صبح پنج شمبه یه روز پاییزی بود حسین بابل کار داشت منم دس تنها بودم جنسم اومده بود
با اینکه از دانیال خوشم نمیاد متاسفانه وقتی زنگید نتونستم بش کم محلی کنم.گف لب تاپم
به نت وصل نمیشه بش گفتم پاشو بیامغازه کارت دارم خلاصه مخشوکار گرفتم اومدیه چن تا
آهنگ از محسن یگانه گوش میدادیم که گوشیم زنگ خورد سمیه بود گف میتونی بزنگی شارژم
تموم شد.بد زنگیدم دیدم داره گریه میکنه.هیچوقت این حالتی نبود دخترک عین خودمه کمتر
احساساتش رو بروز میده فک کن چی شد که اینجوری گریه میکرد دلم داش در میومد هی میگم
چته چی شد؟خیلی خلاصه گف زینب بابا تصادف کرد حالش خیلی بده گفتم خاک تو سرم چرا؟
چی شد مگه؟گف دیروز رف بیرون ما شب نگرانش شدیم همه جا زنگیدیم گفتن نه نیومد
دمای صب بود زنگیدیم تموم پاسگاه های آمل ولی خبری از بابا نبود آخرین جایی که زنگیدیم ۱۷
شهریور آمل بود که گفتن یه ناشناس اوردن بیاین شناسایی کنین چقد دلم سوخت اینارو گفت
زنگیدم به حسین کاراشو جفت و جور کنه بیادسریع با دانی کارها رو کد زدم فرستادم انبار
مشتری ها مگه ول کن بودن؟خلاصه تا برم پیشش شد ظهر.بلافاصله ضریب هوشی رو از سمیه
پرسیدم گفت۷.ولی بش دروغ گفتن آخه ضریب هوشی ۷ک گریه کردن نداره.سمیه رو تو آغوشم
گرفتم بش گفتم نگران نباش گریه نکن فقط دعا کن.اونجا یه پیرمرده بود گف نیگا پسر من ضریب
هوشیش ۴ بود ۳بار کاسه سرش عمل شد شکر خدا خودش راه میرفت.همه اینارو به سمیه
نشون دادم ولی اون خیلی ناراحت بود.بش گفتم بشین دعا کن از ته دلت بابارو از خدا بخواه
مطمئن باش برمیگرده...دور از چش سمیه رفتم با دکتر مخصوصش بحرفم نذاشتن.با مردی که
تو قسمت آی سی یوکار میکرد حرفیدم گف این ضریب هوشی باباش ۳مخم سوت کشید
آخه ضریب هوشی ۲.۵در حد مرگه.گف مغزش ۴جاپارگی داره حق ملاقات نداره.بم گف به
دوستت امید نده.تو دلم گفتم پس شماها غلط کردین ضریب هوشی رو این حد بردین بالا
و گفتین۷.خلاصه اون روز خیلی برام سخت بود به بهترین دوستم چی بگم؟اگه امید بدم
که کلن دروغ گفتم اگه نا امیدش کنم که خدا خوشش نمیاد...اعصابم خراب بود.ساعت شد۳
از روی مانیتور بابای سمیه رو نشون دادن اصلن امیدبخش نبود.سمیه فقط گریه میکرد
دلم داشت از جا در میومد...اگه باباش بر نگرده؟؟؟اگه خدای نکرده...
