عصبانیت حرف میزنن و غرورشون انقد براشون با ارزشه که دل یکی

 دیگه رو راحت میذارن زیر پاشون...

_ عابرمو آقا دزده گرف حسابمم خالی کرد رفتم پیش رئیس بانک گف یارو یه هکرباز بوده که

 پسووردت رو باز کرد.چه دزد پر رویی  چن باری باموبایلم چک کردم دیدم 1000ریال هردفه کم

میشه پر رو فک کرد من نفهمیدم . گذاشتم به حساب صدقه هایی که دیرمیشد یا ازیادم میرف.

_ انقد فشار اقتصادی تو این هفته بهم اومده مخصوصن از طرف آموزشگاه ولی خیلی سعی

 کردم به روحم نفو نکنه.

_ همیشه سکوت نشون رضایت نیس.

_ بنظرمن بعضی حرفا احتیاج به گفتن نی بعضی حرفاروباید  درک کرد.

_ امروز افطاری مراسم یادبود داریم برا دایجون. شهریور کلی تولدی داریم تازه به مهرم که

نزدیک میشیم مغازه شلوغ تر میشه وماهنوز فروشنده نگرفتیم از طرفی کلاسم تموم شده

 نیس تازه 17 باس برم شیراز آخه عروسی فریده س 19 امتحان تکمیلی 20 تولد داداش

 کلافه شدم دارم کم میارم.

ــ باران باش و ببار و نپرس کاسه هاي خالي از آن کيست

                                                                 کوروش کبیر

|+| نوشته شده توسط زینب در جمعه چهارم شهریور 1390  |
 شب قدر...
قرآن به جز از مدح علی آیه ندارد

ایمان به جز از حب علی پایه ندارد

گفتم بروم سایه ی لطفش بنشینم

گفتا که علی نور بودو سایه ندارد

لیالی قدر در سال سه بار میاد تا فرصتی بشه که ماگناهامونو یخده کمتر کنیم.

امیدوارم هممون از این فرصتا استفاده کنیم و برای شفای همه ی بیمارایی که

دلشون برا خانوادشون تنگیده دستامونو به آسمون دراز کنیم.

دستامونو بگیریم روبه آسمون برای یه بارم که شده نه از زبون بلکه از ت دلمون

بگیم:"خداجون!خدای بزرگ و مهربون انقدبه من توان بده که بتونم دست کسیو

بگیرم و انقد ذلیلم نکن که کسی دست منو بگیره"

یارب به امیدت...

دعا کنیم هیچ آدم بدی رو زمین نباشه.دعا کنیم روزگارمون اگه بروفق مراد نشد

لا اقل برخلاف مراد نگذره.

بقول شاعر:

بشینیم دعا کنیم برا اونایی که بی کسن

اگه دردو دل کنن به آرزوشون میرسن

دعای جوشن کبیر دعای فوق العاده قشنگیه من کم کاری میکنم شاید دوشب یه بار بخونم

ولی اسمای خدارو خیلی قشنگ توصیف میکنه.

خداجون باتموم وجودمون گناه میکنیم و توی تکرارشم اصرار.امانه تنها نعمتت رو از مانمیگیری

 حتی گناه مونو هم فاش نکردی...اگه اطاعتت کنیم چه شود؟؟؟

ــ می بخور ممبر بسوزان مردم آزاری مکن

ــ تو دعاهاتون مارو فراموش نکنید.منم براهمتون دعامیکنم بشرطی که قبول کنه خدا.

ــ الهام جون فرداشب افطار دعوتمون کرد تازه قراره بعد افطارم بریم مسجد محدثین که تا

سحر همونجا باشیم.ولی چه فایده بیچاره داداش نیس.