سمیه حتی حال دعاخوندنم نداشت.شب تا صب صب تاشب براش ملک و آل یاسین و دعای
سریع الاجابه رو خوندم...دقیقن دوروز بعد آقای پرستار بم گف به نظرت دوستت راضی به
اهدا عضو میشه؟گفتم چی داره میگی اون انقد اعصابش خرابه میگه کسی که بابارو زده بگیرم
داغونش میکنم.چه برسه به این چیزا.خانوادش با من حرفیدن که سمیه خیلی بی تابی میکنه
میتونی ببری خونتون باش بحرفی باباش فقط قلبش سالمه...گفتم من شرمنده همتونم
آخه این منطقی نیس.چرا به اون دوستش نگفتن؟رفتم کنارسمیه..گفتم چطوری؟گف تازه اول
بدبختی هامه یخده آزارش کردم بعد خندیدانگاری دنیارو بم دادن...هرکاری کردم راضی نشد بیاد
خونمون.زنگیدم حسین اومد کنه شدیم بردیمش یه چیزی خوردیم یعد بش گفتم سمیه جون صب که
رفتی داخل آی سی یو باباچطوربود؟گف برعکس روزای قبل تنش سرد بود گف سرمو کشیدن
گف من بالاسرش دعا گذاشتم اونا گرفتن.گف زینب اینا با من خیلی بدن.اینا یه چی میخوان بگن
خدایا من چه جور بش میگفتم؟احساسم رو گذاشتم کنار یاد حرفای پرستار و زهرا خانم افتادم
همشون بم گفتن زینب یادت باشه هیچ امیدی نیست.چرا امیدی نبود؟؟؟
سریع گفتم سمیه با این چیزایی که میدونی آیا دوس نداری قلب بابا توسینه یکی دیگه بزنه؟؟؟
ناراحت شد ازم رنجید صدتارنگ عوض کرد.خب درست نبود من اینارو بش بگم اون امیدواره قلب
باباش مث ساعت کارمیکرد اونوقت منه احمق رو وادار به کار به این سختی کردن...سریع گفتم
سمیه جون تا تورضایت ندی کاری از پیش نمیره مطمئن باش.مث آدمای خل سریع آماده شد گف
بریم بیمارستان.گوش کردم.رفتیم بیمارستان میگه بابارو دارن آماده میکنن واسه اهدا...گفتم خفه
شو چی داری میگی؟تا تورضایت ندی کاری نمیکنن.ساعت شد ۳تموم این چش براه ها جیگر
گوششونو از رو مانیتور فقط حق داشتن ببینن.بابای سمی تکون نمیخورد.تموم صورتش بسته
بود دهنش پره پمبه بودکه نکنه بسته شه و نفسش قط شه...این حقیقتی بود که من میدیدم
ولی همش به سمیه امید میدادم .گفتم خدایا تو اگه بزرگی میتونی باضریب هوشی ۳هم
برگردونی...خیلی دعا کردم.آقای پرستار زهرا خانم مادرش همه ازم پرسیدن چیکار کردی؟
گفتم چیو چیکار کردی؟قلب باباش داره میزنه من بگم برو کف دست بگیر و ببخش به یکی دیگه؟
خواستم ببرمش بالا سره اونی که به قلب احتیاج داشت( تا یه لحظه برگرده به دنیا )گف نمیام.
گفتم شاید اگه ببینه دلش برحم بیاد...گیج شده بودم.نمیدونستم چیکار کنم.قلبم یه چیز میگف
عقلم یه چی دیگه.رفتم خونشون...معذب بودم دلم میلرزید همه دستم میلرزید.خدایا کمکم کن
من چی بگم به دخترک؟بزنم امیدشو نا امید کنم؟آقای پرستار گف کلیه هاشم دیگه از کار افتاده
رفته بودم پیش دکتر ده شیری...گف امیدی به بازگتش نیس.گفتم خدایا خودت کمک کن.
من بعنوان یه دوست وظیفم چی بود؟خدایا مگه میشه کسی رو نا امید کرد؟شب سومی
اوردمش خونه خودمون گفتم صب که رفتی داخل بابا حالش چطور بود؟گف بم گفتن کلیش از کار
افتاده.گف رفتم داخل با همشون دعوا افتادم.گفتم اگه به بابای من دس بزنید از دس تک تکتون
شکایت میکنم.داشت گریه میکرد.گفتم عیبی نداره گریه کن.سبک میشی...درکش میکردم
اون انقد امیدوار بود گف دمبال کسی هستم که بتونه کلیه بخرم واسه باباتا برگرده حالا من بش
بگم قلب باباتو ببخش؟
این ته نامردیه.بش گفتم سمیه حالا اگه ایشالا خداخواست و کلیه پیدا شد ولی کسی پیدامیشه
که مغزش رو ببخشه؟مگه کسی حاضره خودشو فدای کس دیگه کنه؟تو تا حالا پیوند مغز شنیدی؟
گف زینب چی میخوای بگی؟گفتم سمیه جون فدای شکل ماهت من که از خدامه بابات خوب شه
دارم سوال میپرسم و از توهم مث همیشه انتظار جواب دارم.میدونید شی گف؟
گف من حاضرم بابام همینجوری باشه ولی بدونم سایش بالا سرمه بدونم بابام یه سال بیشتر پیشمه
و من می بینمش.گفتم تو حاضری اون بخاطر خودخواهی تو اینهمه شکنجه بشه؟
گف این خودخواهی نیس که بابا ی من زندس میخوان قلبشو بگیرن؟هرچی میگفتم دخترک مث
همیشه حاضرجواب بود.تا۳بیداربودیم .بد صب زود رفتیم بیمارستان.خلاصه چن روزی کارماهمین بود
که از پشت مانیتور ببینیمش...سمیه مغازه نمیرفت...هراز گاهی هم بسکه لج میکرد لباس
بهداشتی تنش میکردن میرف داخل باباشو بینه.دلم شور میزد که نکنه خدای ناکرده باباش بره
و سمیه قلبش رو به کسی نبخشه.واسه همین فقط دعام این بود که خدایا یا برش گردون
یا سمیه راضی شه.