ــ گندش بزنن این سیستم بلاگفارو که انقد رو اعصاب ما با کفش میخی پیاده روی نکنه

به دوست خوبم آقا اسماعیل باید بگم شرمندم که نمیشه نظر داد اون کدی که برای کامنت

 گذاشتنه ظاهر نمیشه تا من کامنت بذارم.ولی خب چرا؟امتحان تکمیلی سخت بود یعنی؟

ایشالا که نمره ۱۰۰ رو میگیری.من ۱۹شهریور دارم.برام دعا کن.

شقایق...حسین آقا...زهره...آقا اسماعیل...دوست...ملیکاومیلاد.و...شرمنده ی همتون

 آخه بلاگفا مشکل داره نمیشه کامنت گذاشت.پوزش ولی خب دلیل نمیشه که یادتون

نباشم.مخصوصن استاد خوب و گرانقدر آقای حسین نژادبا راهنمایی های ارزشمندشون

...همشهری بابلی آقا امیدکه گویا چن روزی غیبشون زده...نفس...شاعرشب و...همیشه

 و همه جا یادتون هستم و براتون آرزوی موفقیت توی تک تک لحظه های زندگی رو دارم.

ــ تنها راهي که به شکست مي انجامد، تلاش نکردن است .

                   کوروش کبیر

|+| نوشته شده توسط زینب در یکشنبه سی ام مرداد 1390  |
 دوراهی...
خیلی از ماها خیلی جا ها تو زندگی گیر کردیم که بعدش گفتیم ای کاش این راهو نمیرفتیم

یه دوراهی خیلی عجیب که بدتر از هر صعب العبوری تو جاده های ناهموار زندگی قرار میگیره

که بنظر من از چن تا ۸ راهیی هم بدتره.البته همیشه آدم اونجوری که میخواد پیش نمیره

زندگی همه ی قسمتاش یه اتفاق غیر منتظره بوده.باید آماده هرچیزی بود.نه خیلی تو ایستگاه

نا امیدی استوپ بزنیم نه خیلی هم رفیق شادی ها باشیم.

بدترین دوراهی که میشه از یه آدم پرسید بنظرمن همون لحظه ی بدو تولده.وقتی که نوزاد میاد

)توی دنیا همون لحظه ی اول هی گریه میکنه.آخی نازی الهی فداش بشم(شخص خاصی نبود

انقد گریه میکنه که دل آدم ریش میشه.از چن نفر پرسیدم گفتن که دلیل گریه ی نوزاد اینه

که چون از بطن مادرش جدا شده چن تایی هم گفتن چون دنیا رو دوس نداره اونجور زار میزنه

چقدخوبه ما آدما وقتی توی دوراهی یا چن راهی قرار گرفتیم قبل اینکه تصمیم بگیریم فک کنیم

آدمایی دچار بحران یا مشکل عمیقی میشن که تو دوراهی های زندگی خوب فکرنکردن یا

اصلن فکر نکردن. همیشه میگف انقد براهت ادامه بده که هیچوقت به دوراهی

 برنخوری که بخوای کدومش رو انتخاب کنی...

پیچیده بود وقتی نیگا کردم دیدم دوروبرم خالی از راه شده.انقد همواره که احساس میکنم

زندگیم بوی پوچی گرفته...دوس دارم زار بزنم ذجه بزنم و های های مث ابر بهار گریه کنم.

چقد دلم برا یکی تنگیده...همیشه تو سختی ها میگم یه روز خوب میاد ولی خدا که

سرش واسه ما خلوت نمیشه دختر .با همینم راضیم خداغر زدنای مارو بدل نگیر

سر آخر باید خدمت دوستای وبلاگیم زهره خانم و آدم مریخی بگم اصلن آدرسی از خودتون

بجانذاشتید تامن بهتون سربزنم.به "دوست"هم سرزدم که گویا وبلاگش رو حذفیده بود.

بعد به داداش حسین زمانی و زینب جونم سر زدم اما کدی که برای کامنت گذاشتن بوده ظاهر

نشده.خلاصه اگه بی ادبی شده بابزرگیتون ببخشید دوستای خوبم.همتونو دوس دارم...

ــ بنظر من آدم بین کوه و جنگلای سردو تاریک گیر کنه اما دوراهی پشت سرنذاره

ــ از راهی که انتخاب کردم احساس میکنم دوراهی رو اشتب رفتم.کاش بیش از اینا میفکریدم

ــ کم کمش ۵۰باردارم بش میگم خوش ندارم کارای مغازه برخلاف میل من بگذره.آخرش دعوامون شد

ــ انقد اصرار کرد که آخرش منو هم شرمنده ی خودش کرد هم شرمنده دلم.کاش میشد گف

ولی همه حرفا که گفتنی نیس بعضی حرفارو باید حسش کرد...

ــ باداداش رفتیم شهربازی انگده خوش گذشت تازه یه پوستر کوروش کبیرم گرفتم چسبوندم

 به گوشه اتاقم.

ــ دستاني که کمک مي کنند پاکتر از دستهايي هستند که رو به آسمان دعا مي کنند

                                 کوروش کبیر

 

|+| نوشته شده توسط زینب در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390  |
 "خواب يا رويا ی صادقه"

 

خواب يک نوع مرگ موقته که در تعريف ميشه گف حالتي همراه با آرامش که برا اثر از

کار موندن حواس ظاهر تو انسان يا حتي حيوون بوجود مياد.خواب ها سه دسته ان:

يکي خوابهايي که براثر کاراي روز مره يعني آدم بسکه فک ميکنه به کارش‌ مياد سراغش.

بعدم خوابهايي که پوچ و درهمه و زمينه ي خاصي نداره.که احتمالن بر اساس فشار زياد

سراغ آدم مياد.سومي هم خواب يا همون روياي صادقه هست که عواملي رو توي خواب

 به آدم گوشزد ميکنه که تو آينده قراره بيفته. مورد بحث  همين آخريه...

نميدونم تا حالا براتون اتفاقي افتاده توي خواب که اثرش رو توي آينده ببينيد يانه.

خوابگذاراي قديم بر اساس ستاره و اين جور چيزا آينده ي کشور رو براي پادشاه توجيح

ميکردن يعني بيشتر بر اساس تجربيات خودشون گويا تصميم ميگرفتن بنظر من علم خاصي

 نداشتن.البته بنظر خودم چون اراجيف زياد ميگفتن تصور کنيد حالتي که توي يه هفته يا

 حالا دوهفته بعد قراره اتفاق خوبي براتون رخ بده.مطلقن توي خواب خدا يه جورايي بما

 هشدار ميده يا بهتر بگم اطلاع ميده .الان خودم يه مثال ميزنم تا بهتر مطلبم رورسونده باشم.

مثلن قبل از فوت دايجونم خالجون ي خوابي  ديد که اگه خيلي خلاصه بخوام بگم يه مار دستشو

گاز گرفته وتا حدي که انگشتش رو جدا ميکنه.بعد توي تعبير خواب که رجوع کنيم مي بينيم

مار تعبيرش يه دشمني پنهانيه.اگه ماره فقط گازش ميگرف يعني اينکه دشمني بشون نزديکه

 يا اتفاق بدي قراره بيفته. ولي اينکه گاز گرفت و کند اين يعني يکي از عزيزانش ازش جدا

 ميشه.يا خواب آتنا هم که دقيق تر بود.آتنا(دخترخالم)خواب ديد که با محمد(پسرداييم)

دعوامون ميشه و کار ميکشه به بحث و جدل تا جايي که دندون محمد خون مياد و يکي از

 دندوناش از جاش کنده ميشه. الان دندون توي تعبير خواب خودش فلسفه داره دندوناي بالا

 اگه جدا بشه يعني خانواده آدم جدا ميشن...دندوناي عقب...بپايين...کناري...هرکدوم يه تعبير

 خاصي داره .هممون خوابهاي پريشون ديديم ههمون بهم ميزنگيديم اين چه خوابي بود؟

خواب منم که وحشت ناک تر از خواب آتنا دفيقن همون صبحي که دايجونم برا هميشه از

 پيش ما رفت.اينهمه خواب اينهمه گوشزد خدا ولي کي فکرشو ميکرد....اونم کي؟دايجون؟؟؟

باورش سخت و غم انگيز بوده حالا که رفت بيشتر ميفهميم اون خوابا خواب نبود حقيقته

 آينده بود.که ما هيشکدوم حتي به ذهنمون خطور نميکرد همچين اتفاقي قراره بيفته.