صبح روز پنج شمبه بود که به دلیلی مغازه ما بسته بود گوشیم زنگ خورد اکرم بود دوست سمیه
بسکه ترسیدم دلم نمیخواس گوشی رو ج بدم.آماده شدم تا برم بیمارستان دیدم اکرم دوباره زنگید
گفتم چیه؟گف بابای سمیه به رحمت خدا رف.نشستم زمین دلم رف پیش همون صحنه ای که
بم خبر دادن دایجون واسه همیشه رفت.گفتم ان لله و انا علیه راجعون...گوشی رو قط کردم جیرینگی
با حسین رفتم خونشون جم بودن با همه سلام احوال کردم و رفتم پیش سمیه برعکس
همیشه منو بغل کردگفتم خدابهت صبربده گف زینب تو که میگفتی بابا خوب میشه...
سرمو گذاشتم پایین...گف زینب قلب بابا چی؟کاش میبخشیدم...گف من فک نمیکردم بابا
به این زودی تنهام بذاره...گفتم خدابت صبر بده عزیزم گریه نکن.امیدوارم تسلی دلت باشم...
تا کاراشو انجام بدن و جنازه رو بمابدن شد صبح جمعه...باباشو دادیم به خاکه نامردو اومدیم .
این بی قراری های سمیه دلمو از جا میکند...آخه من خیلی دوسش دارم.قلدره...از اونجایی که
داداش نداره دخترک عین یه پسر بار اومده از هیچ کی هیچ ابایی نداره...عاشق همین اخلاقاشم
یه دنده و مغروره ولی بر خلاف من شجاعه ترسو نیس...تفاوت بعدی اینکه اون یه کم احساسیه
من منطقی ترم.درکل تموم اخلاقامون شبیه همه...دلم عین دل اونه...بش آرام بخش میدایم
هر کاری از دسم برمیومد کردیم...ولی زمان باید بش تسکین بده...خاک سرده...مهرو از بین میبره.
این از بابای خدابیامرزه سمیه...این چن وقتم در گیر این کارا و مراسمات بودم که نتونستم بیام
کما اینکه احساس میکنم محیط وبلاگم دیگه امن نیس آخه یکی که من خوشم نمیاد اینارو میخونه
واسه همین ترجیح دادم کمتر خصوصی بنویسم اصلن شایدم دیگه سر نزدم...
ــ نمیدونستم که مرده رو واسه این کافور میزن که بوی کافور باعث میشه حیوونا ازش دوری کنن.
ــ اگه بخوام بین کسی که دوسش دارم و کسی که دوسم داره یکی رو انتخاب کنم مطلقن اونی
رو انتخاب میکنم که دوسم داره.به هزاران هزار دلیل که اولیش میتونه گذشت باشه.
ــ داریم یه شرکت تاسیس میکنیم با دایجون و همکاراش احتمالن که ما توش یه نفعی ببریم
مدیری یا مدیرعاملی چیزی بشیم.
ــ میحرفه اما معنی حرفاشو نمیدونه...صدباری بش گفتم فقط یه حرف بزن اما معنیشو بدون.
ــ دلم خیلی واسه گوشیم تنگیده کاش میشدیه بار دیگه صفحش بیاد بالا من کلی از شماره
هامو داخلش میخوام.کلی کار دارم باش...خداکنه درس بشه.
ــ بازم آش نخورده و دهن سوخته...واسه همین ترجیح دادم سکوت کنم شاید گذر زمان بش
ثابت کنه من اون حرفو نزدم...فکرشو نمیکردم یه زن اینهمه میتونه رذل باشه که...عیبی نداره
من صبرم زیاده حوصله حرفوحدیثو ندارم دیگه...
ــ میخوام برم کلاس یوگا شاید آرامش از دس رفتمو از این راه جبران کنم.
ــ اگرخواستی بدانی چقدرثروتمندی هرگز پولهایت رانشمار قطره ای اشک بریز و آنوقت دستهایی
را که برای پاک کردنشان میشتابند بشمار...اینست ثروت واقعی...کوروش کبیر
به خدا میسپارمتون.یاحق...