ازبحث خارج شديم.بگذريم...

اين مثال هارو نزدم که داغ دلم تازه تر شه.اينارو گفتم تا باور کنيد يه سري خوابها يي وجود

 دارن که آدم رو از آينده مطلع کنن حالا بسته به نوع خوب بودن يا بد بودنش داره که آرزو

 دارم همتون خواباي خوب ببينيد.

نصف شبي مث خر مگس معرکه  ميزنگه مزاحم خوابم ميشه ميگم چرا نميکپي؟_

ميگه ميترسم بخوابم و خواباي بد ببينم. خره ديگه نميفهمه آينده رو نميشه دس زد

 بارها و بارها دارم بش ميگم خواب فقط بهت اطلاع ميده .

خواب نمي بينيم که بتونيم آينده رو دس بزنيم يا توي سرنوشت دستي ببريم.ــ

_ با سريال هاي ماه رمضون به اين نتيجه رسيدم که يه روح ميتونه با اراده خودش بياد

 تو خواب آدم.

ــ هيچوقت دوس ندارم کسي با من و من با کسي مقايسه شم.بنظر من آدما متعلق به خودشونن.

ــ احساس ميکنم وقتم خيلي کمه و بازم به اون نتيجه ميرسم که چقد زود دير ميشه.

ــ آفتاب به گياهي حرارت مي دهد که سر از خاک بيرون آورده باشد !

                                                                کوروش کبير

|+| نوشته شده توسط زینب در جمعه بیست و یکم مرداد 1390  |
 ماه رمضون
الهی و ربی من لی غیرک...

خدایا من غیر از تو کسی رو ندارم!

امیدوارم نماز روزه های همتون قبول باشه دوستای گلم.

ماه رمضون امسال خیلی پرشکوه تر از سالهای دیگه بر گذار میشه و من از این بابت روزی

 هزار بار خدارو شکر میکنم که زیاد تشنم نمیشه.

با وزن کمی که دارم نیس که لاغر مردنی هستم کلی حرف خانواده سرم بود که روزه نگیرم

خداییش خودمم فکرشو نمیکردم کم نیارم.

اولش گفتم چن روز امتحانی بگیرم بعد اگه تونستم ادامه میدم.

ولی خدا خودش خوب خداییه.با اینکه هم مغازم هم کلاس میرم و تو این گرما ...

حالا نمیخام سر خدا منت بذارم اتفاقن میگم که اصلن سخت نبود و اونجور که توی ذهن من بود

تشنگی سراغ من نیومد.الانم که اخبار گف این هفته هوا داره خنک میشه...

میخوام اینو بگم دم خدا گرم اینهمه لطف اینهمه محبت اونوقت همه سر کوچه و بازار

۴تا فحش نثار اینو اون میکنن بعدش میگن چه مسخره بازی که تو این روزای به این بلندی

 دهن مون رو ببندیم.

نمیدونم چی بگم ولی خداییش ماه رمضون با حالیه.میشه بعد افطار بریم این ور اون ور

بعد اینکه روزا فرصت بیشتری داریم برای کارای شخصی مون.

حالا ما که هیچ.بیچاره اونایی که زمینای کشاورزی تو آفتاب و اون گرما در حال کارن

روزشون ثواب دارتر از روزه های امثال منو شماست.

بریم خدارو شکر کنیم که لا اقل تو آفتاب و گرما کارمون نیس که هلاک شیم.

ــ براي همه دعاکن بخصوص براي کساني که درحقشان بدي کردي.

ــ دلم برای داداشم تنگ شد.کاش میشد دفترش همینجا بود و انقد نمیرف تهران.

ــ یه مانتو خریدم انگده خوشتله

ــ افراد موفق کارهاي متفاوت انجام نمي دهند، بلکه کارها را بگونه اي متفاوت انجام مي دهند.

کوروش کبیر...

ببخشید که چن مین میاین اینجا بهتون بد میگذره...بابزرگیتون ببخشید.

دوستون دارم!دعا هم یادتون نره.

یاعلی...

|+| نوشته شده توسط زینب در جمعه چهاردهم مرداد 1390  |
 دروغ...
شاید تنها چیزی باشه که تو زندگیم ازش متنفرم و اگه  قرار باشه دروغ بگم ترجیح میدم

اصلن نگم تا اینکه بگم و بخواد دروغ باشه....

دروغ!

یه خصلت توی ذات آدماس که بیشتر جمبه ی منفی داره.حالا هر از گاهی مصلحتی هست

میگن یه دروغ مصلحتی به از صدتا دروغ زندگی خراب کنه.

دروغ میتونه چن جمبه داشته باشه.یه جا یارو برا حفظ منافع شخصی خودش دروغ میگه

یه سری جاها که آقایون محترم میرن خواستگاری مجبورن روغ دمبل سر هم کنن که در

اصطلاح بش میگن"خالی"

بعضی ها مث فلانی عادت دارن که دروغ بگن.چپ میرن راس میرن دروغ میبافن.

منظوری ندارن ها .از سر عادت میبافن...بعضی ها که دروغ میگن تا اون چیزی که هستن نشون

داده نشن...همین آخری مورد بحثه البته همشون اکشال داره به نوعی بیشتر از

لحاظ شخصیتی دروغ گفتن یه خصلت دور از انسانیت.

بنظرمن دروغ با خیانت شبیه همن.

مثلن دوستی توی همین پسر و دخترای امروزی.یارو ۸سال باش بوده بعد میفهمه طرف اصلن

 نامزد(چه مرد یازن) داشته.این یعنی چی؟یعنی هم خیانت کرد و هم دروغ گفت.

حالا یه سوال؟

چون دروغ گفته خیانت کرد؟یا چون خیانت کرد دروغ گفت؟

ازاز اونجایی که قبلن نامزد اختیار کرده به نامزد اصلی خیانت کردو به اونیکه تفریحی باش بوده

دروغ گفته...پس هم خیانت کرد هم دروغ.

چیه؟ پیچیده بود؟خی چیکا کنم؟خودمم نفهمیدم چی شد.

ــ حرمت سکوت یا حرف نگفته خیلی بالاتر از یه دروغ شاید خیلی معمولی باشه.

ــ خصلتای بد شاید داشته باشم اما دروغ رو خیلی سعی کردم نداشته باشم.

ــ اینم از جشن ناهید.فاطمه و مهدیه خانم برا همشون آروزی خوشبختی دارم.

ــ فریده همین که تاریخ عروسیش مشخص شد زنگید بمن گف بعد ماه رمضون آماده باشم.

خدا وکیلی عجب دوستای با مرامی دارم.

ــ از ما که دیگه گذشت امیدوارم همه با عشقشون خوش باشن و باهم به نقطه های خوب

زندگی برسن.مخصوصن فریده جون و داش حامد گل...

ــ میزنگه بمن تا از نظر منو بدونه راجع ب کشور مورد علاقش ک به کدوم شهر سفر کنم بهتره؟

چیزی جز بخف تقدیمش نکردم.

ــ چقد دلم برا داداشم تنگیده بود.همش یه هفته ندیدمش...وای خدا الهی فداش بشم

من چقد دوسش دارم چقد دلم میخواس صورت ماهشو ببوسم ولی خلاجت میکشم

جشن ناهیدم تموم شدخیلی خوش گذشت.

ــ متنفرم از دوستی با دختر همبازی هام که اینهمه توش دروغ بود و ریا حرف اولو میزد.

حتی فکرشم نمیکردم...به مخم یه کوشولو خطور نمیکرد دورو بر منی که طلاهای نابی

بسر میبرن یه بدل پیدا شه و این شکلی ....نمیدونم چی بگم؟خودش میدونه کیه.

من حاضر نیسم اسمشو بیارم چون نمیخوام آبروش بره اما امیدوارم اینو بخونه تا بدونه

چقد پستیش بمن ثابت شده...متاسفم برات.ازته دلم باهمه ی وجود...

بگم خاک تو سر من؟یا اون؟

ــ راستی حلول ماه مبارک رمضان رو بهمه شما دوستای وبلاگی گلم تبریک میگم .

ماه رمضون با حاله.نه؟کیف داره وای خدا ختم رو شروع نکردم.

براهمتون دعا میکنم تا شماهم منو دعا کنید...پیشاپیش عبادات همگی قبول

                                                            

|+| نوشته شده توسط زینب در یکشنبه نهم مرداد 1390  |
 عجیب ترین دانستنی ها
. آیامی دانستیدهر آمریکایی به طور میانگین ۲ کارت اعتباری دارد.

. آیامی دانستیدقلب انسان میتواند خون را ۱۰ متر به بیرون پرتاب کند.

. آیامی دانستیدمتداولترین نام در دنیا محمد است.

. آیامی دانستیدزبان قویترین ماهیچه در بدن است.

. آیامی دانستیدروز تولد شما حداقل با ۹ میلیون نفر دیگر یکی است.

. آیامی دانستیدستاره دریایی مغز ندارد.

. آیامی دانستیدزنان تقریبا ۲ برابر مردان چشمک میزنند.

. آیامی دانستیدشما نمیتوانید با حبس کردن نفستان خودکشی کنید.

. آیامی دانستیدانسانهای راست دست به طور میانگین ۹ سال بیش از چپ دستها عمر میکنند.

. آیامی دانستید لئوناردوداوینچی قیچی را اختراع کرد.

. آیامی دانستیددرآمد مایکل جوردن از کمپانی نایک، بیش از درآمد تمام کارکنان این کمپانی

در کشور مالزی است.

. آیامی دانستیدهیچ کلمه ای در زبان انگلیسی با کلمه month هم قافیه نمیشود.

. آیامی دانستیدمورچه ها بعد از مرگ در اثر سم پاشی به پهلوی راست میافتند.

. آیامی دانستیدهر انسانی در طول زندگیاش به طور میانگین ۸ عنکبوت را در حال خواب میخورد.

. آیامی دانستیدگربه ماهی بیش از ۲۷۰۰۰ عضو چشایی دارد.

. آیامی دانستیدکشتی ملکه الیزابت دوم بابت هر گالون سوختی که میسوزاند فقط

۱.۵ متر حرکت میکند.

. آیامی دانستیدصندلی الکتریکی را یک دندانپزشک اختراع کرد.

. آیامی دانستید که خوک*ها به دلیل فیزیک بدنی قادر به دیدن آسمان نیستند؟

. آیامی دانستیدکه فندک قبل از کبریت اختراع شد؟

. آیامی دانستیدکه سالانه ۴ هزار نفر غیر سیگاری در اثر همنشینی با افراد سیگاری به

 سرطان ریه مبتلا شده و جان می سپرند؟

. آیامی دانستیدکه در زیمبابوه از هر ۵ نفر یکی مبتلا به بیماری ایدز است؟

. آیامی دانستیدکه در سوید سالیانه از ۹ میلیون جمعیتی که دارد فقط ۱۷۰۰ نفر می میرند؟

. آیامی دانستیدایران به سی کشور جهان تسهیلات نظامی صادر می کند؟

. آیامی دانستیدکه تقریبا ۶۵ درصدوزن انسان را اکسیزن تشکیل میدهد؟

. آیامی دانستیدکه هر ۱۳ دقیقه یک کتاب جدید در امریکا منتشر میشود؟

. آیامی دانستیدکه حد متوسط مطالعه کتاب در بین ایرانیان ۳ دقیقه در سال است.

. آیامی دانستیدکه رشد تعداد ماشینها در جهان سه برابر رشد جمعیت انسانهاست.

. آیامی دانستیدکه از جمعیت ۶ میلیاردی جهان ۵/۱ میلیارد نفر از اب اشامیدنی محرومند

و ۶/۱ میلیارد نفر به برق دسترسی ندارند.

. آیامی دانستیدکه سرطان سینه چنانچه در مراحل اولیه باشد حتی با ماموگرافی


نمیتوان پی به وجود ان برد مگر اینکه چند سال از رشد ان گذشته باشد؟ بد نیست


بدانید مصرف لیمو ترش از ابتلا به بیماری سرطان سینه جلوگیری می کند

. آیامی دانستیدکه در ایران سالانه ۲۸ هزار نفر در حوادث رانندگی جان خود را از


دست می دهند. این امار در جهان یک میلیون دویست هزار نفر میباشد که نود در


صد ان مربوط به کشورهای جهان سوم میباشد.

. آیامی دانستیدکه در هر دقیقه نسل یک موجود زنده در جهان منقرض می شود.

. آیامی دانستیدکه مار می تواند تا نیم ساعت بعد از قطع شدن سرش نیش بزند.

. آیامی دانستیدکه بیشتر هواپیماها صندلی شماره ۱۳ را ندارند.

. آیامی دانستیدکه اثر سیب در بیدار نگهداشتن افراددرشب بیشتر از قهوه و کافین است.

. آیامی دانستیدکه ۵۵درصدسوانح هوایی در زمان نشستن هواپیماو۳۰درصد در


هنگام برخاستن هواپیما رخ می دهد.

. آیامی دانستیدکه در تایوان بشقاب های گندمی درست میشودوافراد بعد از خوردن


غذابشقاب هایشان را هم می خورند.

. آیامی دانستیدکه گوش و بینی درتمام طول عمر انسان در حال رشد می باشند و


بزرگتر می شوند.

. آیامی دانستیدکه آب دریا بهترین ماسک زیبایی پوست می باشد.

. آیامی دانستیدکه اولین مردمانی که نخ را کشف کردند وموفق به ریسیدن ان شدند

 ایرانیان بودند.

. آیامی دانستیدکه بزرگترین دریای دنیا دریای مدیترانه است و عمیق ترین نقطه ان به

۴۳۳۰متر میرسد.

. آیامی دانستیدکه فقط پشه ماده نیش می زند و از پروتین خون مکیده شده جهت

تخم گذاری استفاده می کند.

. آیامی دانستیدکه به طور متوسط شما روزی ۵۰۰۰کلمه صحبت میکنید که

۸۰% ان با خودتان است!

. آیامی دانستیدکه هر چشم مگس دارای ۱۰ هزار عدسی است.

. آیامی دانستیدمقاومت موش صحرایی در برابر بیآبی بیشتر از شتر است.

. آیامی دانستیدجمعیت میمونهای هند بالغ بر ۵۰ میلیون است.

. آیامی دانستیدیک نوع وزغ وجود دارد که در بدن خود سم کافی برای کشتن ۲۲۰۰ انسان

در اختیار دارد.

. آیامی دانستید۳۵۰ هزار نوع کفشدوزک در جهان وجود دارد.

. آیامی دانستیدنوشابههای زرد رنگ، زیانبارتر از نوشابه های سیاه رنگ هستند.

. آیامی دانستیدشش چپ، اندکی از شش راست کوچکتر است تا فضای کافی برای قرارگیری

 قلب فراهم آید.

. آیامی دانستیدتعداد سلولهای گیرنده بویایی در سگهای معمولی، یک میلیارد و در

 سگهای شکاری،۴ میلیارد عدد است

. آیامی دانستیدرشد کودک در بهار بیشتر است.

. آیامی دانستیدحس بویایی مورچه با حس بویایی سگ برابری می کند.

. آیامی دانستیددر تمام وجود شما بیش از یک مشت گچ (کلسیم) وجود دارد.

. آیامی دانستیدهر تکه کاغذ را بیش از 9 بار نمی توان تا کرد.

. آیامی دانستیدوقتی عطسه می کنید قلب شما به اندازه یک میلیونیم ثانیه می ایستد.

. آیامی دانستیدتنها غذایی که فاسد نمی شود عسل است.

. آیامی دانستیدحلزون می تواند سه سال بخوابد.

. آیامی دانستیدفیل ها قادر به پریدن نیستند.

. آیامی دانستیدشن خیس از شن خشک سبکتر است.

. آیامی دانستیدتا زمانی که غذا با بزاق مخلوط نشود، مزه اش احساس نمی گردد.

. آیامی دانستیدگاونر کوررنگ است و فقط به حرکت شنلی که گاوباز در جلوی او تکان

می دهد حساس است. دیگر فرقی نمی کند شنل چه رنگی باشد.

. آیامی دانستیدقدرت بینایی جغد هشتاد و دو برابر انشان است.

. آیامی دانستیدفقط قورباغه های نر قورقور می کنند.

. آیامی دانستیدلایه ی اوزون فقط به اندازه دو سکه ی روی هم ضخامت دارد.

. آیامی دانستیدرازی به غیر از الکل کاشف گوگرد هم هست.

. آیامی دانستیدقرنیه ی چشم انسان خون ندارد.

ــ ترجیح میدم تو جهنم بمونم حتی اگه ایستگاه بعدی جهنم باشه...

|+| نوشته شده توسط زینب در جمعه سی و یکم تیر 1390  |
 پدرم اين جوري بود وقتي من :
 

4 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم هر كاري رو مي تونه انجام بده .

5 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم خيلي چيزها رو مي دونه .

6 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم از همة پدرها باهوشتر.

8 ساله كه شدم ، گفتم پدرم همه چيز رو هم نمي دونه.

10 ساله كه شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها كه پدرم بچه بود همه چيز با حالا كاملاً فرق داشت.

12 ساله كه شدم گفتم ! خب طبيعيه ، پدر هيچي در اين مورد نمي دونه ....

 ديگه پيرتر از اونه كه بچگي هاش يادش بياد.

14 ساله كه بودم گفتم : زياد حرف هاي پدرمو تحويل نگيرم اون خيلي اُمله .

16 ساله كه شدم ديدم خيلي نصيحت مي كنه گفتم باز اون گوش مفتي گير اُورده .

18 ساله كه شدم . واي خداي من باز گير داده به رفتار و گفتار و لباس پوشيدنم

همين طور بيخودي به آدم گير مي ده عجب روزگاريه .

21 ساله كه بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأيوس كننده اي از رده خارجه

25 ساله كه شدم ديدم كه بايد ازش بپرسم ، زيرا پدر چيزهاي كمي درباره اين موضوع

مي دونه زياد با اين قضيه سروكار داشته .

30 ساله بودم به خودم گفتم بد نيست از پدر بپرسم نظرش درباره اين موضوع چيه

 هرچي باشه چند تا پيراهن از ما بيشتر پاره كرده و خيلي تجربه داره .

40 ساله كه شدم مونده بودم پدر چطوري از پس اين همه كار بر مياد ؟ چقدر عاقله ،

چقدر تجربه داره .

50 ساله كه شدم حاضر بودم همه چيز رو بدم كه پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه چيز

 حرف بزنم ! اما افسوس كه قدرشو ندونستم خيلي چيزها مي شد ازش ياد گرفت !

عیدهمتون مبارک...

|+| نوشته شده توسط زینب در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390  |
 
 
 
بالا